اومد گذاشتیم تو یخچال.فرداش اومدیم بقیش رو بخوریم دیدیم سفت شده و میلرزه.گفتم حتما خراب شده ریختمش دور

فرستنده : wine



معلم شیمی سال دومم آقای ........ یه جنتلمن واقعی بود
تازه مجردم بود!
یه روز شمارشو نوشت پای تخته واسه اینکه اگه کسی سوال درسی داشت. ..
نزدیکای عید شیطونیم گل کردو با یه خط بی صاحب بهش اس دادم: یه حلقه ی طلایی اسمتو روش نوشتم، بیا میخوام دستت کنم ریدی تو سرنوشتم!!!
اونم سریع برام هفت سین شیمی رو فرستاد
گذشت و گذشت تا بعد عید
داشت درس میداد یهو برگشت گف : بچه ها هفت سین شیمی رو که فرستادم به دست کدوماتون رسید؟
منم دستمو بردم بالا
چشتون روز بد نبینه!
کثافت فقط برای من فرستاده بود و فقط منم دستمو بردم بالا
بعدش خندید گفت حال کردی گیرت انداختم!
واقعا که زرنگ بود….

فرستنده : wine



دختر عموم تعریف میکرد وقتی اومدن خواستگاریش میره که شربت بیاره رو کابینت از دستش ول میشه میریزن
بعد با دستمال همه رو جمع میکنه فشار میده دوباره میریزه تو لیوانا
همه هم میخورن مادر شوهره هم خیلی تعریف میکنه که اینا یه مزه خاصی داره مثل اب پرتغال ها همیشگی نیست :)))))))

فرستنده : ali_atishpare



¤¤¤tahoora¤¤¤
نخندینا خب چیکار کنم بچه گیام زیاد توهم میزدم. مثلا یکیش این بود، تو خیالاتم با چندتا آدم کوچولو ارتباط داشتم. گوشه های خونه براشون غذا میزاشتم. لباس براشون میدوختم.
نکته خفنش اینجاس یه بار برا خواهرم گفتم ، جالبه اونم آدم کوچولو داشتOo
جالبترش اینه رییسشون فلج بود، اون وقت یه ویلچر در حد لالیگا پیشرفته داشت...
ینی اگه مغزمو همینجور ارتقا میدادم الان با فضاییا ارتباط داشتم:)))

فرستنده : **tahoora**



الان که دارم این پست رو میزارم ساعت ۲ نصف شبه و میخوام یکی از فانتزیامو براتون بنویسم.
یکی از فانتزیام اینه که دیگه دندونم درد نکنه!
فهمیدید چرا هنوز نخوابیدم؟

فرستنده : ►سعید◄



چند سال پیش سیزده بدر جاتون خالی داشتیم با دخترای فامیل وسطی بازی میکردیم
که توپ افتاد توی جوب منم فداکار زود رفتم توپ و بیارم چشمتون روز بد نبینه دولا که شدم شلوارم از پشت جر که نه جرررررررررررررررررررررر خورد حالا منم سکته ناقص کرده دستمو گرفتم پشتم عین اسب مسابقه تا خونه دویدم
تا یه هفته دپرس بودم که چرا جلوی دختر جماعت این اتفاق باید بیافته

فرستنده : Adel



ﻳﻜﻲ ﺍﺯ ﻓﺎﻧﺘﺰﻳﺎﻡ ﺍﻳﻨﻪ ﻛﻪ ﺩﺭﺣﺎﻟﻲ ﻛﻪ ﺗﻮ ﺧﻮﻧﻪ
ﻧﺸﺴﺘﻢ ﺩﺍﺭﻡ ﺷﻜﺮﺳﺘﺎﻥ ﻧﮕﺎﻩ ﻣﻴﻜﻨﻢ)ﭼﻴﻪ ﺧﻮ
ﺣﻘﺸﻪ ﻧﻮﺑﻞ ﺑﮕﻴﺮﻩ(ﻳﻪ ﻧﮕﺎﻩ ﻣﻌﻜﻮﺱ ﺑﻪ
ﮔﻮﺷﻲ ﺑﻨﺪﺍﺯﻡ ﺑﻬﺒﻴﻨﻢ ﺍﺯ ﺷﺪﺕ ﻭﻳﺒﺮﻩ ﺩﺍﺭﻩ
ﻛﻤﭙﻮﺕ ﻣﺎﻫﻲ ﻣﻴﺸﻪ)ﺍﺯ ﺍﻭﻥ ﮔﺮﻭﻧﺎﺱ
ﻓﻬﻤﻴﺪﻱ ﻛﻪ(ﻭﺭﺭﺣﺎﻟﻲ ﻛﻪ ﺑﻪ ﻓﻴﻠﻢ ﻣﻘﺼﺪ
ﻧﻬﺎﻳﻲ ﻓﻚ ﻣﻴﻜﻨﻢ ﺑﺎ ﻳﻪ ﺣﺮﻛﺖ ﺑﺮﺵ ﺩﺍﺭﻡ
)ﺧﺪﺍ ﺭﻭ ﺷﻜﺮ ﭼﻴﺰﻱ ﻧﺸﺪ(ﺑﻌﺪ ﺑﺒﻴﻨﻢ ﺍﺯ
ﺍﻣﺮﻳﻜﺎ ﺟﺎﺳﺘﻴﻦ ﺯﻧﮓ ﺯﺩﻩ)ﺻﺪﺍﻱ ﺳﻠﻨﺎ ﻛﻪ
ﺩﺍﺭﻩ ﺑﺎ ﺑﭽﻪ ﭘﻴﻜﻪ ﺑﺎﺯﻱ ﻣﻴﻜﻨﻪ ﻫﻢ ﻣﻴﺎﺩ(ﺑﻌﺪ ﻣﻦ ﻣﻴﺨﻮﺍﻡ ﺑﮕﻢ ﺍﻟﻮ
ﺑﻠﻪ ﻫﻮﻝ ﺷﻢ ﺑﮕﻢ ﺑﻠﻮ ﺍﻟﻪ ﺑﻌﺪ ﺟﺎﺳﺘﻴﻦ
ﺑﮕﻪDo Yuo mohammadreza? ﺑﻊﺩ ﻣﻦ
ﺑﮕﻢ ok ﺑﻌﺪ ﺍﻭﻥ ﺑﮕﻪ soryﺍﺷﺘﺒﺎﻩ ﮔﺮﻓﺘﻢ
ﻛﺼﺎﻓﻂ-ﺑﻠﻪ ﻟﻘﻤﺎﻥ ﺍﺷﺎﺭﻩ ﻣﻴﻜﻨﻪ ﺍﺯ ﺑﻲ ﺍﺩﺑﺎﻥ
ﻻﻣﺼﺐ ﻣﻮﻧﺪﻩ ﺗﻮ ﻛﻒ ﻓﻨﺪﻙ-ﺩﻭﺳﺘﺎﻥ ﻋﺒﺎﺱ
ﻋﺎﻏﺎﻫﻢ ﺳﻮﺍﻻﺕ ﻣﺘﻌﺪﺩﻱ ﻣﻴﭙﺮﺳﻦ ﻋﺎﻗﺎ
ﺧﻮﺩﺕ ﺟﻮﺍﺏ ﺑﺪﻩ ﺩﻳﮕﻪ ﻋﺒﺎﺱ ﺟﺎﻥ-

فرستنده : Man



یکی دیگه از فانتزی هامم اینه که همون دختر خوشگلی که در فانتزی قبلی باهام دوست شد ( :D ) توسط یک سازمان تبهکار دزدیده بشه و من برم دنبالش نجاتش بدم خلاصه بعد از پشت سرگذاشتن موانع بسیار و کشتن مزدوران اون سازمان به بخش نهایی برسم،و ببینم رئیس سازمان دختره رو گروگان گرفته،خلاصه من با اسلحه وارد بشم و یک نگاه عمیق به رئیسشون بکنم و بگم " بذار اون بره؛تو منو میخوای " بعد اسلحمو بندازم،بعد بذارن دختره بره موقع رفتن بهم بگه خیلی دوستت دارم و با گریه صحنه رو ترک کنه،بعدش مزدوران باقی مونده سازمان منو بگیرن و رئیسشون یه گلوله تو مغزم خالی کنه و من بمیرم :|

فرستنده : Wonder



یکی از فانتزی هام اینه که چند سال پیش ناخواسته دل یه دختری رو شکونده باشم ( :| ) بعد بدون اینکه بدونم اون از من کینه به دل گرفته باشه،بعد چند سال بعد یه روز که دارم تو یه خیابون خلوت برای خودم راه میرم،یکی از پشت سر صدام کنه،برگردم ببینم همون دخترست و وای که چقدر خوشگل شدا (لامصب :|) تا بیام حرف بزنم بگه سلام و بعد با یه چیزی بیهوشم کنه! :| بعد من تو یه سلول سرد و نمور بهوش بیام و ببینم زندانیم کرده بعد اون بیاد شکنجم بده براش توضیح بدم که ناخواسته بوده و عذرخواهی کنم اونم دلش بسوزه و ازادم کنه،بعد از یه مدت من برگردم پیشش و باهم دوست بشیم بعد دست در دست هم در یک هوای بارونی محو بشیم :|

فرستنده : Wonder



من بچه بودم مث شما بچه پولدارا لاک پشت نداشتم که،یه قورباغۀ بی پدر و مادر تو کوچه پیدا کرده بودم و براش پدری کردم.خدا بیامرزتش اسمش قاسم بود

فرستنده : دکترمجی



دیوار بتنی تو سرم خرد شده اگه دروغ بگم...
خونه بودیم خاله هام اومده بودن خونمون خونه تکونی کمک کنن..
من پا کامپیوتر بودم تو حال و هوا خودم یهو گفتن برو جوهر نمک راگا بگیر...
من تو یه عالم دیگه رفتم تو مغازه بلند گفتم سلام آقا فیلتر شکن راگا داری ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟اشیا مغازه در حال خورده شدن........من در اون لحظه صاحب مغازم که حالش بد شد خونش افتاد گردنم ولی جاتون خالی بعدش کلی خندیدم........................ حالا اون بامراماش لایک کنننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننن لاییییییییییکککککککککککککککککککککککککککککککککککککککک

فرستنده : dahe80



خانم صادقی یکی از فانتزیام رو به واقیت تبدیل کرد.......!!!!
فانتزیم این بود که امتیازم از منفی بیاد مثبت شه که با امتیاز هدیه به فانتزیم رسیدم :)
یعنی انرژی گرفتم در حد اورانیم.....
دوستان به فانتزیهاتون امیدوار باشین ؛)

فرستنده : 0763



سلاااااااااممممممممم....من الان دارم از افق برمیگردم. ...دوباره متولد شدم دیگه سوتی و ضایع شدن رو ترک کردم ....والا....فقط یه چیزی بروبچ فک کنم افق ویروسی شده هرکی میخواد بره حتما ویروس کش نصب کنه روخودش...خخخخخخخخ;-)))))))

فرستنده : نیوتن



سلااااااامممممممم.....عاغا من ترم اول که رفته بودم دانشگاه یه گروه چهار نفری شدیم ...ازگودزیلا بدترهمه استادا از دستمون عاصی بودن ...یه روز استادمون داشت درس میداد(خانوم بود استادمون)اغا منو دوستمم گرم تعریف بودیم اصلا حواسمون نبود یهو نمیدونم چی شد من گفتم استاد قصد ازدواج نداره (فک کن درهمون لحظه همه ساکت شده بودن ما نمیدونستیم)همه برگشتن مارو نگاه میکنن یهو کلاس عین بمب اتم ترکید ..به جون خودم چندتا سکته اساسی زدم ای کصافتا دخترا هی نگاه میکردن نیشخند میزدن استاد هم هی بهمون چشم غره میرفت..با کمال خونسردی از پنجره خودمو انداختم پایین تو افق محو شدم ....فقط یه لحظه خودتون رو بزارین جای من سکته نکردین تمام برج ایفل تو حلقم....;-(((((((((

فرستنده : نیوتن



شما هم یادتونه عیدی های دوران کودکیمون که میرفت تو حسابمون و بر نمی گشت؟
من هنوز براشون دعوا دارم.:d
شما هم یادتونه کابشن های جلف بادی دوران دبستان رو؟
شما هم یادتونه ساعت مچی تنگ پلاستیکی با ال سی دی داغون رو؟
من که یادم نمیاد.:d:d:d:d
من 18 سالم بیشتر نیست.

فرستنده : ممدرشتی



با مامانم رفته بودیم بقالی خرید!
یهو یه زنه سانتی مانتال اومد تو مغازه با عشوه گفت آقا اسکاچ روح ساب دارین؟؟
(منظورش اسکاچی بود که بشه باهاش ظرفای روحی رو شست!)
خلاصه دیگه من در حال گاز زدن زمین بودم!
من :))
صاحب مغازه :|
خانومه :|
مامانم :|
اسکاچ :|
روح :|

فرستنده : مترسک



توی حیاط مدرسه داشتم با چندتا از دوستام حرف می زدم
یهو بحثمون رسید به مدیر
منم گفتم آره این ... (فلانی) اصلا عرضه نداره و اینا
اصلا شیشه پنجره ها رو ببین نمیشه اون طرف رو دید
معلمارو که دام گذاشته تو جنگل گرفتتشون :))
یهو دیدم مدیرمون از پشت در اومد بیرون
یه نگاه عاقل اندر سفیه کرد و رفت......
اگه همیشه غیبت می کردم و دورو بودم دلم نمی سوخت
حالا یه دفعه ما هم به سرمون زد چه بدشانسی اوردیم!!

فرستنده : مترسک



کیا یادشونه یه بازی بچگیا داشتیم
اونم این بود که یه تیکه چسب نواری رو زیر شیرآب میگرفتیم
بعد دوستمون باید تشخیص می داد که کدوم طرف چسباکه؟
خدایی کیا یادشونه؟؟

فرستنده : مترسک



یادمه یه دفعه وقتی که بچه بودم مامانم دوتا شکلات تخته ای بزرگ برای من و خواهرم خرید!! من فوری مال خودم رو خوردم. ولی داشتم برای شکلات خواهرم نقشه می کشیدم! اونم که داشت می رفت مدرسه قضیه رو فهمید و شکلات رو لیسید و یه کلی تف روش ریخت که من نخورم (بمیرم برا خودم)
منم که دیدم شکلات از دستم رفته آتیش انتقام تو وجودم شعله کشید!!!!
تا بابام از سرکار اومد گفتم: سلام بابا غزاله (خواهرم) برات شکلات گذاشته داد که من بهت بدم :)))
خلاصه دیگه انتقام خوبی بود!
گودزیلا هم خودتونید!!

فرستنده : مترسک



رفته بودیم امتحان گواهینامه بدیم . یه پسره از این ژیگولی ها نوبتش شد. به افسره گفت: معمولی برم یا پلیسی؟ یارو گفت پلیسی برو بینیم. پسره دنده ای چاق کرد و پاشو چسبوند رو گاز و ویژژژژ به قول معروف “تیک آف” و حرکت. خدائیش دس فرمونش حرف نداشت و از لالوی ماشینا ویراژی می داد که بیا و ببین. افسره که از ترس دو دستی داشبورت رو چسبیده بود، بالاخره تحملش تموم شد و گفت: بسه بچه بزن بغل. پسره با لبخندی افتخار آمیز گفت چطور بود جناب؟ افسره گفت: رانندگی پلیسی ت، ای …،بدک نبود.دفعه دیگه بیا بینم رانندگی معمولی ت چطوره .

فرستنده : wine



ینـــی من عاشـــــق این رفیـــــقای باهوشـمم...
یــــــــه روش تقلب اختراع کردیم در حد گــــــــــــودزیلا!
سر جلسه امتحان چه ها با موبایل از ورقشون عکس میگیرن برای هم بولوتوث میکنن0__O
لایک=عـــــــــــــــــه عجب روش ماهم امتحان میکنیم

فرستنده : شهريار



بـــــا ارفـــــاق 10
يعني لذتش از بيستم بيشتر بودااااااااا

فرستنده : 4JokEr



درود دوستان...ازونجا که اولین مطلبه لایک یادتون نره :ی
عاقا همین هفته ی پیش کلاس زبان امتحان داشتیم(چون سطح من خیلی بالایه :D و تعداد دانش آموزان در این سطح کمه،درنتیجه کلاس ما مختلطه.پس فهمیدین چقدر زبانم خوبه یا بیشتر توزیح بدم؟:D)
خب داشتم میگفتم...امتحان داشتیم ، یکی از پسرا کنارم و یک دختره هم جلوم بودند.کلاس سکووووووووووووووت.منم باهام رو هم گزاشته بودم ، خواب رفته بود.خواستم بلندش کنم،که نمیدونم چی شد،با تمام قدرت پام زدم پشت دختره ی بنده خدا،چنان ناله ای زد که کلاس منفجر شده :l
من :l (از درون : :)))))))))))))))))))))))))))))) )
دختره :((((((((((((((((
معلم :l
دانش آموزان :))
ازونموقع ندیدمش...

فرستنده : Mahdi The Vampire



یه خاطره می گم از هفته پیش که مشهد بودم فقط بی زحمت خوندید تموم شد قربونتون فقط بخندید لایک نمی خواد....
یه در داره ورودی حرم فکنم باب الرضاست انتهای خیابون امام رضا
ما داشتیم می رفتیم تو با 5 تا از دوستای دیگم بودم یدفعه یه پیرمرده از پشت سرمون داشت میومد
(اه اه اه چقدر که من از این حرکت بدم میاد واقعا زشته)
سعی کنید نزدیک W.C بشید بعد ادامشو بخونید اگه بالا بیارید فرشاتون کثیف میشه دمه عیدی مامانتون طفلی گناه داره خخخخخخخ
این پیرمرده بینیشو تمیز کرد وسط صحن (همون فین خودمون)
آقا چشمتون روز بد نبینه این تموم آت و آشغال اون دماغش (بزنم با چماغ لهش کنم) ریخت رو دست و آستین سروش دوستم
بعد یهو دیدم سروش داره می گیه کثاااااااااااااااااااااااااااافت آخه مردتیکه مگه دستمال تو جیبت نیست بعد ما گفتیم چی شده آستینشو یجوری گرفت که ما بتونیم ببینیم همشم می گفت کثثثثثثثافت نکبت خوبه تو کل حرم 100 تا دستشویی هست آشغااااااله کثاااااافت کاش خادمای امام رضا دمه دره ورودی یکی یدونه دستمال می دادن به این بی شخصیتا من دیگه نمیام مشهد.......
خداییش صحنه چندش آوری بود
ولی اونور بقیه دوستام داشتن دره صحنو می جوییدن
اگه رفتین مشهد دیدین باب الرضا نصفش نیست بدونین ما جوییدیمش
آقا منم نامردی نکردم گفتم سروش بدو تا نرفته بمال به کتش بدو
اونم رفت ما هم از پشت نگاش می کردیمو زمین گاز می گرفتیم

فرستنده : MEHDI>>>100%MOKH



صب که بیدار شدم همونجا تو تختم 4jok باز کردم شروع کردم به خوندن، آغا یکی نوشته بود کسی که با چیزای کوچیک خوشحال نشه، نمیتونه شاد باشه و از این حرفا پس برو جلو آینه به خودت یه لبخند بزن بگو چقد خوشگل شدی تا اینجا که مشکلی نیست، مشکل از اونجایی شرو میشه که پاشدم رفتم جلو آینه به خودم لبخند بزنم بگم چقد خوشگل شدی، که چشتون روز بد نبینه دیدم چشام پف کرده موهامم بهم ریخته خلاصه چیزی از دراکولا کم ندارم....
هیچی دیگه الان افسردگی مضحک گرفتم می خوام برم خودکشی کنم :(

فرستنده : elahe



با خانواده داشتیم پیاده از خونه عموم میومدیم، مامان و بابام جلوتر داشتن میرفتن چن متر عقبتر هم من تنها خوش و خرم در حرکت بودم چن متر پشت سر من هم خواهرام داشتن میومدن، سر چارراه که رسیدم یه طناب دیدم رو زمین افتاده یهو یه فکر شیطانی زد به سرم طنابو برداشتم پشت دیوار قایم شدم تا خواهرام برسن، نزدیک ک شدن طنابو گرفتم حالا إنگار مار تو دستم گرفتم انداختم جلو پای خواهرام... 3نفری با هم یک جیغی زدن که فک کنم صداش تا اون ور شهر رفت. حالا بابام از اون ور کوچه: ززززههههههرررر ماااااااار...
حالا شانس آوردیم آخرای شب بود کوچه خلوت بود، البته خونه ک رسیدیم همه اعضای خانواده از خجالتمون در اومدن

فرستنده : سنگتراش چوب 


عاقا انقد حرصم میگیره یکی یه چیزه انگیلیسی مینویسه تو پستاش کلیم لایک میخوره و من معنیشو نمیفهمم.....دِ آخه نوکرتم به فکر ماهایی که زبان عمومی رو با نمره ی مقدسه 10 تازه اونم به زوره نامه و تقلب پاس کردیمم باش دیگه.....!!!!

فرستنده : اسی69



نشسته بودم پای کامپیوتر(4جوک)یهو تشنه ام شد ( اره یهو )پاشدم برم اب بخورم
پام گیر کرد به پایه صندلی به سررفتم تو دیوار بعد تا بلند شدم سرم خورد به طاقچه
سینه خیز رفتم تا پشت در یهو مامانم دراتاقو باز کرد گومب... هیچی دیگه شد بابام یه
مستخدم بگیره من ازپای کامپیوتر بلند نشم !!!!
لایک =پسره دست و پاچلفتی

فرستنده : کلانترM



یکی از عملیات فوق فوق سری من تو دوران بچگی این بود که هروخت مامانم برا مهمونا چای میریخت من میدویدم دسشویی کارمو میکردم بعد دستامو با آب سرد میشستم میرفتم میپاشیدم تو چایی که زودتر خنک شه مهمونامون بخورن و لذت ببرن.تابحالم هیشکی پی نبرده بود.آخ که چه بچه رازنگه داریم من.

فرستنده : kakol



تو فکر اینم به جای اینکه ماها بریم تو افق محو شیم این گودزیلا ها باید برن
امشب همه خانوادگی نشسته بودیم داداش گودزیلای من یه نظریه داد منم به بابام توضیح دادم که ماها تو 4 جوک به اینا میگیم گودزیلا...
این داداش ما هم نه گذاشت نه برداشت گفت ما 80 ها گودزیلاییم بهتر از شما گوسفندهاییم ...
لاایک=پشت دستی بر دهان تمام گودزیلاها

فرستنده : pari



دیروز سوار واحد شدم. دوتا گودزیلا جلو من نشسته بودن...
یهو متوجه شدن نه بلیط دارن نه کارت بلیط
یکیشون گفت:موقع پیاده شدن من میرم حواس راننده رو پرت میکنم تو صدای تیک تیک (صدایی که موقع کارت زدن شنیده میشه) دربیار ... بعدشم زودی فرار کن
یعنی هوش و استعدادشون تو دیوار

فرستنده : censor



به مرگ خرزو خان همین الان که امدم چار جوک دیدم صفحه مانیتور کفثیه اومدم پاکش کنم یه دستمال برداشتم و روش ها کردم بعدم برعکسش کردم زدم به مانیتور همینطور که داشتم جوک میخونم فیلسوفانه نگاهی به مانیتور پاک نشده انداختم و... دوزاریم افتاد
این چار جوکم مختل میکنه ذهنو عایا؟؟

فرستنده : fari



من الان سرباز هستم.ديروز يه برنامه غذايي جالب داشتيم...‏
صبحانه: عدسي‏
ناهار: خورشت قيمه (با كلي نخود‏)‏
شام: خوراك لوبيا
امروز صبح ديدم يكي از دوستام رو پاهاش خم شده؛ انگار حالش خوب نيست‏
رفتم بهش گفتم: "عليرضا؟...چته؟...حالت خوبه؟‏"‏
گفت: "آره...فقط به من دست نزن‏!‏‏"‏
گفتم: "چرا؟...مگه چت شده؟...‏"‏
گفت: "هيچي.‏..‏"‏
گفتم: "بابا...رنگت سرخ سرخ شده‏!‏‏" و رفتم جلوتر دست گذاشتم رو شونه هاش و بلندش كردم كه .‏ . . . . . . چشمتون روز بد نبينه؛ يه صدايي مثل صداي سقوط هواپيما تو محوطه پيچيد و يه بويي شبيه بوي بادام تلخ فضا را عطراگين كرد‏!‏‏!‏
.‏
و آنجا بود كه دريافتم آموزش هاي "مقابله با عوامل ش.م.ه‏"‏ كه در دوران آموزشي به ما مي دادند چقدر ميتواند مفيد باشد و چقدر بدرد زندگي انسان ميخورد‏!‏‏!‏

فرستنده : هر روز ظهر كته‏!‏‏!‏



یادش بخیر ابتدایی که بودیم ماه رمضون که میشد هر بچه ای که میگفت من

روزه ام میگفتیم آآآآآ کن کو ببینم

به یاد اون موقع ها بکوب لایکو

فرستنده : SalaR



اعتراف ميكنم موقعي كه بچه بودم ( يني خيلي خيلي بچه بودم ها .... فك نكنيد دوازده سالم بود !!) فك ميكردم ماكاروني رو هم ميكارند !! عين برنج .

فرستنده : mh61



.....اختصاصی ازی68.....
عاغا تموم دود تهرون تو حلقم اگه دوروغ بگم
چن وخ پیشا مدیر مدرسمون شاهکار زد کلاس دومای تجربی < خو شکرخدا فهمیدین تجربی ام>رو برد اردوی علمی توی کارخونه نوشابه. عاغا ما رسیدیم کنار نوار نوشابه که مسئولش بهمون گفت هرچی دوس دارین بخورین نوش جونتون.تا اینو گفت یکی از این غول بیابونیای کلاس چشاش برق زد ولی دو تا نوشابه بیشتر نخورد ما بفکرمون این اغا داره رعایت میکنه.هیچی برگشتنی دیدیم این بنده خدا داره گشاد گشاد راه میاد اومد تو اتوبوس دیدیم بععععععله اغا کنار کمربندش نوشابه تو جیبای شلوار امریکاییش نوشابه توی جیبای بغل کاپشنش نوشابه "ما که صندلی واسه ماشین نذاشتیم معلمامون که دیگه هیچ.....خخخ یکی از معلمامون بش گفت خدارو شکر تو زن نشدی و چادر نداشتی وگرنه ما الان تو سرویس راهیان نور بودیم...خخخخخخخ
خوشت اومد لایکو بکوب دمت گرررررم

فرستنده : غلام شمام 


اغا یه روز دبیر ریاضی مون سر کلاس هر کی رو می برد پایه تخته مساله حل کنه هیچ کس بلد نبود.دبیرمون اومد تریپ نصیحت برداره . برگشت گفت بچه ها ریاضی مثل گله گوسفند می مونه شما ها هم مثل چوپانین اگه غفلت کنین گوسفند ها میرند گم می شن .یه دفه یکی از بچه ها گفت اغا گله مگه سگ نداره؟
یهو کلاس رفت رو هوا ....دبیرمون هم کلاس رو به نشانه اعتراض ترک کرد.

فرستنده : حسرت



وقتی ما جقله بچه بودیم (یعنی الان بزرگ شدم)
نه اینترنت و یاهو و فیس بوک بود، نه تبلت و لپ تاپ و ایکس باکس و غیره ...
یادمه اون زمان یکی از هیجان انگیز ترین تفریحاتمون این بود که : آب ول میکردیم تو لونه مورچه ها بعد با خورده چوب و برگ و کاغذ پاره مورچه های شناور در آب رو نجات می دادیم. حسی که تو اون لحظه داشتیم، زورو، سوپر من، بت من و حتی سپایدر من موقع نجات دادن ملت نداشتن!
حتی یادمه چند بار چند تا از مورچه هارو به جرم رد کردن کمکم همونجا اعدام کردم. فکر کنم بیشتر از بچه های امروزی جک وجونورا به جون تکنولوژی و روح استیو جابز و امثالهم دعا می کنند!!!!!!

فرستنده : HATA



صدف...
يعني توووو حححلللقم اين گوشي 0011 مثه گوشكوب ميمونه ضربها بهش اثر نداره هيييييييييييچ لامصب بهترم كار ميكنه از قبل!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
موافقاش لايكو بكوبن خداييش!!!!!!

فرستنده : Palang surati



كيا يادشونه این کتابای ریاضی آسون ترین مثال هارو خودش حل می کرد بعد سخت ترین مساله ها رو میذاشت ما حل کنیم ؟!
نامرداا

فرستنده : ali_atishpare



یک بار داشتیم در مورد وحشی ترین قبایل حرف میزدیم که یکی داد زد پسر ها شبیه اقوام موغول هستند.وحشی بی فرهنگ بی نظم اهمق ... بعد اون یکی دوستم اعصابش خورد شد و گفت:دختر ها شبیه هیچ قومی نیستن.هیچ قومی اینقدر وحشی گر نبوده...
اون ها غارت گر ادم کش وحشی مدعی فرهنگ و با لهجه ای عجیب جرف میزنن که از این راه میتونیم بفهمیم اون ها موجودات فضایی هستند.
پس فرار کنید و زیر شن سنگر بگیرید
خودتون رو نجات بدیددددددددددددددددددددددددددددددددددددددد

فرستنده : arshia and iran



سوپری محلمون "پوست پسته" میفروشه کیلویی 10هزار تومن!
ازش پرسیدم پوست پسته چه صیغه ایه دیگه؟
میگه . . . . . یکی اینکه قاطی پسته ها کنی بذاری جلو مهمون که زیاد نشون بدهدوم اینکه بذاری جلو در خونه قاطی آشغالا که مردم فکرکنن پسته خوردین
منم7.8 کیلو خریدم

فرستنده : amir021 



دو سال پيش كه پيش دانشگاهي بودم با رفيقم قرار گذاشتیم هر روز بريم پارك درس بخونيم و براي كنكور آماده بشيم؛ برنامه درسي مون هم اين بود كه اول بشينيم كتابهاي زيست كه براي رشته ما (تجربي‏)‏ مهمتره رو بخونيم بعد همين جور به ترتيب بريم سراغ بقيه كتابها...اول هم از كتاب زيست دوم دبيرستان شروع كرديم.‏..‏
بعد از يه سال موفق شديم فقط 25 صفحه اول كتاب زيست دوم رو مطالعه كنيم....‏
عاقا عصلا عين عنصافه؟؟‏!‏

فرستنده : هر روز ظهر كته‏!‏‏!‏



تو دبيرستان ما چهار تا دوست بوديم كه بهمون ميگفتن چهار تفنگ دار!‏!‏‏!‏
عاقا هر روز يا پا