خـوب آخـه بــرادر مـن تـوکـه آیفـون 5 نمیگیـری
منـم کـه پـولشـو نـدارم بگیـریـم
استــیو جابـزم ک مٌــرد ک بخـواد استفـآده کنـه
پ دیگـه ساختـن واسـه کـــــــــــــی؟؟؟

ولـی مــن دیگـه مـن تا آخــر مهمـــونی حـرف نـزدم!هه

فرستنده : شِــــــــــــــــــــرِک!



اغا ما یه روز رفته بودیم بیمارستان.دکتر هنوز نیومده بود من رو صندلی نشسته بودم هدفون تو گوشم(خودتون تصور کنید)بعد یه خانمه اومد بوده یه ساعت داشته با من حرف میزده من نفهمیدم بالاخره فهمیدمو هدفونو برداشتم خیلی شیک پرسید اتاق ارتوپد کدومه روبه روی من دیوار بود به دیوار اشاره کردم (خو اتاقش اونور دیوار بود)زنه داشت به دیوار نگاه میکرد هی منم هدفونو زدم به گوشم دیدم داره هنوز دیوارو نگاه میکنه منم فکر کنم بلند گفتم راه مخفی نداره دیدم همه بیمارا و هرکی اونجا بود داشتند یه چیو گاز میزدند زنه ام سری محلو ترک کرد
خخخخخخخخخخخخخخخخ

فرستنده : **&&mt&&**



♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥ I am Single ♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥
دهه 60 ها یادتونه تو عروسیا خواننده میگفت :
منم عاشق تو ----- تو که مثل ماهی
تو با اون ناز اَدات وای نمیری الهی ----- تو همین روزا میای میدونم تو راهی
یاره سبزه با نمک وای که چه بی وفایی ----- یاره سبزه بلا دشمن جونوم بلا
و همینطوری ادامه داشت...
اونوخ بود که سیل وسیعی از جمعیت هجوم میاوردن به سِن رقص :دی
یادش بخیر

فرستنده : VanVanI



من با دو تا از دوستام دانشجو شهرستانیم .خونه اجاره کردیم.آقا این خونه ما همیشه ی خدا نا مرتبه و هر وقت غذا درست می کنیم قابلمه داغ رو می ذاریم روی جزوه ها .یه روز با بچه ها تصمیم گرفتیم خونه رو مرتب کنیم . از اون روز به بعد دیگه چیزی دم دستمون نبود بزاریم زیر قابلمه .تمام فرشامون سوخته .هیچی دیگه با هم قرار گذاشتیم که دیگه خونه رو مرتب نکنیم.

فرستنده : حسرت



امروز سر کلاس ریاضی حوصله نداشتم رفتم زیر نیمکت روی زمین نشستم تا آخر ساعت زنگ خورد ولی بچه ها چون داشتن یه تمرینو حل میکردن از کلاس نرفتن بیرون منه دیوونه هم اومدم نشستم رو نیمکت معلم بدبخت داشت سکته میزد از ترس آخه اخلاقه ما داریم؟؟

فرستنده : محبوبه



معلم علوم دوما داد ورقه هاي امتحان ميان ترم بچه هارو من و چند تا از دوستام تصيح كنيم.يه سوال بود خيلي مسخره:كاربرد سديم كلريد چيست؟(جواب اصلي كه مشخصه ميشه نمك خوراكي)
اما...!!جوابارو فقط بخونين و به داشتن همچين نخبه هايي تو كشورمون افتخار كنيد!
يكي نوشته به عنوان بازكردن مجراي فاضلاب
يكي ديگه نوشته مواد منفجره!!!!
موارد ديگه اي هم بود و من از اين نخبگان نشكر ميكنم بابت فراهم كردن موجبات خنده ما!
ي بار ديگم داشتيم ورقه اجتماعي همين دوما رو صحيح ميكرديم سوال اومده انسان هاي اوليه چگونه با يكديگر ارتباط برقرار مي كردند؟جواب داده با تلپاتي تو پرانتز نوشته دعوا و ادا دراوردن!
با اجازه من ي سر برم افق.....

فرستنده : Parmida



بچه که بودم رختخوابا رو مینداختم میرفتم توی کمد و داد میزدم من زیر رختخوابام بعد خوانواده هم بدو بدو میومدن منو نجات بدن تا سرشون گرم عملیات میشد منم از تو کمد در میرفتم همچین ادم سادیسمیی بودم من اصن تشنه ی محبت و ا این حرفا

فرستنده : شیرین شیرینا تو جمع ضایع شم اگه دروغ بگم
پریشبا تو کوچمون دزد اومد ملت داد و هوار ما خبر شدیم دویدی متو کوچه پلیس اومده بود . یهو یکی از همسایه ها که پیر مرد بود از در خونش دوید اومد بیرون
....یهو کوچه پوکید رفت رو هوا این یه شلوار راه راه بر عکس پوشیده بود یه یه شرت سفید خال خالی قرمز روش...یکی گفت حاجی میمدی یه دقتی میکردی .
پسرا دخترا خودش که هیچی زنشم داشت سکته میکرد گفت . درد بیگیری نمیشد نیای صبح برات میگفتیم...دیگه داشت کوچه شلوغ میشد زنش به پسراش گفت اون عقب یه جا وا کنید این بره تو خونه.....
هیچی ماجرا به خیر خوشی تموم شد
ولی چیزی که ذهن منو مشغول کرد این بود چرا شرت و شلوارشو کامل درآورده بود که بعدا مجبور شد هول هولکی بپوشه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!بکوب لایکو

فرستنده : dahe80



یادش بخیر بچه بودیم می گفتیم ده بی سه پونزده هزاروشصت وشونزده
کیا خاطره دارن هر کی داره بکوبه لایک

فرستنده : erfan 021



داشتیم اسم فامیل بازی میکردیم (از"چ"بود)دوستم برداشته نوشته :چلاق اسماعیل !!!!میگم این چیه ؟میگه:یکی ازفامیلامون دستش شکسته بهش میگیم :چلاق اسماعیل!!!!

فرستنده : $sahar$



اعتراف میکنم بچه که بودم براده های پاکن رو جمع میکردم میذاشتم تو یخچال منجمد بشه تا دوباره پاکن بدست بیاد ولی هیچ وقت درست نمی شد.

فرستنده : Vahab



یه روز داشتم جلوی آپارتمانمون راه می رفتم یه یکدفعه یه نفراومدگفت بیا ماشینمو هول بده منم که اصلا حوصله نداشتم خودمو زدم به ناشنوایی وچندتا ادای ناجور از خودم درآوردم حالا یک هفته گذشت رفتم نزری پخش کنم دختری درروبازکرد منم داشتم خوش وبش می کردم یکدفعه دیدم مرده ازپشتش اومد وای داشتم ازخجالت آب می شدم تازه گفت پس کربودی ها

فرستنده : SAEED



نزدیکای عیده معاون بد انقمون سر صف گفت کسایی که موبایل یا ترقه اوردن بیان تحویل بدن وگرنه انظباتشون میاد پایین از مدرسه هم 2 روز اخراج میشن و تا سیزده بدر هم موبایلشون میمونه مدرسهههه و...خلاصه یکی از این بچ پولدارای مدرسمون از قبل با من هماهنگ کرده بود که من سر صف بگم عاقا این موبایل باهاشه.اینکارو کردم و بچ پول دار هم نامردی نکرده بود htc آخرین مدل اورده بود.معاون اومد باز جوییش کرد سر صف همه بچه های مدرسه:(00)اینطوری بودن که ببینن موبش چیه.وقتی جیب مخفی کیفشو گشت اچ تی سی نمایان شد.
بچه ها(0.o.0.o.0.o.0.o.0.o.0.o)
من:تو دلم گفتم حالا غلط اضافی بکن عاغا معاون...!
معاون تو دلش گفت زرشک...عجب چیزیه اگه نگهش دارم خراب شه پول خونمه.
خلاصه دیگه گه اضافه نخورد گفت بار آخرت باشه.
بعد از اون نقشه حرفه ایمون رو برملا کردیم بچه ها همه خندیدن.

فرستنده : ++MEHDI++



امروز یه خیتی شدم. در حد بودندس لیگا
قضیه از این قرار بود که (قضیه از این قراره این دل من دوباره ............ ببخشید)
داشتم ریاضی مینوشتم که یهو خودکار آبیم تمومید و شانس بد من این تنها خودکار آبی تو خونمون بود و اگه با خودکار دیگه ای مینوشتم دفترم دو رنگ میشد
یهو یادم افتاد بابام امروز یه کیسه برنج برا عید خریده. و همیشه توی کیسه برنجا یه خودکار آبی هس
خلاصه به مامانم گفتم و چون نمیخواست در کیسه رو باز کنه با دست گشت و خودکاره رو پیدا کرد
یه دو سانت در کیسه رو باز کرد و من از اینور بکش و مامانم بکش..........
خلاصه بعد یه ده دقیقه به هر بدبختی ای بود درش اوردیم
دیدم روان نویس سیاهه............... :((

فرستنده : مترسک



جاتـــــــــــــــــــــــون خعـــــــــــــــــلی خالی بود دیشب با یکی از دوستام رفته بودم بازار جلو اتوشویی وایستاده بودیم دوستم اونور جوب بود من این ور... داشتم خیلی خیلی جدی باهاش حرف می زدم که ...بازم تاکید می کنم جای تک تک تون به ویژه داش عباس خالی ...که یهو از لوله مغازه اتوشویی که تو جوب بود کلی بخار اومد بیرون و به طرز جذابی بنده زیر نور چراغ تو افق محو شدم.... ای کیف داد ای کیف داد .... امیدوارم خدا نصیب شمام بکنه!!!!!!!!!!
خخخخخخ

فرستنده : آلوچه



خاطره خدمت سربازی)روم به دیفال که ازین خاطرات آسکاریسی دارم.
تو خدمت سربازی منو دوستم عادت داشتیم 2نفری وایمیسادیم کنار پنجره آسایشگاه(طبقه پنجم) و هرکس رو که داشت رد میشد یا سرشو از پنجره میاورد بیرون،ما روی سرش *تــــــوف * مینداختیم.خخخخخ
یبار هرچی موندیم کسی پیدا نشد.گفتم:علی بازار ضعیفه،بی خی خی
گفت:باشه! ولی همینطوری یه تــــــوف میندازم!
به این لایکهایی که میزنید قسم،تـــوف مبارک دوستم به پنجره طبقه 4 نرسیده بود که...
یکی دستشو گذاشت لب پنجره...وصـــــــــــاف اوفتاد رو دستش!!!خخخ
صدای بدشانسیشو شنیدم که گفت:ااااااه اااااااه
می دونم که مریضم.برام دعااا (لایک)کنید انشا...آدم میشم!!! O.o

فرستنده : میکروب خسته



چهارشنبه سر کلاس اجتماعی هی برق میرفت و میومد!
بعد هی بچه ها هم هر دفعه صلوات میفرستادن!!
معلم: یعنی شان اسلام اینقدر پایین اومده که برای رفتن و اومدن برق صلوات میفرستین؟؟
یکی از بچه ها: نه آقا ما برای سلامتی معلم ها هم صلوات میفرستیم!
معلم: شما بهتره برای سلامتی روان خودت صلوات بفرستی!!!
وسط درس هم معلممون داشت میگفت: شبا که ما خوابیم......
یهو همه گفتن: آقا پلیسه بیداره!!! :))

فرستنده : مترسک



سه روز پیش خالم اومد خونمون و هنوزم هست.
دیروز رفتیم ویلا. حالا خالمم داره تخمه میخوره و حرف میزنه.
خاله: این جا خیلی قشنگه. اصلا مردم خیلی بی فرهنگن که اینجاها آشغال میریزن!
(حالا خودشم داره آشغال تخمه ها رو رو زمین میریزه!)
مامان: اگه بی فرهنگن چرا خودت داری پوست تخمه می ریزی؟؟
خاله: به هر حال این جذب طبیعت میشه! پلاستیک و اینا جذب نمیشن ولی اینارو یه گوسفندی چیزی میاد میخوره!!
هممون: :o
:))

فرستنده : مترسک



میخوام اعتراف کنم ک امروز پشت معلم حرفه و فنمون با این کاغذ چسبیا چسبوندیم : من واقعا الاغ هستم...این حقیقت محض است!!!
هیچی دیگه زنگ آخرو پیچوندیم رفتیم صفا سیتی تو دفتر!!!!! جاتون خالی...
بگم من از این بچه شرا نیستم این کارم فقط واسه گذاشتن تو 4جوک کردم...

فرستنده : shamim_14



شرلوک هلمز با واتسون میرن بیرون شهر و تو چادر میخوابن،
نصفه های شب شرلوک هلمز واتسون رو بیدار می كنه میگه: به آسمون نگاه كن چی میبینی؟
واتسون: یه عالمه ستاره!
هولمز: از اینهمه ستاره چی می فهمی؟
واتسون: از چه نظر؟ ستاره شناسی؟ الهیات؟ فلسفه؟ از كدوم زاویه بگم؟ تو چی میفهمی؟
هولمز: احمق! چادرمونو دزدیدن

فرستنده : عمو رسول مهربون



صدف...
نگم برات...اين پسرارو ماماناشون شبا تو آب نمك ميخوابونن ايقد احساس بانمكي ميكنن!
ديروز سر كلاس استادمون نظرسنجي كرده درباره معماري پايدار ...كلاس مام شلوووووغ !يه پسره از ته كلاس داد ميزد استاد اسسسسسستتتاد استتتاد مانظر بديم مانظر بديم! يني خودشو كشت استادمون ديد داره خودكشي ميكنه گف باشه نظرتو بگو !!!!!!!!!پسره برگشته ميگه استاد ميخواستم بگم من نظر خاصي ندارم!!!!!!موجود ناشناختن اين پسرا !!

فرستنده : Palang surati



پر استرس ترین شب واسه ما دهه هفتادی ها . شب 14 فروردین بـــود !!
اَه الانم بهش فکر میکنم! حالم بــــد میشه !!

فرستنده : محمّدرسول



یکی از فانتزیام اینه که اولین پستم تو 4jok بیشترین لایک و کسب کنه اما حیف که امکانش نیست...
داشتن فانتزی بر جوانان عیب نیست. هست آyآ

فرستنده : خوشگل پسر



هی یادش بخیر پارسال مدیر دانشگاهمون و به خاطر تنظیم پیک بهاری به دانشجویان عوض کردن حالا امسال که پیک بهاری حذف شده دانشجویان دانشگاه ما می خوان چکار کنن....
دانشگاه شما هم مثل ما بود آ y آ

فرستنده : خوشگل پسر



این اولین پستم به جان خودم تمام دود تهران تو حلقم اگه دروغ گفته باشم.
یادش بخیر اون روزهایی که تازه موبایل اومده بود و خریدم بلد نبودم باهاش کار کنم وقتی می خواستم تماس بگیرم به جایی هی می گشتم دنبال کلیدی که بوق آزاد و وصل کنه تا بعد شماره بگیرم فک می کردم مثل تلفن ثابت باید باشه.
کسی مثل من بوده آy ا

فرستنده : خوشگل پسر



این خاطره مال محرم امسال هست!!! عاغا ما میرفتیم هیت بعد 2روز دیدم ک یه هیت دیگه روبه روی اینا هست منم ک اخر فکر شیطونی کردن گفتم یه کاری کنم یکم بخندیم اخر مجلس شد برقا رو خاموش کردن عاغا ی گونی برداشتم کفشهای این هیت رو ریختم تو گونی و رفتم تو هیت رو به رو خالی کردم باز کفشهای اونا رو اوردم تو این هیت خالی کردم بعد رفتم تو ماشین نشستم با رفیقم بودم عاغا اینا امدن بیرون کفش بود اندازه همشون ولی کفشهای خودشوون نبود یک سرصدایی بلند شده بود ی مسخره بازیهایی منم تو ماشین دراز کشیده بودم و فقط میخندیدم اخر یه نفر رفت اونور گفت بیاین کفشاتون اینجاست عاغا فکر کنین این همه ادم از این ور خیابون ب اونور انگار دعوا شده باشه واقعا جاتون خالی بود

فرستنده : ¤¤¤نیمار¤¤¤



اختصاصــی شِــــــــــــــــــــرِک!
تـرم قبــل ســــرما خـورده بـودم شـدیـد....
یـه درســـی داشتـم،زمیـن شـنـاســـــی سـاختمـانـــــی استـادشــــم حضـورٍ در کـلاس خیلـی واسـش مهـم بـود مـا هـم کـــه نمــــی تـونستیـــــم بـریــــــم سـر کـــــلاسٍــــش.
بـــــه ســـــه نفــــــر از بچـــــه هـای دانشـــگاه زنـــــگ زده بــودم ک اگــــه میتـــــونن جــــای مـن بـرن ســـــر کــــــــلاس؛
هـــــــرکـــــــدومشــــونـم یــــه مشکلـــــی داشــــــتن، امــــا بنـــــده خــــــــدا ها گفتـــــه بــــودنــم اگــــه کــــارمـــــون راه افتــــــاد، میـــــریـــم!
از شــــــانــــس بـــــد مــــا نـگـــــــو هــــرســـه تـایشــــون میـــرن ســر کـــــلاس،
استـــــادم اســــــم مــــــا رو میخـــــونــــــه:..........
ســــــه نفــــــــر دســـــت بلنـــــــــد میکنــــن،فکـــــرشــــــو بکـــــن!
...................................................................................................
ولـــــــی دمـــــش گــــــرم بچـــــه هــــــــا کــــــه صحبــــــت میکـــــردن،گفــــــــت همــــــــون در جا حـــــــــــذفم کـــــــرد!

فرستنده : شِــــــــــــــــــــرِک!



با اجازه دوست خوبم D$D$D
يكي از لذت هايي كه ديگه ندارم اينه كه تو عيد بشينم و طنزاي فوق العاده رضا عطاران رو ببينم.

فرستنده : 4JokEr



شما يادتون نمياد يه زموني تلوزيونا برفك داشتن
بــاس يكي ميخوابونديم رو سرش تا درست شه.اگه كارساز نبود يكي از راست ميخوابونديم.اگه بازم نبود يكي از چپ.ديگه اگه جواب نداد همزمان از چپ و راست ميزديم محال بود درست نشه.

فرستنده : JokEr



اینایی که یه شعر، جمله ی عشقولی یا فلسفی از یه نویسنده ی گمنام رو با اس میفرستن بعد پایینش اسم طرف رو میارن ، دقیقاً پیش خودشون چی فکر کردن؟ مثلاً می خوان سطح مطالعه شون رو نشون بدن؟ بگن ما خیلی حالیمونه؟
ایشششششششششششششه! انقده بدم میاد/-:

فرستنده : Violet



عاغاااا شاید باورتون نشه ولی اومدم تو سایت یه صفحه لایک صفرو یک کردم لامصب کیفش از تو پراید پسته خوردنم بیشتر بود ایشالا خدا قسمتتون کنه

فرستنده : unknown_12



:-)
دقت کردین آدم که اینجا پستارو میخونه قبل تصمیم واسه لایکیدن کاملا ناخودآگاه یه نگاهی هم به تعداد لایکا میندازه؟!
البته خودمو نمیگما. نه دااش ما از اون خونواده هاش نیستیم...
اتفاقا من همه رو لایک میکنم مخصوصا اونایی که پست اولی ان یا لایکشون کمه.
بالاخره اونام دل دارن و دلشون واسه 4جوک میتپه.
بععله عزیزم یه همچین قلب مهربونی دارم من...

فرستنده : قند عسل



نمیخوااااااااااااااام...
بذارین اول خوب گریه هامو بکنم بعد میگم....
یه بار من جاتون خالی یه رانی خریدم بعد رفتم یه جای دنج تو دانشگاه بشینم بخورمش، جایی که سال تا سال کسی پیداش نمیشد، بعد که خوردمش داشتم بهش ور میرفتم اون تیکه ی آخری لااااااامصب بیاد بیرون، که در این حین یکی از دوستام که خیلی هم باهاش رودروایسی داشتم مثه جن ظاهر شد بالا سرم و یه احوال پرسی مفصلی کرد، کم مونده بود بگه خسته نباشید...
از اون روز دیگه به تیکه ی آخر رانی کاری ندارم به همین برکت قسم...
تو خونه تنها هم باشم عمرا اون حرکتو تکرار کنم اصرار نکنید که فایده نداره...
همه برای همدردی بیشتر:لاااااااایک
باور کنین هنوز یادم میفته گریه ام میگیره...
چرا 4جوک خاطرات گریه دار نداره برم تو اون قسمت بنویسم...

فرستنده : عسل



:-)
2ساعته جلو آینه واستادم و دارم دماغمو بررسی میکنم.قبل عمل و بعد عملشو...
به مامانم میگم چرا پول نمیدید منم عمل کنم؟
برگشته میگه اگه همه چیت مث آدم بود و همین یه دماغت مشکل داشت همین فردا میبردمت عمل!!!
که اگه آدم بودی عیب و ایراد رو دماغ خوشگلی که خدا بهت داده نمیداشتی!!!
منم بهم برخورد ولی بین خودمون بمونه چون گفت دماغ خوشگلت،من کوتا اومدم و خون بپا نکردم بخاطر توهینش:-)))

فرستنده : قند عسل



:-)
من نمیدونم چرا روزایی که مامانم خیلی با من با محبت رفتار میکنه و مهربونتر میشه،
و حتی گاهی به صورت کاملا خودجوش میاد بهم پول میده که بیا عزیزم لازمت میشه،
کنتاکت داره با روزایی که من از صب مث یه موجودی داشتم تو خونه براش کار میکردم؟!!
سوالم اینه که این کنتاکت کاملا اتفاقی و تصادفیه عایا؟؟؟!!!!

فرستنده : قند عسل



اختصاصــی شِــــــــــــــــــــرِک!
مــن یـه قٌـــل دیگـــــه دارم اونقـــد شبیـه همیــــــــم کـه فـامیــلای نـزدیکمـونـم اشتبــــــاه میگیـــــرنمـــــون.
چـن سـال پیـــش ظهـــر بـود آقـام گفــــت بــــرو مـاشینـــو بیـار تـو پـارکینــــگ،
بلنـد شـدیـم رفتیــم از بخـت بـد مـاشینـو جـلـوشـو کوبیـدم بـه در حیـاط،
دیـدم کـه آقـام اومـد از پنجـره نیگـا کـرد در ماشینـو بـاز کـردمـو دٍ فـرار!
نگـو درسـت چـن دیقـه بعـد مـن، اون قٌــــل میـره خـونـه آقـا جـونمـــم یـه کشیــــده مَشـــت میخـابـونـه زیـر گوشــــش، فـک کـرد منــم!
............................................................................................
یادش بخیـــر مـن شَبش تـا صـب تـو پارکینـــگ کنـار مـاشیـن خـوابیـدم!
خــونه رام نـدادن!

فرستنده : شِــــــــــــــــــــرِک!



امروز بابام داشت کمک مامانم خونه رو تکون میدادن، بابام خیلی زود عصبانی میشه ولی داره یه کاری رو انجام میده ولی به قول مهران مدیری" هی نمیشه"، همش عجله داشت زود تموم بشه کارها،داشت حرص میخورد بعد که تموم شد اومده نشسته ینی داره با من درددل میکنه.
میگه: من هر چی بخوام عمر کنم 20 سالشو این مامانت کم میکنه.
بابام 60 سالشه
منم خیر سرم ینی اومدم همدردی کنم گفتم: یعنی الان شما باید 80 سالت باشه؟
هیچی دیگه بابام کلا از درد دل پشیمون شد رفت تو افق ما هم داریم در به در دنبالش میگردیم...

فرستنده : عسل



امروز تو خیابون دعوا شده بود دو نفر همدیگرو به قصد کشت میزدن یهو یکی گوشیشو دراورد فیلمبرداری کنه میگفت
" سلام سالی تالک اینجا کرجه دونفر همدیگرو دارن میکشن اینجا همه چی درهمه"
آخه اینم ملته داریم خب بیا جدا کن

فرستنده : hamed66



وقتی پیام ها رو می خونی و لایک می کنی یه لذت عجیبی به وجود میاد
این حس دقیقا اون لحظه ای تمام وجودت رو می گیره ک تعداد لایک ها رو روند میکنی ....
مثلا 99 تا باشه با لایکت بشه 100 تا انگار قله اورست رو فتح کردی : دی
من فقط این طوریم یا دوستان دیگه هم آره ؟؟؟

فرستنده : Tina_Bala



باید اعتراف کنم تا چند وقته پیش فکر میکردم(توجه کردین..من فکرم بلدم بکنما)اگر عضو نباشی نمیشه لایک کرد....موقعی که به صورت خیلی شانسی این موضوعو فهمیدم...تا 50 صفحه برگشتم عقبو همه رو لایک کردم.....!!!انقدر خوشحال شده بودما...نه به خاطر اینکه میتونستم لایک کنما....نه...بیشتر به خاطر اینکه تونسته بودم یه چیزی فهمیده باشم.....!!!!

فرستنده : اسی69



چند روز پیش داشتم با سرویس مدرسه میومدم خونه ، که یکدفعه دیدم 7 یا 8 تا موتور پشت یک وانت پلیس دارن اسکورت میکنن !
خلاصه ما با سرویسمون از کنار یکی از این موتوریا رد شدیم ، منم رو کردم به یکی از سرباز ها و داد زدم و گفتم : مگه نگفتم امروز دنبالم اسکورت نندازید ، خسته شدم از این اسکورت بازی ، میخوام مثل مردم خاکی باشم ! اه ...... ! بعد زدم زیر خنده !
یکدفعه نفهمیدم چی شد دیدم یارو به شوخی هفت تیر جیبی اش رو به سمتم گرفت ! یعنی گرخیدما !
بعد زد زیر خنده و رفتش !
مردشور شوخی ات رو ببرن ! بهم ریختم ! چه طرز شوخی هستش ! بی جنبه ... .

فرستنده : !? Why So Serious



چن روز پیش مامی بزرگم اومد خونمون یکم باهم حال کنیم شب که خوابیده بودیم صدای زنگ تیلیفن دراومد.همه مثل برق از جا پریدن در حالی که به سمت گوشی میدویدن من گفتم ینی کی میتونه باشه 4نصفه شب؟وبایک پرش کوانتومی رفتم گوشیو ورداشتم.بابامم رفته بود پول اماده کنه.حالا همه منتظر دراومدن صدای مخاطب بودیم که یهو بابا بزرگم گفت:الوووووووووووو کاکول چطوری؟گفتم قربانت بابابزرگ چیزی شده؟گفت نه ببه جان چیزی نیست فقط به عشقم(مامان بزرگ)بوگو شبکه4 یوزارسیف داره پاشه نگا کنه................قیافه من!قلب مامان بزرگم! .قیافه مارو بیزحمت خودتون تصور کنید.

فرستنده : kakol



دیروز کل فامیل تو خونه ما جمع بودن پدرمم داشت ازم تعریف میکرد،خواستم از فرصت استفاده کنم گفتم بابا ماشینو بده با پیام(پسرعمه م)بریم بیرون...
برگشت گفت کاری نکن تو روزنامه های فردا بنویسن پدری پسرش را متلاشی کرد...
یعنی از مهمونا میشد بعنوان بیل مکانیکی استفاده کرد...
پدر شمام اینقد دوستون دارن عایا یا فقط پدر من عاشقمه¿¿¿

فرستنده : Sabuha



یه استادخانوم داشتیم خیلی ساده بود از اون نمره بده ها.
.
ترم آخر که بودیم یکی از جلسات آخر اومد و گفت تصمیم گرفته دیگه جدی باشه و بقول خودش به بچه ها اجازه نده از اخلاقش سوء استفاده کنن. یکی از ایده هاشم این بود که کسی که بعد خودش میاد سرکلاس رو 