یال بشم

فرستنده : kaveh



كيا يادشونه يه زماني عشقمون اين بود بريم بقالي سركوجه ادامس خروس و بستني توبي و نوشمك و.... بكيريم تازه ادامس موزيم اون موقع ها خيلي باكلاس بود!!!!يادش به خير....
اكه يادته لايك كن!!!!!

فرستنده : كلاه قرمزي



آقا یکی از استادام سر پروژه درسش (الان فهمیدین که من دانشگا میرم یا توضیح بدم؟!) یکم اذیتم کرد. منم دپرس شدم، رفتم تو افق خودمو محو کنم...
یه مدت زمان زیادی داشتم تو افق می رفتم جلو؛ لامصب هرکاری میکردم محو نمیشدم!!
همینطوری که داشتم میرفتم یهو دیدم یه صدای مهیبی اومد... برگشتم پشتمو نیگا کردم دیدم دوتا خط موازی خوردن به هم!! اینجا بود که فهمیدم رسیدم به بینهابت !!
الانم اینجا نمیدونم باید جیکار کنم؟! فک کنم آدرس اشتباه اومدم :(
کسی آدرس افق میدونه بهم بگه؟ آخه اینجا خودم تنهای تنهام :'(
تازه هر کاریم میکنم محو نمیشم! اگه میشه دستورالعمل محو شدنم بهم بدید... آخه من تازه واردم :(
:>

فرستنده : princess یادتونه سریال هانیکو میداد؟ فقیر بودن به بچه هاش برنج و تربچه میداد؟ با یه لذتی میخوردن لامصبا.
من مامانمو مجبور میکردم واسم کته درس کنه میریختم تو ماست خوری با چنگال میخوردم. بدون خورش.
یعنی رسما تعطیل بودم .

فرستنده : پردیس 68



دختره دیوونه اومده توی تلویزیون میگه
سلام روزیتا .... هستم 10 سالمه
12 ساله که بسکتبال کار میکنم
واقعا ما رو چی فرض کردن اینا؟؟؟؟

فرستنده : محمد موحدی (O L O)



یادمه اونوقتا که بچه بودم هرکی تو فامیل دانشگاه قبول نمیشد میگفتن شهرستان قبول شد نزاشتیم بره!
فک و فامیلای شمام اینطوری بودن آیا؟
خوب شد الان هرکی نخواد بره دانشگاه هم به زور خفتش میکنن میبرن .ملت داشتن آخرتشونو به باد میدادن .
والا به قرآن .

فرستنده : پردیس 68



دستم تو دماغم بود یکی بهم گفت
پسر توی اون یکیه
بهش گفتم اگه روزیه تو باشه توی همینه

فرستنده : محمد موحدی (O L O)



تو خیابون داشتم میرفتم با موتور و بوق میزدم یکی بهم گفت با بوقش خریدی گفتم نه
یه بوق داشتم موتورو بستم روش

فرستنده : محمد موحدی (O L O)



رفته بودیم مهمونی
متاسفانه دستشویی نداشتند
آقا مارو بردن یه جا گفتن اینجا دستشوییه
یه کلمن بود که کلیدشو میزدی آب میرخت توش و میچرخید
.
.
جالب بود فقط نمیدونم
اگه کلمن بود چرا پس آبش یخ نبود؟؟؟؟
(دستشویی فرنگی رو میگما)

فرستنده : محمد موحدی (O L O)



سلام به بروبچ 4jok
اكه خدابخواد اين اولين پستمه راستش من بچه روستام جن سال پيش ما1گاوداشتيم،مامانم عاشقش بود ميگفت از بجه هام بيشتر دوسش دارم,ماهم ديكه كاو صداش نميزديم ميكفتيم اجي بزرگه:D
اخي وقتي فروختنش تاچن ماه جاي خاليشو شديد احساس ميكرديم:)
اميدوارم هرجاهست خوشبخت باشه:)(;:D
اماعوضش الان1گله بزوگوسفند داريم(;
كلي خواهربرادر دارم:D
راستش هنوزم به گاومون حسوديم ميشهp:

فرستنده : m.a.sh.k.o.k



*************(!!!)علامت اختصاصی abas_m223
رفتم پیش دکتر متخصص .....
سلام آقای دکتر به فریادم برس...
دکتر: سلام عزیزم مشکلت چیه؟؟؟
من:آقای دکتر20 تومن پول ویزیت شده شما باید بگی مشکلم چیه!!! البته اگه تخفیف میدی 5تومن, بگم کجام درد میکنه وگرنه خودت بگرد پیداش کن !!!
خندید گفت باشه اصلا 10تومن بهت میدم بگو...
گفتم گلوم درد می کنه...
گلوم رو نگاه کرد گفت: اوووه تابلوس قلیون میکشی ,اینقدر قلیون نکش می میری بدبخت...
گفتم:اگه نکشم هم می میرم خب,بدبخت هم قیافته...
گفت:اگه بکشی بادردمی میری....
گفت­م:اگه نکشم ازدردمی میرم ... .گفت:هوای دودی جلوی درد رو نمی گیره...
گفتم هوای صاف هم جلوی مرگ رونمی گیره....
هیچی دیگ یه ربع بحث کردیم آخر سر پول ویزیتم رو در آوردم که هیچ, قرار گذاشتیم ساعت 6 با هم به حساب دکتر قلیون بکشیم!!!
بعله یه همچین موجود خطرناکیم من!!!

فرستنده : abas_m223



دوستان حلالم کنید تورو خدا من هواسم نبود طی سه ماه به جای امتیاز دادن به مطلب مورد نظرم به مطلب پایینیش رای میدام. حلال کنید و یجوری با اون مطلب پایینیتون کنار بیاید

فرستنده : mamad



روزجمعه بیکاربودم حوصلم سررفته بود.زنگ زدم به پسرعمم گفتم:بیکاری؟حوصله داری بریم پارک؟
پسرعمه:بیکارم,حوصله پارک ندارم!ولی یه برنامه دارم توپ.
برنامه ازین قرار بود:
1.کل فامیلو شب خونه خالم دعوت کنیم(بدون هماهنگی قبلی)
2.جلوجمع به داییم بگیم برقصه(دایی رقص بلدنیست)
3.ازعمو برای بابام ازدایی برای عموازعمه برای مامانم از...پول قرض کنیم بعدبگیم خودش خجالت میکشه طلب کنه(پولارو باهم خرج کنیم)
4.به دخترای فامیل تک تک استرس وارد کنیم(بهشون بگیم دوستم عاشقت شده.البته باپسرعمه یه جوری صحبت کنیم که دخترا بشنون)
5.ازگودزیلاهای فامیل بیگاری بکشیم.(بگیم:اگه دوتا سیلی بخوری میری بهشت.)
6.آخره مهمونی پسرعمه خودشو به مریضی بزنه(همه فامیلا ودخترا دلشون بسوزه)
شب شد باورم نمیشد همه ی این کاراعملی بشه!به جزشماره3چون همه فامیل تا حدودی خسیس هستند.
دوروزبعد دایی منودیده میگه:اون پولی که به عموت دادم چراپس نمیده؟
من:نمیدونم!(میترسم بگم)شماهم امتحان کنید.دیونه ها بعدن پشیمون میشد که چرا ازجوونیتون استفاده نکردین.خخخخ

فرستنده : نوح کبیر



اغااااااااااااااااااااا
یه دختر عمو داریم بهش گفتم یه4جوک هس جوک هاش باحاله گفت نه بابا من کنکوریم حالا یه 1ماهی میاد و میره واسه منم تعریف می کنه:)تازگی ها خیلی کم اس می ده بهم و کاریم نداره:(امروز فهمیدم خانوم اینجا عضو شده
این کنکور اول میشه:)))))
4جوک دختر عمو گیر داریم:(((

فرستنده : s S2 kh



2 سال پیش کلاس چهارم بودم ما رو بردن بسیج عضو شیم . تو صف نشستیم . بعد نوبت من شد رفتم تو شناسنامه دادم . برگه رو دادم شروع کرد پر کردن بعد نوبت به سوال جواب دادن بود گفت دوست داری از این گزینه ها که میخونم تو کدوم شرکت کنی خوند منم گفتم بعد پرسید تو چه سازمان یا موسساتی عضوی؟گفتم یعنی چی؟گفت مثلا تو سازمان جوانان هلال احمر ان جی او یا مثلا مسجد یا اوقاف ؟ منم با اعتماد به نفسس برگشتم گفتم سیا(cia)!!!!!!!!!!چشاش گرد شد گفت چی منم گفتم سیا دیگه یهو2زاریم افتاد چه سوتی دادم یاروام نامردی نکرد هیچی رو پر نکرد گفت بدو بدو کد پستی تو بده برو پی کارت مارو مسخره کردی حالا بهت میگم مام ترسیده بودیم کد پستی رو نوشتیم دادیم بش تا اومدم مدیرمونو خواست تو اتاق.....دیگه بقیش حدس بزنید من نمیگم چون لپم براثر یک کشیده آبدار از سوی مدیر داغون شد... ولی کلی جلو بچه ها اعتبار زدم به هم!!!!!اون باحالاش لایک کننننن!!!!!!

فرستنده : dahe80



من همین الان یه کشف جدید کردم!
تو این صفحه ای میخواین مطلب بنویسین اگه اسپیس رو فشار بدین
یهمو میپره پایین صفحه! خخخخخخخخ الان دارم از ذوق میمیرم هی
اسپیسو فشار میدم!
من میدونم شما با خلوص نیت واسه شفا گرفتنم دعا نکردید وگرنه
تا الان شفا گرفته بودم! ایییییی روزگارررررررررر
تازه مهمتر از اون اینکه زیر شرایط ارسال نوشته مسئول به روز رسانی
خانم ....
من تا حالا همش مینوشتم جناب مسئول محترم!!!

فرستنده : eshghe fizik



استادمون داشت در مورد اینکه وظیفه اصلی خانم ها اول بچه داری و خونه داری نطق می فرمودند که : خواهر من دکتره ولی وظیفه اصلیش که تربیت بچه هاش بوده رو خوب انجام نداده چون بچاش خیلی بی ادبن ... از (غذا قضا غزا)یکی از بچا اروم گفت بچه حلال زاده به داییش میره ...... خلاصه به نظر شما کلاس دیگه کوجا بود ؟ افرین تو اسمون هفتم ......

فرستنده : jo0j0o72



برایeh که گفته بودازخاطرات روز معلم بگیم،،،
ما3راهنمایی بودیم برای معلممون یه آجرکادوکردیم گذاشتیم رو میز وقتی اومدهمچین ذوق مرگ شده بودکه کلی ازکرده ی خودپشیمون شدیم اماوقتی کادو روباز کرد مردیم ازخنده،،،،
قیافه معلم::|
ما::-D
اون روز مردیم از بس خندیدیم!دمش گرم به دفترچیزی نگفت!!!
بااینکه کلی غم دارم امابازم به یادقدیماخندم گرفت،،،،
یاداون روزابخیر!

فرستنده : gh.!!!



یکی از تفریحات دوران کودکیم این بود که چندتا لیوان آب میخوردم. بعد دراز میکشیدم و شکممو تکون میدادم. از تو شکمم صدای آب میومد! احساس سواحل صخره ای بهم دست میداد!!!
شما هم از این حرکتا میکردین؟!!

فرستنده : Mehdi 19



وقتي پستاي عاشقونه ي دوستان4 جوك ميخونم با خودم ميگم آخه چرا من از اين خاطرات با حال عاشقانه ندارم اصلا منم آدمم؟؟
خو نميگين آدم افسردگي ميگيره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
يكم از خاطراتتون بهم قرض ميدين؟؟



فرستنده : بچه مثبت



عاقا رفتم خونه خالمینا زنگ میزنم صدا نمیره به پسر خالم میگم آیفونتون خرابه صدا نمیاد
میگه نه امروز خط ها به هم ریخته گوشیمم آنتن نمیده....
خدایی چی بگم بهش ؟؟؟؟

فرستنده : Ahmad 21



تا حالا شده موقع ای که لباس توی ماشین لباس شویی می اندازید
تو جیب لباس کهنه ها یه هزاری پیدا کنید
آی آدم خوشحال میشه

فرستنده : علی& نئی



آغا من کلاس دوم دبیرستان که بودم یه روز ناظممون اومد گفت تنها جان نزار بچه ها سرو صدا کنن جلسه اولیا مربیان داریم...
منم گفتم چشم@@
تا ناظممون رفت بیرون پریدم رو میز معلممون ...گفتم بچه ها یه فکری دارم؟؟؟گفتن چه فکری؟؟؟گفتم من میخونمو میرقصم شما دو انگشتی کف بزنین (از اونجایی که بچه های کلاسمون درسخون بودن پیشنهادمو رد نکردن)
همینجور که داشتم قر میدادم یه لحظه احساس کردم صدای کف زدن بچه ها قطع شد،،، بلند گفتم: بیا دس قشنگرو!!!
دیدم همه بچه ها با چش و ابرو واسم شکلک در میارن تا برگشتم پشت سرمو نیگا کنم دیدیم ناظممون شبیه کماندار لینجان پشت سرم وایساده
قیافه ناظممون:از سرش دود بلند میشد(انگاری آتشفشان فوران کرده)
قیافه بچه ها:از خنده روده بر شده بودن
گودزیلایی بودم برا خودما فقط دنبال افق میگشتم محو شم@--@

فرستنده : تنها



بچه بودم یه کارتون نشون میداد به اسم اونیک (onik)
وقتی اونیک میخواست یه کار خارق العاده بکنه میگفت:
او ... او ... اونیک ویهو اون کاره انجام میشد
من خر میرفتم تو اتاق وچشمامو میبستم تکرار میکردم و چشمامو یواش باز میکردم که مثلا اونی که میخوام بشه
لااقل محض دلخوشیمون یه بارم نشد
هععععععععععی بچگی کجایی که یادت بخیر

فرستنده : HaMeD



خـــــدایـا، یاریم کن اگـر چیزی شکستم دل نباشد

فرستنده : علی& نئی



آقا بچه که بودیم با پسرداییم و داییم که همسن بودیم میرفتیم مسجد نمازجماعت، نماز که تموم میشد بابابزرگم میگفت بچه ها پاشید بریم خونه
داییم میگفت نه بابا تو برو ما میخوایم تعقیبات بخونیم!!! میایم
اونم خوش خیال!!! میرفت
وقتی همه میرفتن ما میزدیم بیرون و میرفتیم یکی یکی زنگ خونه هارو میزدیو در میرفتیم
داییم خیلی ریسک میکرد
لامصب میرفت زنگ خونه هایی که ته کوچه 2متری بودن میزد و در میرفت
فکر کنم ثواب نمازامون مال اون بیچاره ها میشد

فرستنده : HaMeD



سره کلاس شیمی بودیم پنجره کلاس هم باز بود . معلمه اومده میگه وای چه سرده اونو کمش کن (پنجره منظورش بود)
.
.
.
هیچی دیگه مام گفتیم کم نمیشه خاموش کنیمش ؟؟؟؟
پنجره کلاس :OOO
خوده کلاس :)))))))))
معلم کلاس :((((

فرستنده : M.MoSio



عاقا قاط زدم در سطح المپیک
چند وقت پیش شب بود اومد توی 4jok یه چندتا جوک خوندم بعدش بلند شدم رفتم جامو انداختم که اگه شد بگیرم بخوابم که یه هوووو همین جوری گفتم پس بالشتم کو :|||
بعداز چند ثانه :)))))
:))))
:))))
حالا نخند کی بخند ، شانس آوردم که بابا و مامانم خواب بودن وگرنه سر از تیمارستان درمیاوردم ،،، به نظرتون برم خودمون لو بدم ؟؟

فرستنده : عباس کریمی



ما دهه شصتیا وقتی کسی بهمون فحش می داد میگفتیم آینه آینه
یعن همچین نسل دانشمندی بودیم ما از همون دوران طفولیت با خاصیت انعکاسی آینه آشنا بودیم

فرستنده : MahdiAghlmand



اغــــا یادش بــــخیـــر چنـــد سال پـــیـــشا ایــنـــجـــوری نبــــود کـــه همـــه تــــــوخـــونه حمــــووم داشــتـــه باشـــــــن ( دهـــه شـــصـــتــیــا خـــوب میـــدونـــن) طبـــق معــمـــول مـــاهـــم نـــداشتــیـــم و هــفتــه ای یه بار مــیــرفتــیــم حـــموم عـــمومـــی و بابامـــون حســـابی مـــارو میـــشـست جــوری که مثـــل چـــغـــنــدر قـــرمز مــیشـــدیم و بعـــد درومــــدن تـــا یـــه ســـاعت انـــگشـــتامـــون پـــیـــر مــیــشــدن امـــا خـــدایـــی اوون حــمـــووم و حـــالـــو هـــواش یـــه حـــالـــی مــیـــداد کـــه سنــــا جـــکـــوزی الان نـــمــــیده :):)
تـــازه اگـــه دوســـتـــامــــون هــــم اونـــجـــا میـــدیـــدیـــم ذوق مـــرگ مــیـــشـــدیـــم و تــــو هــــر جـــلـــســـه حـــمـــوم رفـــتـــن زمـــیـــن خــــوردن چـــنـــد نـــفـــرو تـــو کـــف حـــمـــوم شـــاهـــد بـــودیــم
هـــرکـــی ایــــن روزارو تــــجــــربـــه کـــرده بـــکـــوبـــه لایـــکـــو کـــه خــــاطـــراتـــه قـــدیـــم زنــــده بـــشــــن:D

فرستنده : virangare 141



من هر روزی که میرم سرکار شیک و مجلسی و اتوکشیده میرم کسی نمیبینم حالا یه روز به سرم زد گفتم آشغالارو من ببرم، همین که از در شرکت زدم بیرون یکی از همکلاسی های سابقو دیدم خودشو زده بون راه داره بهم می خنده کفاصط!!!!! منم با یه اعتماد به نفسی زوم کردم تو قیافه نکرش سلام علیکی کردم ولی واقعاً ضایع شدم. بسوزی شانس اونم با اسید!!!!!!
شانسه ما داریم؟!!!!!!!!!!!

فرستنده : السالوادور



ی روز که داشتم از مسابقه فوتسال استانی از مشهد برمی گشتم..ته مینی بوس نشسته بودم و واسه خودم شعر میخوندم یهو جوگیر میشم میگم: ۶۶۶ سه تا صفر داره !

فرستنده : wine



در دوران دبیرستان یک روز من و دوستم داشتیم از مدرسه برمیگشتیم و نزدیک خونمون بچه های محل داشتن فوتبال بازی میکردن که یکهو توپشون اومد سمت من. اونا هم داد زدن که توپو شوت کن و همه شون برگشتن نگاه کنن که چه جوری شوتش میکنم.منم همچین فیگور گرفتم و توپو محکم براشون شوت کردم و ییهو دیدم که کفشم از پام در اومد و همزمان با توپ شوت شد!!!چون کشفم تخت بود و تازه خریده بودم برام گشاد بود و راحت از پام در میومد.
با اینکه کلی ضایع شدم ولی انقد صحنه ی خنده داری بود که همه دسته جمعی ترکیدیم و منم یه لنگه پا رفتم کفشکمو پام کردم و تا خونه انقدر خندیدیم که کلیه هامون درد گرفته بود و اشک میریختیم!واقعا تو عمرم اونقد نخندیده بودم..
هی هی یادش بخیر!!

فرستنده : wine 



اغــــا الان دارم از ازمایشــــگاه بر میـــگردم و خواستــــم اتفـــتاقی که افـــتاد رو به سمـــع و نظـــرتـــون برســــونم...
بریــم ســـر قضیـــه که الان ازمایشـــگاه بودم خـــانوم مسئـــول اونـــجا که فـــیش ازمایـــش هارو تحویـــل میــگیـــره فیـــش یــه دختـــره رو گرفـــت و گفـــت شمـــاره تــلفــن؟ دخـــتــره هـــم صــداشــو صـــاف کــرد و جــــوری گفـــت کـــه همـــه بشــنویم و اگـــه ریـــا نبــاشــه ذخــیـــرش کنــیم... بعـــد گفـتـن شمـــاره طـــوری جـــدی برگشـــتم گفتـــم اخــخــخـــخ حیـــف شـــد که گوشـیـم سامـــسونـــگه و تـــوو جـــیـــبم گیـــر کرد و بــیــرون نمـیـومد اگه گوشیـــم جـــــی ال ایــــــــــکس بـــود حتـــما میـــنوشتم کـــه همــه زدن زیـــره خنـــده حتـــی اون خانـــوم مسئـــول بـــد اخلاقـــم خنـــدش گرفـــت و یــــهو دیـــدم دخــــتره نـــیســـت و فـــکر کنم از خجالت رفـــت تـــو افـــق مــحــو بــشــه یـــا رفـــت تـــو ســـوراخ لایــــه ازن گــیــر کــنـــه (خـــــــدا دانـــاســت)... :)
اغــــا این چـــه وضعــــه شمـــاره دادنــته خـــدایـــی؟ :)
پــیــام اخـــــلاقــــی: بـابـا کـــمتــر دنـــبــال مخـــاطـــب خاص بـــگردیـــــد:)

فرستنده : virangare 141



من و داداشم خيلي با هم دعوا ميكنيم يعني روزي نشده كه دعوا نكنيم..
ديروز دمپايي پام بود از شانسه بد داداشم پاشنه دار 10 سانتي .
. داداشم ميرف دستشويي منم اتفاقي رد ميشدم كه نفهميدم پاشو له كردم زودي در رفتم دنبالم ميكرد ديگه جا پيدا نكردم برم, نزديك دستشويي بودم رفتم دستشويي تا وقتي كه بابام بياد اونجا ساكن بودم .. داداشم داد ميزد بيا بيرون باهات كاري ندارم تركيدم بيا اااا منم ترسو بيرون نرفتم كه....
الان دستشوييمون داره برق ميزنه خو 2 ساعت اون تو چيكار ميكردم از ديواراش گرفته تا سطل اشغالو شستم

فرستنده : yildiz



برای بار اول رفته بودم امتحان شهری بدم.
افسر گفت: پارک دوبل بزن.
من: به قول سیدمصطفی خیلی شیک و مجلسی و درست پارک دوبل رو زدم!!!!! (برای بار اول تو تاریخ این اتفاق افتاد که پارک دوبل توسط یک خانم بدون مشکل زده بشه)!!!
گفت: دور دو فرمون بزن، اونم درست زدم.
هرچی رو که گفت، به بهترین شکل انجام دادم و با خودم داشتم کِیف می کردم و به فکر شیرینی خریدن واسه مامانمینا بودم و تو دلم داشتم بشکن می زدم که آخ جون بار اول قبول شدم.
یهو افسر چپ چپ نگام کرد و گفت: پیاده شو!
من با تعجب: چرا؟؟؟؟؟!!!!!!! مگه قبول نشدم؟
گفت: تا چیزی بهت نگفتم خودت پیاده شو برو کل مدت امتحان ترمز دستی رو نخوابونده بودی!
من:تو دلم خخخخخخخخخخخههههه ولی با چهره ای مغموم و غم گرفته پیاده شدم!!!!! و به بچه هایی که تو افق داشتن نگام می کردن دست تکون دادم.....
ابچه ها به نظرتون این حرکت من چن تا لایک داره؟؟؟؟؟

فرستنده : sara-m



ديروز استاد معدلامونو مي پرسه همه نوبتي مي گفتيم نوبت يه پسره شد گفت 16 استاد گفت بلند شو ببينم...
پسره بلند شد استاد بش گفت أصلن بهت نمياد
ميگه استاااد خود 16 كه نه نزديك 16 استاد گفت نزديك مثلأ چند؟ گفت 13...
استاد برگشته ميگه دورش چند ميشه ؟؟برگشته ميگه 10
نكته:كلاس نرفت رو هوا از خنده هيچكس هم هليكوپتري نميزد.. چون استاد فوغغغغغغ فوغ ديوونه تشريف داره اگه جم بخوريم صندلي همانااووو رو كلته همانا پرت ميكنه..رو سايلنت ميخنديديم تمرين كنين حال ميده....

فرستنده : yildiz



چن وقت پیشا با خونواده دور هم جمع بودیمو جو آلبوم دیدن گرفته بود همه رو.... اونجا بود که منم به سر راهی بودن خودم پی بردم!!!!! همه از دوران جنینی تا بزرگسالی عکس داشتن به غیر من!!!
به نظر شما برم خودکشی کنم عایا؟ یا در افق محو شم عایا؟

فرستنده : افرودیت




ظهرا مامانم زورکی منو میبرد که به زور بخوابونتم... آقا ی ظلمی بود در حق من که نگو..... دهه شصتیا میودنن چی می گم... ظهر تابستونو کوچه و وای وای!ی روز که همین برنامه بود مامان تا قصه رو تموم کنه خودش خوابش برد و منم جیم زدم با هزار امید و آرزو! به در حیاط که رسیدم ای داد بیداد مامی در حیاط و قفل کرده! از هزارتا شکست عشقی واسم بدتر بود به خدا!!!

فرستنده : افرودیت



رفته بودم مغازه ی سر کوچمون خرید کنم. بعد یه دختره اومد و بعد از خرید میخواست با کارت خوان پرداخت کنه. یه بار کارت رو کشید دید کار نمیکنه. دو سه بار دیگه هم کشید دید بازم کار نمیکنه. به مغازه داره گفت آقا این دستگاتون خرابه؟! یهو دید من دارم میخندم! گفت چرا میخندی؟ گفتم خانوم، یه ساعته که داری کارت رو برعکس میکشی!
دختره بیخیال چیزایی که خریده بود شد و رفت بیرون!! منم رفتم مغازه داره رو از رو زمین جمع کنم!
خخخخخخ :)

فرستنده : Mehdi 19



بچه که بودم سکه های پول تو جیبیمو جمع میکردم و ظهرای تابستون که همه
میخوابیدن قایمکی(غایمکی، گایمکی!!!!!!!) میبردم تو باغچه خونه چال میکردم
و تازه واسش نقشه گنج هم میکشیدم و اونم ی جا دیگه قایم میکردم..........
همه اینا به کنار بعد ن روز میرفتم سراغشونو پیداشون نمیکردم؟؟؟؟؟؟؟؟؟
به نظر شما کسی زاغ سیامو چوب میزد و سکه هامو ور میداشت؟؟؟؟؟؟؟

فرستنده : افرودیت



یادمه بابابزرگم همیشه میگفت الهی دست به هرچی میزنی طلا بشه
والا ما که الان دست به هرچی میزنیم چینی از آب در میاد....
ما...
چین...
بابابزرگ....
بچه ها.....
معیارهای توسعه....

فرستنده : iman



صبح از خواب پاشدم مامانم ميگه ميلاد جان بيا شهروز(برادرزادمه گودزيلاى دهه نوديه) رو ببر wc. منم گفتم روى مامانمو زمين نزارم گفتم باشه. هيچي ديگه بردمش بينِ زمينو آسمون نگهش داشتم گفتم: زودباش
گودزيلا: عمو جون دُلْدْ دارم
من: چى دارى؟؟
گودزيلا: دُلد دارم... دُلد
من: چى ميگي دُلد دارم ينى چى
گودزيلا: (با دادوفرياد) دُلددددد.....دُلدددددد
آخرش گذاشتمش پايين با عصبانيت گفتم چى ميگى؟؟ يكي زد تو سرم بعد ديدم با دستش شُرتشو نشون داد گفت: دُلدددددد
تازه فهميدم منظورش شُرته!!!!
ينى آبروى دهه شصتيارو يكتنه بردم نه؟؟؟
منو ببخشين لطفا):

فرستنده : sage



امروز مثِ يه آقاى باشخصيت و تحصيل كرده خيلي بافرهنگ و با تمدن رفتم يه جفت دمپايي مخصوص خودم خريدم گذاشتم توى wc.
ينى از از صبح هر ده دقيقه ميرم خيسش ميكنم.........

فرستنده : sage



چند سال پیش داشتیم برای اولین باربا داییم میرفتیم مسافرت..دیگه خیلی خوشحال و سرحال..قرار شد ک بیان خونه ما صبح زود و بعد باهم راه بیوفتیم..خلاصه دیگه اخر کار بود ک میخواست بابا در خونه رو قفل وزنجیر و دینامیت و سیم خاردار ببنده همه رفتیم چک کردیم ک چیزی جا نمونده باشه و با خیال راحت اومدیم نشستیم..یه دفعه دیدیم دختر داییم جییغ ک وایسین نبندین درووو من موبایلم ج