
یک قرن با او عاشقی کرد
محمدعلی بهمنی

فرستنده : nohsado11



3 روز دیگه تا آغاز سال جدید نمونده بیاییم با رفتن به خانه سالمندان دل پدر بزرگ و مادر بزرگای تنها رو شاد کنیم و با یه ساخه گل دلشونو شاد کنیم...خیلی وقته که چشم انتظارن...انتـــــــظار خیلی سخته اونم انتظار یه عزیز و کشیـدن...

فرستنده : بهناز لطیفی



یادش بخیر بچه که بودیم ذوق و شوق نوروز خواب و ازمون گرفته بود تا خود لحظه ی سال تحویل ثانیه شماری میکردیم و تقویمو خط میزدیم تا به اول فروردین برسم ولی الان...! دیگه عید با روزای دیگه ی سال چندان فرقی نداره...همه اون هیجانا خاک شد
هر سال میگیم دریغ از پارسال...

فرستنده : بهناز لطیفی



خواهش میکنم یکم وقت بذارین و اینو بخونین و 1 دقیقه فکر کنیم...
ما خون دلها خورده ایم ، قرارمان برای نسل نوجوان و جوان این نبود!
من آنروز از گل و لای و خاک سنگرها بر لباسهای ساده ام لذت می بردم و بعضی ها امروز از شلوارهای لی خاک نما و پاره پوره خارجی !
من آنروز در جبهه زیر آفتاب داغ ، چفیه بر سر می انداختم تا نسوزم ، بعضی ها امروز رو سری از سر انداخته اند که موی سر به نامحرم نشان داده و بسوزند ودیگران راهم بسوزانند !
من آنروز در وصیت نامه ام می نوشتم : خواهرم حجاب تو بر علیه دشمن از خون من موثر تر است ، بعضی ها امروز حتی در پروفایل شان می نویسند : همیشه به روز هستم ، دوره و زمانه عوض شده و عشق من مد گرایی و تقلید از غربی هاست .
من آنروز در بیسیم از بچه های پشتیبان می خواستم از طرفم برای دشمن نخود و آجر و سنگ ( آتش) بفرستند ، بعضی ها امروز به هر ناشناسی می گویند : برایم شارژ بفرست !
من آنروز مشامم از بوی دود و باروت پر بود و برای رسیدن به هدفم ، از آن لذت می بردم ، بعضی ها امروز از بوی الکل در انواع ادکلن های خارجی !
من آنروز خشاب و اسلحه ام را برای نابودی دشمن در بغل گرفته بودم و بعضی ها امروز سگ های نجس تزئینی گران قیمت را !
من آنروز در جبهه ، اوقات فراغتم را در چاله هایی قبر مانند ، قرآن می خواندم و اسغفار می کردم و لذت می بردم ، بعضی ها امروز در چت رو م ها به دنبال عشق ناشناس و گمشده ساعتها به بطالت ، پرسه می زنند و روم عوض می کنند !
من آنروز در هنگام عملیات ، در گوشی بیسیم ، یا زهرا(س) و یا حسین(ع) می گفتم و بعضی ها امروز در گوشی خود ،از نفس ، عشق ، ناز و فدایت شوم به نامحرم و ناشناس!
من آنروز یک دست لباس خاکی داشتم وبا آن احساس غرور ، زیبایی و عزت و شکر خدا می کردم ، بعضی ها امروز لباس های رنگارنگ خارجی و صورتی تزئین شده اما خود انگاره ای زشت که هیچگاه با تغییر مد ،از خودشان راضی نمی شوند !
من آنروز با بند انگشتانم ، با ذکر استغفرالله وقت می گذراندم و بعضی ها امروز با دگمه های بیجان موبایل برای اس ام اس های عاشقانه جدید و یا کلیدهای کیبورد برای ارسال پیام های عمومی دعوت به دوستی در روم ها !
من آنروز باد گیرم را تا روی دست و پا می کشیدم تا شیمیایی نشوم ، بعضی ها امروز شلوار و مانتوی کوتاه را انتخاب کرده اند که فضا را هم آلوده کنند !
من آنروز در خط مقدم حتی مراقب عطسه هایم بودم که حضور گروهانم را به دشمن راپرت ندهم ، بعضی ها امروز بی واهمه در خیابان قه قه می زنند و با بزک وآرایش و البسه رنگارنگ ، جلب تو جه نامحرم کرده و می گویند : مرا نیز به حساب آورید ، آدمم !
من آنروز از اطلاعات شخصی خود و دسته و گروهانم مراقبت می کردم تا دشمن از آن سوء استفاده نکند ، بعضی ها امروز حتی مشخصات و عکس های شخصی و خانوادگی شان را بی پروا در فیس بوک و توئیتر منتشر کرده تا نامحرمان و بیگانگان هم آن را ببینند !
من آنروز در خط مقدم ساعت ها بیدار می ماندم تا دشمن غافلگیرمان نکند بعضی ها امروز ساعتها برای ملاء عام و مد نمایی ، خود را تزئین می کنند تا نا محرمان را غافلگیر کنند!
من آنروز به شوق شرکت در عملیات یا به یاد همسنگران شهیدم اشک می ریختم و قصد انتقام از دشمن را داشتم ، بعضی ها امروز برای شکستهای عشقی شان افسرده اند و قصد انتقام از تمام آدمها و زمین و زمان را دارند !
من آنروز سرنگ ضد شیمیایی بر بدن خود شلیک می کردم ، بعضی ها امروز ، گونه بر رخ خود تزریق میکنند تا به چشم بیایند
نه قرار ما این نبود دوست جوان من...

فرستنده : #koroush#



گاهی خدادرهارامیبندد وپنجره ها راقفل میکندزیباست که فکرکنیم شایدبیرون طوفان میاید وخدامیخواهداز ما محافظت کند...

فرستنده : reza78



جای بعضی ها توی کتاب جغرافیا خالیه ،
با عنوان " پست ترین " نقطه ی دنیا...

فرستنده : krystal252525



بهار و این همه دلتنگی ؟؟
نه
شاید فرشته ای فصل ها را اشتباهی ورق زده است.

فرستنده : hastavalista



به خدا قسم ، گاهی اوقات اینقدر دوست دارم بخوابم ! آرامشی بهم دست میده که هزار تا قرص آرمش بخش هم نمیتونه بهم اونارو بده !
این بی وزنی و سبکی که توی خواب هستش و برای چند ساعت به طور کامل از دنیا جدا میشی رو به میلیارد ها پول ترجیح میدم !
به خدا خیلی حس خوبی هستش !

فرستنده : !? Why So Serious



اعتراف میکنم اومدم سبزه بکارم (باگندم)دیدم نداریم به جاش رفتم برنج خیس کردم که جوونه بزنه نه این مغزه من دارم....دیگه دارم کم کم به سالم بودنم شک میکنم

فرستنده : آرسیمون2



به سلامتیه دوستانی که دوستیشان با ما شرطی نیست
حتی اگر محبتی از ما نبینند.....
مثل شما دوستان چهار جوکی
لایک = امار اینگونه دوستان

فرستنده : ABOL KHAN 1986



سنت فاطمه زهرا بانوی بی همتا...

وقتی مروارید زیبایی هایت را به صدف حجاب می سپاری، خدا تو را آبی می کند. آنقدر آبی که آسمان به تو رشک می برد.

فرستنده : Mahsa_namakabrud



از یـــــــــــه جـــــــــــایی بــــــه بــــــــعد دیــــــــگه بــــــــاور نمیـــــــــــکنی کــــــــه
یـــــــــــه روز خـــــــــــوب میـــــــــــاد ...

فرستنده : تـــی ان تـــی



" ویـــژه از طــرف کــوچــیــکــتــریـن عــضــو 4 جــوک ،، مــســیــحــا "
تـــورو خــــدا ایـــنـــقـــد راحــــت از هــــم جـــدا نــَـشــِــیـــن یــِـکــَـم بـــیـــشـــتـــر فـــکــر کـــنـــیــد بـــه خـــدا
" گــُـذشـــتـــ"ـــم جـــزیی از زنــدگــیـــه ،، ایـــنـــو مــطــمـئــن بــاشـــیـــد کـــه هــمـــیـــشـــه حــق بـــا خــود
آدم نـــیــســـت ،،بـــِـگــذریــد از هــــم.............گـــاهـــی آدم بـــایــد خــیــلــی جــاهــا ســــاکــــت بـــــشـــه
و بـــگـــه بــخــاطــر بـزرگــی ای کـــه خـــدا بـــهــم داده بـــخـــشــیـــدم،،بدهــکــارش کـنــیـدپـیـش خــودتــون......
تــو رو خــدا از هــم جــدا نــشــیــن بــعــدا پــشــیــمــون مــیــشــیــن...
لـایـک = مـوافـقـیـن
مسیحا ‘_’

فرستنده : مسیــحا G1.Killer



خورشید را وقتی از دیدنت محروم کردند قبل از رفتن به پشت کوه خون گریه میکرد ,من دیدم هنگام غروب آسمان آبی رنگ سرخ شده بود,,,,

فرستنده : استاد آشفته



کسی که خوب فکر می کند لازم نیست زیاد فکر کند.

فرستنده : امیرتقی زاده



من دعا ميكنم تو رو داشته باشم...تو دعا ميكني كه بي من باشي...
بيچاره خدا...

فرستنده : Arshiya



]چقدر دلم هوايت را ميكند...
حالا كه ديگر هوايم را نداري...!

فرستنده : Arshiya



در قـرآن کـریـم آمـده اسـت : پـس از آن کـه شـیـطـان مـهـلـت خـواسـت خـداونـد بـه او مـهـلـت داد تـا یـوم الـوقـت الـمـعـلـوم.....
...............
اما اين وقت معلوم كِـــيِــِه؟!
چرا نميگه تا قيامت؟
چرا نميگه تا پايان خلقت؟!
فكر ميكنم جوابش اينه:
مـهـلـتی كه خـدا به شـيـطان داده در واقع به ما داده، نه به اون!!
"فَبِعِزَّتِکَ لاَعْوِیَنَّهُمْ أَجْمَعِینَ * إِلاَّ عِبَادَکَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصِینَ"
شايد خدا به ما مهلت ، از شيطان دور بشيم..
كه به محض دوری از شيطان،
مهلت اون در مورد ما به پايان ميرسه...
اون وقتِ معلوم، برای هر كسی فرق ميكنه...
شايد من امروز از شيطان جدا بشم..
شايد 10 سال ديگه
شايدم هيچ وقت...
خدايا! شايد قضيه ازين قرار بوده كه اولش بهمون بگی جريان از چه قراره!!
سـيـب و بـهـشـت بـهـونـه س...
اينا رو گفتي كه يادمون باشه جامون كجا بوده...
حسرت بخوريم و تلاش كنيم و تو بهمون لبخند بزنی...
""حضرت امير(ع): بـهـایِ شـمـا بـهـشـت اسـت، خـود را بـه كـمـتـر از آن نـفـروشـيـد...""
كـه از اون بـبـُريـم و بـرگـرديـم بـه آغـوش تـو...

فرستنده : D$D$D



حالت تهوع دارم !!!
این حالت تهوع لعنتی با هوای آزاد و قرص درست نمیشود
علاجش ….
فقط بالا آوردن فحش هایی است که به دیگران بدهکارم . . .

فرستنده : محمد مهدی سلطانی



عزیزم چه زیبـا اجرا میکنـی
خط به خط تمام گفتــــه هایم را
خواســـته هایم را
هه !!!!!
امـــــا
برای دیگری!

فرستنده : محمد مهدی سلطانی



از دیگران بپرسید "یک شب چند روز طول میکشد؟!"
مطمئن باشید آنهایی که به شما میخندند آدمهای تنهایی نیستند !

فرستنده : afne



یک قلــب پـــاک از تمــــام مــعـــــابـــد و مســـاجــــد و کلیـــســـا هــــای دنیـــــا مــقـــدس تـــر است ...

فرستنده : narsis367



آخرين پنج شنبه سال
به سلامتی کسی که دیگه بهش زنگ نمیزنیم اما اگه بفهمیم خطش خاموشه دق می کنیم !
به سلامتی کسی که اگه همه باشن و اون نباشه انگاری هیچکس نیست …
به سلامتی اون پیرمردی که وقتی‌ ازش پرسیدن عشق چیست گفت همونی که منو پیر کرد !
به سلامتی چشمی که چشم ما رو روی همه چشما بست !
به سلامتیِ اونی که وقتی بودیم باهامون حال کرد ، اگه نبودیم ازمون یاد کرد !
اونی که اگه بودیم دعامون کرد ، اگه نبودیم آرزومون کرد !
اونی که وقتی بودیم خندید ، اونی که وقتی نبودیم نالید !
سلامتیِ اونی که هرچند دلخور بود ولی واس دلخوشیِ ما خندید …
و به سلامتي اونايي كه پارسال عيد رو با ما بودن اما الان رفتن اون دنيا و جاشون كنارمون خاليه

فرستنده : شـــــــایـــــــانــــــSh_M0



به فکر نمازت باش مثل شارژ موبایلت!
با صدای اذان بلند شو مثل صدای موبایلت!
از انگشتان برای ذکر استفاده کن مثل صفحه کلید موبایلت!
قرآن را همیشه بخوان مثل پیام های موبایلت!
خدایی ما کجاییم...؟!

فرستنده : محمدرضا اعتمادی نسب



احترام همه ی شهدا))
**شعر محسن یگانه برای پدر شهیدش**
یه عمری رو لبهام پر از خنده بود
تا کی باید این نقش رو تمرین کنم
یا هر ساله تحویل بگم پیشمی
تا کی باید این فکرو تلقین کنم
دارم درد و دل می کنم گوش کن
چقدر حرف دارم که خالی بشم
چه حرفایی رو توو خودم ریختم
ببین از نبوده تو چی می کشم
میگن سایه ی من شبیهِ توعه
آره تکیه گاهم همین سایه بود
ولی از همون بچگی درد من
نگاهای سنگینِ همسایه بود
تهِ هر زمستون یه هفته به عید
یه چیزی توو این سینه چنگ میزنه
شاید ترکشایی که سهم تو شد
یکیشون هنوز کنج ذهنِ منه

توو این سال هایی که بی تو گذشت
همش با خودم از تو حرف میزنم
من از آخرین لمسِ آغوشِ تو
هنوز بوی باروت میده تنم
شاید یادمون نیست اون موقها
توی خونه موندن که کاری نبود
یا رقصت میونِ یه میدونِ مین
واسه عکسای یادگاری نبود
یه مشت گل میارم سر خاکِ تو
که تو حس کنی دنیا توو مشتمه
دوباره به خوابم بیا حس کنم
وجودت هنوز مثلِ کوه پشتمه
مثه بچه ها هی زمین خوردم و
رو پاهای خستم بلند می شدم
کی مردونگی رو بهم یاد داد
که از بچگی مرد بار اومدم
من از بچگی مرد بار اومدم

فرستنده : محمد موحدی (O L O)



مــــــرا کــه هیــچ مقصـــدی بــه نامـــــم ..
و هیــــچ چشمــــی در انتظــــارمـ نیسـت را ! ببخشیـد !
کــه بـا بـودنـــمـ تـــــرافیـک کــــــرده امـ !!
.

فرستنده : H@miiid62



خیلی جالبه ... ماها سر خرید پسته برای مهمونی های عید با هم بحث میکنیم ... اونوقت نمی دونیم خیلی ها نون خالی ندارن تو سفرشون این شبای عید ... کاش وقتی توی تجملات روزمره گم میشیم یه لحظه یاد پدری بیفتیم که دیر میره خونه تا بچه هاش خوابیده باشن چون روش نمیشه تو چشاشون نگاه کنه ... خدایا خودت کریمی...

فرستنده : MR.X



خدا جون خیلی مخلصم
خیلی بزرگی تو اون شکی نیست
میشه یه شب مثل اون شب که ناغافل برف بارید
پسته بباره ؟؟؟؟؟؟؟
پول بباره؟؟؟؟؟؟؟؟؟
لباس نو بباره ؟؟؟؟
به بزرگیت قسم از شرمندگی پدر و مادر جلوی بچه اش
دلم میلرزه,غصه ام میگیره,بغض میکنم
قسمت میدم به بزرگیت نذار کسی شب عیدی دلش بگیرهآمین
برای لایک نیست میخوام ببینم چقد انسانیت تو وجودمون مونده
بزن من بشمارم
علی یارت

فرستنده : زبل خان



سنت فاطمه (س)
زمانی مصاحبه گری از دکتر علی شریعتی پرسید:
به نظر شما چه لباسی رابه تن زن امروز بپوشانیم؟
دکتر علی شریعتی فرمودند:
* نمیخواهد لباس بدوزید وبرتن زن امروز نمایید . فکر زن را اصلاح کنید او خود تصمیم میگیرد چه لباسی برازنده اوست.*

فرستنده : *شوق پرواز* Y



آدم اگه از چیزاس کوچیک خوشحال نشه هیچوقت خوشبخت نمیشه . والا!
الانم جون من برو جلوی آینه یه لبخند بزن ببین چقدر خوشگل میشی.....

فرستنده : احیاء گر....!



لطفا بیاین در این روزهای آخر سال یادی از عاشقان واقعی کنیم آنها که عشق را به طور کامل فهمیدند ودرک کردند آری باهم یادی از شهدا کنیم آنها هم مثل ما جوان بودند،احساس داشتند،نوروز را میفهمیدند،زن وفرزند را میفهمیدند اما به خاطر خدا به خاطر ایران به خاطر مردم از همه چیزشون گذشتند.حتی من شنیدم شهید تجلایی در شب زفافش راهی جبهه شد ودیگه برنگشت. عاشق آنها بودن نه ما ،نه لیلی ومجنون .شهدا شرمنده ایم منیکه حتی جنگ را ندیدم حالا که 20سالمه اینو درک کردم.اگه موافقی بزن لایکو

فرستنده : anti666



بگذار سربازان
بچه ها را
تیرباران کنند
که هر فرمانِ “آتش”
اعتراف به
حضورِ ظلمت است ...
ايرج جنتی عطائی

فرستنده : دانش آموز



هیچ صیادی در جوی حقیری كه به گودالی می ریزد
مرواریدی صید نخواهد كرد
فروغ فرخزاد

فرستنده : دانش آموز



اگر به خانه من آمدي براي من اي مهربان چراغ
بياور
و يك دريچه كه از آن
به ازدحام كوچه ي خوشبخت بنگرم
فروغ فرخزاد

فرستنده : دانش آموز



بودن باکسی که دوستش نداری ونبودن باکسی که دوستش داری همش رنج است پس اگر همچون خودنیافتی مثل خداتنهاباش

فرستنده : meysam



یه زمانی عیب بود عادم از خودش تعریف کنه الان از خودت تعریف نکنی فک میکنن واقعا هیچی نیستی
ینی همه چی شده حرف
خلاصه یاد باد آن روزگاران یاد باد

فرستنده : afne



سفر از فاصله ی دور حکایت دارد
خسته بل رفتن احساس رفاقت دارد
چه صمیمانه به درگاه خدا گویم
که دلم از دوری دوست شکایت دارد

فرستنده : seyed hasan



از طرف سایلار :
سلام بچه ها .. من بیشتر مواقع فقط خاطرات خنده دار مینویسم .. ولی یه اتفاقی افتاد دیشب .. من تا الان داشتم گریه میکردم ..
مادرم معلم کلاس پنجم دبستانه .. به دانش آموزاش گفته بود واسه انشاء یه نامه به خدا بنویسید
یکی از بچه ها .. با اون دست خط نازش .. نوشته بود :
خدا جونم من که اینقد دوستت دارم .. من که همش نمازهامو به موقع میخونم .. یه کاری کن مدرسه ها زودتر تعطیل بشه .. من برم کمک مادرم سر کار .. خودت که دیدی مامانم اینقد خونه مردم کار کرده که شبا از دهنش خون میآد..
اگه این کارو بکنی .. قول میدم اون عروسکه که زهرا خانوم بهم داده رو بهت بدم..تازشم قول میدم دستم که زخم شد گریه نکنم که هی اون آقاهه به مامانم بگه دیگه بچتو با خودت نیار..
از دیشب تاحالا دارم گریه میکنم واسش... بخدا درکشون نمیکنین که چقد سخته.. ولی من میفهمم.. من خودمم از 7 سالگی میرفتم کار..اصلا کودکی و نوجوونی نداشتم .. الان میفهمم چرا اینقد دوس دارم سر مخاطب های خاصم کلاه بذارم.. 1 ساله شاید بیشتر از 100 تا مخاطب خاص پیدا کردم .. گذاشتم حسابی بهم وابسته بشن .. بعد بهشون گفتم شمارو به خیر مارو به سلامت.. و کلی حال کردم ( شاید بگید من که پدر و مادرم فرهنگی بودن پس چرا وضعم اینجوری بوده .. حیف که اینجا جاش نیس..وگرنه کلی درد و دل داشتم )
آ بچه های 4جک.. بیاین فقط یه بار ..فقط یه بار .. به جای هدیه و شارژ خریدن واسه مخاطب خاصتون .. پولتونو بدین یه کسایی که واقعا احتیاج دارن ..بخدا چیزی ازتون کم نمیشه..

فرستنده : سایلار



از طرف سایلار :

بچه ها تا حالا دقت کردین یه ادکلن میخری 200 اودلار ... خداییش بوش 3 ساعتم بیشتر نمیمونه ..
حالا فک کن یه نخ سیگار میگیری 200تا تک اودلاری.. تازه یه پک هم بیشتر نمیکشی ... بوش تا 3 روز میمونه لامصب

فرستنده : سایلار



یامبر اکرم صلی الله علیه و اله و سلم: " هر گاه يتيم گريه كند اشكهاى او در دست خداوند رحمن میريزد"
عید در راهه ، خدایا بچه های بی سرپرست و نیازمند رو دریاب ... التماس
دعا

فرستنده : شـــــــایـــــــانــــــSh_M0



دخترک را که در گهواره‌اش گذاشت قلبش گرفت. بي‌اختيار برگشته بود به 28 سال قبل، روزهايي که دخترکي تنها به سن و سال دخترش بود و درون تخت کوچک گريه مي‌کرد. خاطراتش با روزهاي زندگي دخترک بزرگ مي‌شد و رشد پيدا مي‌کرد.
به ياد روزهاي تلخ آن زمان افتاد. به روزهايي که در حسرت يک آغوش گرم تنها به حياط بزرگ پرورشگاه چشم مي‌دوخت. به ياد روزهايي که دلش مي‌خواست گنجشک کوچکي شود و مادر در دهان او غذا بگذارد. هنوز نقاشي‌هاي کودکي‌اش را داشت. روزي که در برابر سؤال خانم معلم غافلگير شده بود را به ياد آورد.
- دخترم! چرا در تمام نقاشي‌هاي تو لانه و گنجشک مي‌بينم؟
اشک‌هايش سرازير شده بودند. قلبش بشدت فشرده مي‌شد. دوست داشت فرياد بزند. از آن روز لانه گنجشک را هم پنهان کرده بود. لانه‌اي که سال‌ها بود زير خاکستر آرزوهايش پنهان مانده بود. وقتي درس و دانشگاه را تمام کرد، امير به زندگي‌اش پاي گذاشته بود. امير شده بود همه کسي که داشت. امير شده بود سايه و همسايه‌اش.
همان ماه‌هاي اول با امير در مورد تنهايي‌اش حرف زده بود، در مورد آرزوهايش ولي امير هم انگار علاقه‌اي به شنيدن اين درد دل‌ها نداشت. وقتي باردار شد، تمام حرف‌هايش را با جوجه کوچکي که در وجودش بزرگ مي‌شد، مي‌زد. انگار درون لانه آرزوهايش تخم کوچکي در انتظار تولد بود. روزها و ماه‌ها گذشته بودند. حالا سه ماه از تولد دخترش مي‌گذشت. خسته بود. خسته از زندگي و از روزهايي که در پيش داشت. مي‌خواست هر طور شده شاپرک‌هايي را که از او گريخته بودند، با گيسوان دخترش آشتي دهد. ولي زود بود. خيلي بايد مي‌گذشت تا او... از فکر بيرون آمد. فکري که يک ساعتي او را به خود مشغول کرده بود. دختر نقاشي‌هايش را درون کمد گذاشت. مي‌دانست که براي شام مهمان دارند. هر چند که حوصله مهماني نداشت ولي به احترام امير حرفي نزده بود.
غروب شده بود که امير به خانه برگشت، با يک سبد گل و يک کيک بزرگ که درون جعبه بود.
نيم ساعتي نگذشته بود که صداي زنگ آپارتمان بلند شد. امير دستپاچه بود. هيچ وقت امير را اينجور نديده بود.
مهمان‌ها وارد که شدند در آشپزخانه بود. هميشه براي رويارو شدن با آدم‌هاي جديد کلافه مي‌شد و حس مبهمي در وجودش سايه مي‌انداخت.
امير به آشپزخانه آمد.
- نمي‌خواهي خوشامد بگويي؟
سرش را تکان داده بود.
- همکاران تو هستند، خودت برو، من هم با چاي مي‌آيم.
امير اصرار کرده بود که با هم بروند و چاي را براي وقتي ديگر بگذارند. کنار ميز پذيرايي که ايستاد يکه خورد. دختري شبيه خودش در ميان يک پيرزن و پيرمرد نشسته بود. به امير نگاه کرد. دختر جوان از جا بلند شد و يک قدم به جلو برداشت.
به امير نگاه کرد.
- اينها...
نيمه‌ شب وقتي دختر نقاشي‌هايش را مرور مي‌کرد، قطره‌اي اشک روي لانه کوچک چکيد. لانه‌اي که سال‌ها انتظارش را کشيده بود. امير خانواده‌اش را يافته بود. خواهر دوقلوي او کر و لال بود. خواهري که پدر و مادر او را پيش خود نگه داشته بودند و براي تأمين هزينه‌هاي زندگي و درمان او، دختر ديگر را رها کرده بودند.
قلبش پر کشيد تا بالاترين شاخه درخت، تا کنار لانه کوچکي که در آن يک پيرمرد و پيرزن از کرده خود پشيمان بودند.

فرستنده : smj13سید مصطفی









هر روز ظهر که مي‌شد حال زن دگرگون مي‌شد. بچه‌ها از مدرسه مي‌رسيدند و دلواپسي‌هاي زن شروع مي‌شد. آن وقت بود که خجالتزده سفره کوچک قديمي را پهن مي‌کرد تا بچه‌هايش ناهار ساده‌اي را که در سفره مي‌گذاشت بخورند. براي مادر سخت بود، ولي چاره‌اي نداشت. تا قبل از مرگ شوهر زندگي او هم رنگ و بويي داشت. سفره‌شان به شادي پهن مي‌شد و پر بود. پر بود از غذاهاي رنگارنگ. سه ماهي مي‌شد که اسماعيل در يک حادثه جان سپرده بود و او را با چهار بچه قد و نيم قد تنها گذاشته بود. سعي کرده بود با کار نبودن شوهرش را جبران کند، ولي بي‌فايده بود. تأمين مخارج زندگي به تنهايي از عهده او برنمي‌آمد. غير از هزينه‌هاي زندگي بايد قرض‌هاي شوهرش را هم مي‌پرداخت.
هر چه به آخر ماه نزديک مي‌شد، سفره‌شان محقرانه‌تر مي‌شد. کاسه‌اي ماست و نان و گاه لقمه‌هاي نان و پنير همه آن چيزي بود که او در سفره قرار مي‌داد.
همسايه طبقه پايين اما زندگي‌اش به همان رنگ و بوي گذشته بود. به ياد آورد روزهايي را که با مليحه خانم به خريد مي‌رفتند و قرار مي‌گذاشتند که يک نوع غذا بپزند.
با مرگ اسماعيل از او هم فاصله گرفته بود. اين طور راحت‌تر بود.
آن روز از ظهر مريض شده بود. هجوم اف