است و مؤ منين را دستور مى دهد به اينكه بخود بپردازند، و از ديگران كه اهل ضلالتند صرفنظر كنند، و در زمره آنان و جزو آنان قرار نگيرند و از گمراهى شان نهراسند، و بدانند كه حساب گمراهان با پروردگار آنان است نه با مؤ منين ، مؤ منين مسوول كار آنها نيستند تا بنشينند و سر به گريبان فرو برده و درباره گمراهى آنان فكر كنند. پس آيه از جهت مضمون نزديك است به آيه شريفه ، (قل للذين آمنوا يغفروا للذين لا يرجون ايام الله ليجزى قوما بما كانوايكسبون ) و نظير اين آيه شريفه ، آيه (تلك امه قد خلت لها ما كسبت و لكم ما كسبتم و لا تسئلون عما كانوا يعملون ) مى باشد.
پس بر مومن لازم است كه بكار خود و هدايت خود بپردازد و ضلالت و شيوع گناهانى كه از مردم مى بيند او را نلغزاند و مردم او را مشغول نكنند، او هم خود به كار مردم نپردازد، حق حق است ، گر چه مردم تركش كنند، باطل باطل است گر چه دو دستى آنرا بگيرند، چنانكه خداى تعالى فرموده : (قل لا يستوى الخبيث و الطيب و لو اعجبك كثره الخبيث فاتقوا الله يا اولى الالباب لعلكم تفلحون ).
و نيز فرموده : (و لا تستوى الحسنه و لا السيئه )، پس اينكه فرمود: (لا يضركم من ضل اذا اهتديتم ) مبنى است بر مطلبى كه گفته شد، و بر حسب كنايه فرمود ضرر نمى رساند، و گرنه غرض نهى مؤ منين است از اينكه از ضلالت كسى كه گمراه شده ، مرعوب و متاثر شوند، و اين باعث شود كه راه هدايت را رها كرده بگويند، چنان كه مى گويند:
دنياى امروز با معنويات مساعد نيست ، و اجازه نمى دهد انسان اديان و معنويات را كيش و آيين خود قرار دهد، زيرا امور معنوى براى مردم قرون وسطى خوب بود، كه مردمى ساده لوح و سطح معارف و تمدن شان خيلى نازل و پايين بود، نه براى مثل چنين زمانى كه آن مردم منقرض و آن دوره سپرى شده است ، چنانكه خداى تعالى همين حرف را از زبان آنها نقل نموده و مى فرمايد: (و قالوا ان نتبع الهدى معك نتخطف من ارضنا) خلاصه معنا اين است كه اگر ما هدايت تو را با اينكه حق است بپذيريم ما را از شهر بيرون مى كنند. و نيز نهى مى كند از اينكه از ضلالت آنان متوحش شده و بر هدايت خود بترسند و بخيال خود به جلوگيرى از ضلالت آنان پرداخته و خود را فراموش كنند، و رفته رفته مانند آنان گمراه شوند، زيرا آنچه بر هر مومنى واجب است دعوت مردم بسوى خدا و امر به معروف و نهى از منكر و خلاصه اسباب عادى هدايت را بكار بردن و سپس اثر و مسبب را به خدا واگذاشتن است ، زيرا همه امور بدست اوست .
و اما اينكه براى نجات مردم از هلاكت ، خود را به هلاكت بيندازند اين صحيح نيست و خدا هم ، چنين دستورى نداده ، و كسى را به زشتى هاى ديگرى مواخذه نفرموده ، و هيچ كسى وكيل خدا بر ديگران نيست ، بنابراين برگشت معناى آيه به همان معنائى است كه آيات زير در مقام بيان آنند: (فلعلك باخع نفسك على آثارهم ان لم يومنوا بهذا الحديث اسفا. انا جعلنا ما على الارض زينه لها لنبلوهم ايهم احسن عملا. و انا لجاعلون ما 242

و هم چنين اين آيه : (و لو ان قرانا سيرت به الجبال او قطعت به الارض او كلم به الموتى بل لله الامر جميعا ا فلم يياس الذين آمنوا ان لو يشاء الله لهدى الناس جميعا) و همچنين آيات ديگرى نظير آن .
آيه شريفه : (عليكم انفسكم ...) هيچ منافاتى با آيات مربوط به امر به معروف ونهى از منكر ندارد
پس ، از اين بيان بدست آمد كه اين آيه با آيات دعوت به دين و آيات مربوط به امر به معروف و نهى از منكر هيچگونه منافاتى ندارد، زيرا اين آيه نهى مى كند مؤ منين را از اينكه به كار هدايت گمراهان پرداخته و از هدايت خويش بازمانده و در حقيقت در راه نجات مردم خود را به هلاكت بيندازند، علاوه ، دعوت به خدا و امر به معروف و نهى از منكر خود يكى از شوون بخود پرداختن و راه خدا پيمودن و وظيفه الهى را انجام دادن است ، با اين حال چه جاى اينست كه كسى احتمال دهد آيه مورد بحث با آيات دعوت به دين و امر به معروف و نهى از منكر منافات دارد يا ناسخ آنها است ؟ با اينكه خداى سبحان امر به معروف و نهى از منكر را يكى از مشخصات روحى اسلام بلكه يكى از پايه هايى ناميده كه دين خود را بر آن اساس بنا نهاده و استوار ساخته است ، و فرموده : (قل هذه سبيلى ادعوا الى الله على بصيره انا و من اتبعنى ) و نيز فرموده : (كنتم خير امه اخرجت للناس تامرون بالمعروف و تنهون عن المنكر).
پس بر هر مومنى واجب است كه مردم را با بصيرت تمام بسوى خدا دعوت نمايد و بعنوان امتثال يكى از واجبات الهى امر به معروف و نهى از منكر نمايد، و در عين حال چنين وظيفه اى را هم ندارد كه خود را از شدت خشم و غيظ و يا از فرط جد و جهد در هدايت گمراهان به هلاكت اندازد. از اينكه خداى تعالى براى اهل ايمان راهى را فرض كرده كه در آن هدايت آنان است ، و براى ديگران هم راهى را تقدير نموده كه در آن ضلالت آنها است ، و نيز از اينكه با جمله (عليكم انفسكم ) مؤ منين را امر به پرداختن به نفس خود نموده ، بخوبى فهميده مى شود كه راهى كه به سلوك آن امر فرموده همان نفس مومن است ، زيرا وقتى گفته مى شود: زنهار راه را گم مكن ، معنايش نگهدارى خود راه است نه جدا نشدن از راهروان ، پس در اينجا هم كه مى فرمايد: زنهار كه نفسهايتان را از دست دهيد، معلوم ميشود نفس ها همان راه هستند نه راهرو، چنانكه نظير اين معنا در آيه : (و ان هذا صراطى مستقيما فاتبعوه و لا تتبعوا السبل فتفرق بكم عن سبيله ) به چشم مى خورد.
طريق انسان به سوى خداوند همان نفس انسان است كه به منتهاى مسير مى رسد (و انالى ربك المنتهى )
پس اگر فرمود: بر شما باد نفس تان ، مقصود اين است كه شما ملازمت كنيد نفس خود را از جهت اينكه نفس شما راه هدايت شما است ، نه از جهت اينكه نفس يكى از رهروان راه هدايت است ، به عبارت ديگر اگر خداى تعالى مؤ منين را در مقام تحريك به حفظ راه هدايت امر مى كند به ملازمت نفس خود، معلوم مى شود نفس مومن همان طريقى است كه بايد آنرا سلوك نمايد، بنابرايننفس ‍ مومن طريق و خط سيرى است كه منتهى به پروردگار ميشود، نفس مومن راه هدايت اوست ، راهى است كه او را به سعادتش ‍ مى رساند.
پس آيه مورد بحث مطلبى را بطور روشن بيان كرده است كه آيات زيرين به اجمال به آن پرداخته اند: (يا ايها الذين آمنوا اتقوا الله و لتنظر نفس ما قدمت لغد و اتقوا الله ان الله خبير بما تعملون . و لا تكونوا كالذين نسوا الله فانسيهم انفسهم اولئك هم الفاسقون . لا يستوى اصحاب النار و اصحاب الجنه اصحاب الجنه هم الفائزون )، كه دستور مى دهد نفس را زير نظر گرفته و اعمال صالح او را كه سرمايه و توشه فرداى اوست (و بهترين توشه تقوا است ) - تحت مراقبت قرار دهند، زيرا براى نفس امروز و فردايى است ، و نفس ‍ هر آنى در حركت و در طى مسافت است ، و منتهاى سيرش خداى سبحان است ، چون نزد اوست حسن ثواب يعنى بهشت .
بنابراين بر انسان لازم است كه اين راه را ادامه داده و همواره بياد خداى خود باشد و لحظه اى فراموشش نكند، چون خداى سبحان غايت و هدف است ، و انسان عاقل هدف را از ياد نمى برد، زيرا مى داند كه فراموش كردن ه