امر بالتقوى ) را اينطور معنا كنيم كه : مرا خبر ده از اين نهى كننده آيا اگر بر طريق هدايت بود، و يا به تقوى امر مى كرد، و مى دانست كه خدا او را مى بيند، چه وظيفه اى مى ديد، و چه عملى را بر خود واجب مى دانست ، و با اينكه از عبادت خداى سبحان نهى كرده ، چه حالى خواهد داشت ؟ و با اينكه مى توان گفتار مفسر نام برده را چنين توجيه كرد، ولى معناى مستفاد از آن معناى بعيدى است ، و اشكال تفكيك در ضمائر كه به خاطر آن اين طور خود را به زحمت انداخته اند همه جا اشكال موجهى نيست ، در بعضى موارد كه سياق اقتضا كند و قرائن كمك نمايد تفكيك مانعى ندارد.
(الم يعلم بان اللّه يرى ) - مراد از اين (علم )، آگهى بر طريق استلزام است ، چون لازمه اعتقاد به اينكه خدا خالق هر چيزى است اين اعتقاد است كه خدا به هر چيزى عالم است ، هر چند صاحب اعتقاد اولى از اين اعتقاد ديگرش غافل باشد، و آن كسى كه از نماز نهى مى كرد از وثنى مذهبان و مشرك بوده ، و وثنى مذهبان اعتراف دارند به اينكه خالق هر چيزى خدا است ، و همچنين خدا را از هر نقصى منزه مى دارند، پس بايد معتقد باشند كه خدا جاهل نيست ، و از هيچ عملى عاجز نيست ، و همچنين هيچ صفت نقص ‍ ندارد، هر چند كه خود از اين اعتقادشان غافل باشند.
تهديد آنكه مانع نمازگزاردن پيامبر (صلى الله عليه و آله ) مى شده  

كلا لئن لم ينته لنسفعا بالناصيه ناصيه كاذبه خاطئه

در مجمع البيان مى گويد: كلمه (سفع ) به معناى جذب شديد است ، وقتى گفته مى شود: (شفعت الشى ء) معنايش اين است كه : من آن چيز را به شدت جذب كردم و گرفتم .
و در اين آيه (ناصيه ) (موى جلو پيشانى ) را به صفت (كاذبه ) و (خاطئه ) توصيف كرده ، با اينكه اين دو صفت ، صفت صاحب پيشانى است ، و اين طور نسبت دادن از باب مجاز است .
و در اين كلام ردعى شديد و تهديدى بالغ است ، و مى فرمايد: مساءله آنطور نيست كه او پنداشته و خواسته است ، و يا او نمى تواند چنين كند، سوگند مى خورم كه اگر دست از اين بازداريش از نماز بر ندارد، و منصرف نگشته همچنان بنده ما را از نماز نهى كند، به طور مسلم ناصيه او را به شدت خواهيم گرفت ، و به وضعى ذلت بار او را به سوى عذاب جذب مى كنيم ، آرى ناصيه اى را كه صاحبش ‍ كاذب است و به خطا سخن مى گويد و عمل مى كند، به شدت جذب خواهيم كرد.

فليدع ناديه سندع الزبانيه

كلمه (نادى ) به معناى مجلس است ، و گويا مراد از مجلس ، اهل مجلس باشد، مى فرمايد: وقتى او را گرفتيم اهل مجلس خود را به كمك بخواند.
ولى بعضى گفته اند: اصلا كلمه نادى به معناى جليس (همنشين ) است ، و كلمه زبانيه به معناى فرشتگان موكل بر آتش است .
بعضى گفته اند: زبانيه در كلام عرب به معناى پليس است ، و امر در آيه تعجيزى است ، مى خواهد با اين امر به شدت اخذ اشاره كرده باشد، و معنايش اين است كه بايد اين كسى كه از نماز نهى مى كند جمع خود را صدا بزند، تا او را از دست ما نجات دهند، و ما به زودى پليس هاى موكل بر آتش را كه فرشتگانى خشن و پر نيرو هستند صدا مى زنيم ، آن وقت است كه نصرت هيچ ناصرى سودى به حال او نخواهد داشت .

كلا لا تطعه و اسجد و اقترب 

در اين آيه ردع قبلى تكرار شده ، تا در آن تاءكيد شده باشد، و معناى جمله (لا تطعه ) اين است كه : تو اى پيامبر او را در نهيش از نماز اطاعت مكن ، و اين خود قرينه اى است بر اينكه مراد از جمله و (اسجد) سجده كردن در نماز است ، و چه بسا نمازى كه رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) در آن ايام مى خوانده مركب از همين دو عنوان يعنى سجده و تسبيح بوده .
ولى بعضى از مفسرين گفته اند: منظور از اين سجده كردن ، نماز خواندن نيست بلكه سجده اى است كه بعد از خواندن اين سوره و سه سوره ديگر قرآن واجب است ، و به آن چهار سوره ، (عزائم چهارگانه ) مى گويند، و كلمه (اقترب ) امر از مصدر اقتراب است ، كه به معناى تقرب به خداى تعالى است .
و بعضى گفته اند: نزديك شدن به ثواب خداى تعالى است .
بحث روايتى  
رواياتى در باره ماجراى نزول نخستين وحى بر پيامبر صلى الله عليه وآله وسلم  :(اقرء باسمربك ...) 
بحث روايتى
در الدر المنثور است كه عبد الرزاق ، احمد، عبد ابن حميد، بخارى ، مسلم ، ابن جرير، ابن انبارى - در كتاب مصاحف - ابن مردويه و بيهقى ، از طريق ابن شهاب از عروه بن زبير از عايشه ام المؤ منين روايت كرده اند كه گفت : اولين روزنه اى كه از وحى به روى رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله وسلم ) باز شد، اين بود كه در عالم رويا در خواب چيزهايى مى ديد كه چون صبح روشن در خارج واقع مى شد.
سپس علاقه و محبت به خلوت و تنهايى در دلش انداخته شد، و (غالبا) تك و تنها در غار حرا - 18 كيلومترى مكه - بسر مى برد، و در هر سال براى اينكه مدتى در آنجا به تهجد و عبادت بپردازد، خود را آماده مى ساخت و آب و طعام تهيه مى كرد، و آن مدت را يكسره به عبادت مى پرداخت و به خانه نمى رفت ، سال بعد نيز چنين مى كرد، و باز براى آن مدت توقف در حرا خود را آماده مى ساخت ، تا آنكه شبى كه در غار حرا بود، فرشته خدا حق را بر او نازل كرد، و بدو گفت : (اقرا) رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) پاسخ داد: من خواندن بلد نيستم . رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) فرمود: آن فرشته مرا گرفت و فشارى بر من وارد آورد، به طورى كه تاب و توانم از دست رفت آنگاه رهايم كرد، و دوباره گفت : (اقرا) گفتم من خواندن بلد نيستم ، باز مرا گرفت و فشار داد، به طورى كه طاقتم از دست رفت ، اين بار هم مرا رها كرد و گفت (اقرا) گفتم خواندن نمى دانم ، بار سوم مرا گرفت ، و همان فشار را وارد آورد، به طورى كه توانم از دست رفت ، اين بار نيز مرا رها كرد و گفت : (اقرا باسم ربك الذى خلق خلق الانسان من علق اقرا و ربك الا كرم الذى علم بالقلم ...).
پس رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله وسلم ) اين سوره را گرفت ، و به طرف مكه برگشت ، در حالى كه قلبش به شدت مى تپيد، تا به خانه خديجه دختر خويلد رسيد، گفت : مرا بپيچيد، مرا بپچچيد، اهل خانه او را در روپوشى پيچيدند، تا آن حالت ترس و اضطرابش ‍ آرام گرفت ، آنگاه به خديجه رو كرد و داستان را براى او باز گفت ، و در آخر گفت بر جان خود مى ترسم . خديجه گفت : ابدا چيزى نيست ، خدا هرگز تو را خوار نمى كند، براى اينكه تو شخصى نيكوكارى ، و صله رحم مى كنى و زحمت ديگران را تحمل مى نمايى و برهنگان را مى پوشانى ، تو ميهمان نواز و ياور مبتلايانى .
آنگاه خديجه آن جناب را نزد پسر عمش ورقه بن نوفل بن اسد بن عبد العزى كه در جاهليت از بت پرستى به كيش نصرانيت در آمده بود آورد، و ابن ورقه زبان عبرانى را مى دانست و انجيل را به طور كامل به عبرانى مى نوشت ، مردى سالخورده و نابينا بود خديجه گفت : اى پسر عم كمى به سخنان پسر برادرت گوش كن .
ورقه گفت : اى برادرزاده چه مى بينى رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) آنچه ديده بود به او خبر داد، ورقه گفت : اين همان ناموسى است كه خدا بر موسايش نازل مى كرد، و اى كاش من در آن درخت شاخه اى بودم ، واى كاش زنده مى ماندم تا آن روزى كه قوم تو از مكه بيرونت مى كنند. رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و