هادت را مى داند.
چند نكته :
از آنچه كه تاكنون گفته شد چند نكته به دست آمد:
اول اينكه : غرض از ذكر كلمه (حق ) اين است كه بفهماند خلقت آسمانها و زمين به حق بوده و (حق ) وصف آن است . و ما در چند صفحه قبل معناى حق بودن فعل و قول خدا را بيان كرديم . و اما اينكه بعضى از مفسرين گفته اند كه معناى اين كلمه اين است كه : (خداوند آسمانها و زمين را با قول حق آفريده )، معناى بعيدى است .
دوم اينكه : از ظاهر سياق برمى آيد كه جمله (يوم يقول كن فيكون ) در مقام بيان داستان قيامت است ، و گر نه خلقت هر چيزى به همين نحو است كه به آن گفته شود: (كن ) و آن هم موجود گردد.
سوم اينكه : اگر از ميان همه اوصاف و خصوصيات قيامت تنها مساله (نفخ صور) را ذكر كرد براى اشاره كردن به خصوصيتى بود كه مناسب با مقام است ، و آن مساله كيفيت احضار عام است كه جمله (و هو الذى اليه تحشرون ) آن را بيان مى كند، زيرا كه حشر يعنى با اجبار مردم را اخراج كردن و در جائى جمع نمودن ، كه نفخ در صور هم همين معنا را مى رساند، زيرا موقعى شيپور مى زنند كه بخواهند افراد لشكر را براى امر مهمى بسيج كنند، در قيامت نيز در صور دميده مى شود و مردم از قبرها بيرون آمده براى حضور در محكمه الهى به عرصه محشر درمى آيند (و نفخ فى الصور فاذا هم من الاجداث الى ربهم ينسلون ) - تا آنجا كه مى فرمايد - (ان كانت الا صيحة واحدة فاذا هم جميع لدينا محضرون ، فاليوم لا تظلم نفس شيئا و لا تجزون الا ما كنتم تعملون ) در آيه مورد بحث كلمه يوم در هر دو مورد به يك معنا نيست . بلكه مراد از (يوم ) اول مطلق ظرف است مثل اينكه مى گوييم : (روزى كه خدا حركت را آفريد، و روزى كه شب و روز را به وجود آورد) و حال آنكه روزهاى معمولى زائيده حركت و متفرع بر آن است ، به خلاف يوم دوم كه به معناى روزهاى معمولى و روزى است كه قيامت در آن روز بر پا مى شود.
بحث روايتى
در كتاب الدر المنثور در ذيل جمله (يقص الحق ...) مى گويد: دار قطنى در كتاب (افراد) و ابن مردويه از ابى بن كعب روايت كرده اند كه گفت : رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم ) به مردى ياد داد كه آيه را (يقص الحق و هو خير الفاصلين ) قرائت كند.
و نيز در كتاب مزبور در ذيل آيه (و عنده مفاتح الغيب لا يعلمها الا هو...) مى گويد: احمد و بخارى در كتابهاى خود و حشيش بن اصرم در كتاب استقامت و ابن ابى حاتم و ابو الشيخ و ابن مردويه همگى از ابن عمر نقل كرده اند كه گفته است : رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم ) فرمود: مفاتيح (كليدهاى ) غيب پنج است ، و جز خدا كسى از آن اطلاع ندارد: 1 - كسى نمى داند فردا به چه حوادثى آبستن است مگر خداى متعال 2 - كسى نمى داند رحم زنان چه زمانى جنين و بار خود را مياندازد، جز او 3 - كسى نمى داند چه وقت باران ميبارد جز او 4 - كسى نمى داند كه در چه سرزمينى مرگش فرا مى رسد، تنها خدا است كه مى داند مرگ هر كسى در كجا واقع مى شود 5 - كسى نمى داند چه وقت قيامت بر پا مى گردد، مگر خداى تبارك و تعالى .
مؤ لف : با فرض اينكه اين روايت صحيح باشد، نبايد پنداشت كه با عموم آيه منافات دارد، زيرا مسلم است كه عدد مفهوم ندارد، و اگر كسى بگويد فلان مقدار پول دارم ، دليل بر اين نيست كه بيشتر ندارد، و اين پنج چيزى كه در روايت ذكر شده است ، برگشت همه به يك معنا است ، و آن عبارت است از علم به حوادث قبل از اينكه حادث شوند، و معلوم است كه حوادث تنها همين پنج امر مذكور در روايات نيست ، بلكه خود آيه دلالت بر مصاديق ديگرى نيز دارد.
و نيز در كتاب نامبرده است كه خطيب در كتاب تاريخ خود به سند ضعيفى از ابن عمر نقل كرده كه گفت : رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم ) فرمود: هيچ زراعتى بر روى زمين و هيچ ميوهاى بر درخت نيست مگر اينكه بر آن نوشته شده است : (بسم الله الرحمن الرحيم - اين رزق فلان ابن فلان است ) آنگاه استدلال فرمود به آيه (و ما تسقط من ورقة الا يعلمها و لا حبة فى ظلمات الارض و لا رطب و لا يابس الا فى كتاب مبين ).
مولف : اين روايت علاوه بر اينكه سندش ضعيف است ، مضمونش نيز با مضمونى كه آيه دارد درست منطبق نيست .
و در تفسير عياشى از ابى الربيع شامى روايت شده كه گفت : از امام صادق (عليه السلام ) از معناى جمله (و ما تسقط من ورقة الا يعلمها... الا فى كتاب مبين سوال ) كردم فرمود: مقصود از (ورقه ) جنين ناتمامى است كه سقط شود، و مقصود از (حبه )، فرزند و مراد از (ظلمات الارض ) رحم مادران است و (رطب ) نيز به معناى فرزندى است كه زنده بدنيا آيد، و (يابس ) كودكى است كه رحم ، آن را سقط كند، و همه اينها در كتاب مبين است .
مولف : اين روايت را كلينى و صدوق نيز از ابى الربيع ، از آنجناب نقل كرده اند. قمى هم آن را بدون ذكر سند نقل كرده ، و ليكن روايت بر ظاهر آيه منطبق نمى شود. نظير اين روايت ، روايت ديگرى است كه عياشى آن را از حسين بن خالد از ابى الحسن (عليه السلام ) نقل كرده است .
در مجمع البيان در ذيل آيه (قل هو القادر على ان يبعث عليكم عذابا من فوقكم ) گفته است : مراد از آن سلاطين ستمكار و مقصود از (عذاب از پائين ) غلامان بد رفتار و هر كسى است كه در او خيرى نباشد، آنگاه گفته است : اين معنا از امام ابى عبد الله (عليه السلام ) روايت شده است .
و نيز در ذيل جمله (او يلبسكم شيعا) ذكر كرده كه بعضى از مفسرين گفته اند مقصود از اين جمله اين است كه خداوند با القاء دشمنى و تعصب در بين آنان ، خودشان را به جان هم مياندازد و اين معنا از امام ابى عبد الله (عليه السلام ) روايت شده است .
و در ذيل جمله (و يذيق بعضكم باس بعض ) گفته است كه بعضى از مفسرين گفته اند: مقصود از اين عذاب ، همسايه بد است ، كه اين نيز از امام صادق (عليه السلام ) روايت شده .
در تفسير قمى است كه مراد از جمله : (يبعث عليكم عذابا من فوقكم ) پادشاه ستمكار است ، و مراد از او من تحت ارجلكم فرومايگان و هر كسى است كه خيرى در او نيست ، و مقصود از او يلبسكم شيعا عصبيت است ، و مراد از (و يذيق بعضكم باس ‍ بعض ) بد رفتارى كردن در همسايگى است .
قمى در تفسير خود مى گويد در روايت ابى الجارود از ابى جعفر (عليه السلام ) آمده است كه آن حضرت در تفسير (هو القادر على ان يبعث عليكم عذابا من فوقكم ) فرمود مقصود از عذاب از بالا دود و صيحه آسمانى است ، و مراد از (او من تحت ارجلكم خسف ) و فرو بردن زمين است و مراد از (او يلبسكم شيعا) اختلاف در دين و طعن مردم به يكديگر مى باشد، و مراد از (يذيق بعضكم باس بعض ) اين است كه مردم به جان يكديگر افتاده يكديگر را بكشند، و همه اينها عذابهايى است كه بر اهل قبله واقع مى شود، و خداوند به رسول گراميش مى فرمايد: (انظر كيف ... - ببين چطور آيات را مى گردانيم تا شايد بفهمند).
در الدر المنثور است كه عبد الرزاق ، عبد بن حميد، بخارى ، ترمذى ، نسائى و نعيم بن حماد در كتاب (الفتن ) و ابن جرير، ابن المنذر، ابن ابى حاتم ، ابن حبان ، ابو الشيخ ، ابن مردويه و بيهقى در كتاب الا سماء و الصفات از جابر بن عبد الله نقل كرده اند كه گفت : وقتى آيه (قل هو القادر على ان يبعث عليكم عذابا من فوقكم ) نازل شد رسول خدا (صلى الله ع