ييد مى كند براى اينكه از اين جمله استفاده مى شود كه ابراهيم بعد از ديدن ستاره و يا ماه و خورشيد، گفته است : (هذا ربى ) آنگاه بى اطلاع از اينكه بعد از مدتى اين جرم غروب خواهد كرد، بر همان گفتار خود ثابت ماند تا جرم غروب كرد، آنوقت فهميده است كه اشتباه كرده و جرم مزبور پروردگار او نبوده است . چون اگر مانند يكى از ماها سابقه ذهنى از غروب جرم ميداشت كه همان بار اول و بدون فاصله جواب خود را ميداد كه : اين پروردگار من نيست ، براى اينكه اين جرم به زودى غروب خواهد كرد، همچنانكه همين معنا را در باره اصنام انجام داده و همين كه فهميد پدرش ‍ اين چوبى را كه هم اكنون به شكل مخصوصى ساخته مى پرستد بدون درنگ گفت : (اتتخذ اصناما آلهة انى اريك و قومك فى ضلال مبين ) و نيز پرسيد: (يا ابت لم تعبد ما لا يسمع و لا يبصر و لا يغنى عنك شيئا).
البته اين احتمال است ، و در مقابل آن همان احتمال دوم است كه گفتيم ابراهيم (عليهالسلام ) خواسته است با قوم خود مماشات كند، و اگر در باره اين اجرام ايستاد تا غروب كنند آنوقت از گفته خود برگشت ، براى اين بوده كه قدم به قدم احتجاج خود را با محسوسات مردم پيش ببرد، همچنانكه وقتى بتها را مى شكند و بت بزرگ را باقى مى گذارد و مى گويد اين بت بزرگ خدايان شما را شكسته ، تا به خوبى آنان را به عاجز بودن بتها واقف سازد و براى آنان حتمى كند كه اين سنگ و چوبها نمى توانند حتى از خودشان دفع شرى كنند تا چه رسد به ديگران .اقوال مختلفى كه در توجيه تذكير ضمير در جمله مزبور گفته شده است .
اين بود توجيهى كه براى مذكر آوردن لفظ (هذا) به نظر ما رسيد. البته ساير مفسرين هم براى آن توجيهات ديگرى كرده اند، از آن جمله بعضى گفته اند: چون اشاره به شمس با لفظ (هذا) صحيح نيست ، لذا بايد اشاره در اين آيه را، تاءويل كرده و گفت اشاره مزبور به مشار اليه و يا به جرم نورانى آسمانى بوده نه به شمس و معناى آن اين است كه : (اين مشار اليه و يا اين جرم نورانى پروردگار من است ، و اين از ساير اجرام بزرگتر است ).
اين وجه گر چه در جاى خود وجه صحيحى است ، و ممكن است به اينگونه تاءويلات لفظ (هذا) را به جاى (هذه ) استعمال كرد، و ليكن گفتگو در اين است كه قرآن كريم چرا چنين كرده و چه نكته اى منظور بوده است ، چون تا نكته اى در كار نباشد معنا ندارد در جاى مؤ نث مذكر به كار برده شود. زيرا اگر چنين چيزى جايز باشد، بايد بدون در نظر داشتن هيچ نكته و يا ضرورتى بتوان به هر مؤ نث قياسى يا سماعى ضمير و اسم اشاره مذكر ارجاع كرد و اگر هم كسى اعتراض كرد كه چرا چنين كردى در جوابش گفت مرجع اين ضمير مؤ نث ، شخص است نه خود آن ؟ و حال آنكه چنين عملى مستلزم نسخ لغت و مسخ ادبيت آن است .
بعضى ديگر گفته اند: اين از باب (متابعت مبتدا با خبر در تذكير و تاءنيث ) است ، چون در جمله مورد بحث كلمه (رب ) و كلمه (اكبر) هر دو خبر براى (هذا) و هر دو مذكر بودند، از اين رو (هذا) هم كه مبتداى آن دو بود مذكر آمد، همچنانكه در آيه (ثم لم تكن فتنتهم الا ان قالوا) به خاطر مؤ نث بودن (فتنه ) كه - بنا بر قرائت به فتح - خبر است ، عامل اسم هم با اينكه اسم مذكر بود، مؤ نث آمده است .
اين وجه نيز گر چه در جاى خود صحيح است ، ليكن اشكال در مذكر بودن مبتدا (هذا) عينا در مذكر بودن خبر (رب ) نيز مى آيد، براى اينكه بت پرستان هم همانطورى كه خدايان مذكر داشتند و آنرا اله مى خواندند خدايان مؤ نثى هم اثبات مى كردند كه آنان را (الاهه ) و يا (ربه ) و يا دختر خدا و همسر خدا مى ناميدند و چون شمس هم از خدايان مؤ نث است جا داشت قرآن كريم هم آنرا ربه بخواند پس داستان متابعت مبتدا با خبر رفع اشكال نمى كند، نه از (هذا ربى ) و نه از (هذا اكبر) براى اينكه لفظ اكبر از صيغه هاى تفصيل است كه قاعده در آن اين است كه وقتى خبر قرار گرفت ، مذكر و مؤ نث آن يكسان مى شود، به اين معنا كه هم در مذكر گفته مى شود: (زيد افضل من عمرو) و هم در مؤ نث گفته مى شود: (ليلى اجمل من سلمى ) و قبول نداريم كه داستان متابعت مبتدا از خبر، حتى در چنين صيغه اى هم جريان داشته باشد.
بعضى ديگر گفته اند: تذكير اسم اشاره در اينجا، براى تعظيم آفتاب است ، چون مقام ، مقامى است كه گفتگو از ربوبيت آفتاب است ، و اين گفتار هر چه هم غلط باشد، باز نبايد به خاطر غلط بودن آن ، نسبت مؤ نث بودن به (رب ) داد، لذا به خاطر حفظ احترام مقام ربوبيت اسم اشاره مذكر آمده است .
اين وجه نيز صحيح نيست ، براى اينكه مشركين مؤ نث بودن را، از نواقصى كه تنزيه معبود از آن واجب باشد، نمى دانستند، به دليل اينكه اهل بابل خودشان به خدايان مؤ نثى قائل بودند، از آنجمله الاهه (نينو) بود كه معتقد بودند مادر خدايان است ، و الاهه (نين كاراشا) بود كه مى گفتند دختر خدا (آنو) است ، و الاهه (مالكات ) بود كه مى گفتند همسر خدا (شاماش ) است ، و الاهه (زاربانيت ) بود كه مى گفتند خداى رضاع است ، و ديگر الاهه (آنوناكى ) بوده است . طائفه اى از مشركين عرب هم ملائكه را به عنوان دختران خدا مى پرستيدند، بلكه در تفسير آيه (ان يدعون من دونه الا اناثا) نيز روايت شده است كه به طور كلى عرب بتهاى خود را (اناث مادگان ) مى ناميدند، مثلا مى گفتند ماده بنى فلان و مقصودشان بت مورد پرستش آن قبيله بود.
بعضى ديگر در رفع اين اشكال گفته اند: قوم ابراهيم آفتاب را مذكر مى دانسته و براى او همسرى بنام (انونيت ) قائل بوده اند و از اين جهت بوده كه قرآن كريم هم اشاره به آنرا مذكر آورده است .
جواب اينحرف نيز به خوبى روشن است ، زيرا اگر قوم ابراهيم چنين عقيدهاى هم داشته اند خود شمس را مذكر مى پنداشتند، نه لفظ (شمس ) را و كلام در لفظ شمس است پس به هر حال مى بايستى اشاره به آن مؤ نث آورده مى شد. علاوه بر اينكه جمله ديگرى كه در كلام ابراهيم خطاب به نمرود است منافات با اين معنا دارد، زيرا در اين جمله ابراهيم مى فرمايد: (فات بها من المغرب ) و حال آنكه اگر قوم ابراهيم چنين عقيدهاى مى داشتند بايد ابراهيم مى گفت : (فات به ).
بعضى ديگر از مفسرين گفته اند: زبان ابراهيم و قومش سريانى بوده ، و در اين لغت قواعد عربى جارى نبوده است ، و در ضمائر و اسماء اشاره فرقى بين مذكر و مؤ نث نمى گذاشتند، قرآن كريم هم به خاطر حفظ و رعايت آن لغت فرق نگذاشته است .
جواب اين سخن اين است كه قواعد لفظ عرب اجازه چنين مراعاتى را نمى دهد، علاوه بر اينكه خداى تعالى در قرآن مجيد از ابراهيم احتجاجات و ادعيه زيادى حكايت كرده كه در موارد بسيارى از آن رعايت تذكير و تاءنيث شده است ، با اين حال چه شده است كه تنها در آيه مورد بحث ما، اين معنا را رعايت نكرده ؟
سخن غريب و نادرست يكى از مفسرين كه مدعى است ابراهيم (ع ) به زبان عربى سخن مىگفته است .
در اينجا بد نيست خاطر نشان سازيم كه يكى از مفسرين ، بعد از آنكه وجه مزبور را نقل كرده اشكال غريبى به آن كرده است ، و آن اين است كه گفته : زبان ابراهيم (عليهالسلام ) و همچنين اسماعيل و هاجر سريانى نبوده ، بلكه او و قومش به زبان عربى قديم حرف مى زده اند. آنگاه در تقري