ا (دان ) دنبال كرد و در آنجا خود و بردگانش دسته دسته شده ، از همه طرف بر دشمن تاختند و آنان را شكست داده و تا قريه (حوبه ) كه از قراى شمال دمشق است فراريان را دنبال كردند، و برادرش لوط را با غلامان و زنان و ملازمين و كليه اموالى كه به غارت رفته بود برگردانيد. پادشاه سدوم كه از اين فتح (شكست كدر لعومر) خبردار شده بود به اتفاق ملوك همراه خود، اءبرام را تا وادى (شوى ) كه همان وادى الملك است استقبال نمود.
از جمله پادشاهانى كه به استقبال اءبرام آمده بود (ملكى صادق ) پادشاه (شاليم ) بود كه در عين سلطنت مردى كاهن نيز بود. او وقتى به رسيد نان و شرابى بيرون آورد و مقدم او را مبارك شمرد و چنين گفت : (مبارك باد اءبرام از جانب خداى بزرگ ، مالك آسمانها و زمين ، و مبارك باد خداى متعال آن كسى كه دشمنان تو را تسليم تو ساخت ) آنگاه او را از همه چيز ده يك عطا كرد.
و نيز پادشاه سدوم به اءبرام عرض كرد: از آنچه كه در اختيار گرفتهاى افراد رعيت را به من واگذار و بردگان و اموال و حشم را براى خود نگاهدار.گفت : من به درگاه پروردگار، خداى بزرگ و پادشاه آسمان و زمين دست برافراشتهام كه حتى تار نخى و بند كفشى از آنچه متعلق به تو است برندارم (و آنچه را كه از آن شما است به شما بازگردانم ) تا نگويى كه من اءبرام را توانگر ساختم ، نه ، من از غنيمت اين جنگ چيزى جز همان خوراكى كه غلامان خورده اند تصرف نكرده ام ، و اما (عابر)، (اسلول ) و (ممرى ) كه مرا در اين جنگ همراهى نمودند البته بهره و نصيب خود را از اين غنيمت خواهند گرفت .
تا آنجا كه مى گويد: و اما ساراى - او تا آنروز فرزندى به دنيا نياورده بود، ناگزير به همسر خود اءبرام گفت : به طورى كه ميبينى پروردگار مرا از آوردن فرزند بى بهره كرده ، تو مى توانى هاجر، كنيز مصرى مرا تصرف كنى باشد كه از او فرزندانى نصيب ما شود. اءبرام پيشنهاد ساراى را پذيرفت ، و ديرى نگذشت كه هاجر باردار شد.
آنگاه مى گويد: هاجر وقتى خود را باردار ديد، از آن به بعد آن احترامى را كه قبلا در باره ساراى مراعات مى كرد، رعايت ننمود و نسبت به وى استكبار مى كرد. ساراى شكايتش را به نزد اءبرام برد، اءبرام به پاس وفا و خدماتش زمام امر هاجر را بدو واگذار نمود، تا هر چه پيشنهاد كند اءبرام بى درنگ انجام دهد، و به هاجر دستور داد تا مانند سابق نسبت به وى كنيزى و فرمانبرى كند. اين امر باعث ناراحتى هاجر شد. او روزى از دست ساراى به تنگ آمد و به عنوان فرار از خانه بيرون شد، در ميان راه فرشته اى به او گفت كه به زودى داراى فرزند ذكورى به نام (اسماعيل ) خواهد شد، و از اينجهت اسمش اسماعيل شده كه خدا (سمع لمذلتها شنيد اظهار عجز هاجر را) و گفت كه اين فرزند انسانى خواهد بود گريزان از مردم و ضد با آنان ، و مردم نيز در مقام ضديت با او برخواهند آمد. فرشته ، پس از دادن اين بشارت دستور داد تا بخانه و نزد خانمش ساراى برگردد، پس از چندى هاجر فرزند ذكورى براى اءبرام زائيد و اءبرام نامش را اسماعيل نهاد، در موقع ولادت اسماعيل اءبرام در سن هفتاد و شش سالگى بود.
و نيز در تورات است كه : وقتى اءبرام به سن نود و نه سالگى رسيد، پروردگار براى او ظاهر شد و به وى گفت : من اللّه قدير هستم ، پيش روى من سير كن و مردى كامل باش تا عهدى بين خود و بين تو قرار دهم ، و تو را بسيار زياد گردانم . اءبرام در مقابل اين جلوه و ظهور به خاك افتاد. پروردگار بار ديگر به وى گفت : عهدى كه من در باره تو به عهده مى گيرم اين است كه تو را پدر تمامى امتها قرار داده ، ثمره وجودى تو را بسيار زياد گردانم و به همين جهت از اين به بعد اسمت (ابراهيم ) خواهد بود كه به معناى (پدر امتها) است . آرى ، از ذريه تو امتهاى مختلفى و پادشاهانى منشعب خواهم كرد، و اين عهد بين من و تو و نسل آينده تو عهدى ابدى است تا براى تو و نسلت معبودى باشم ، و نيز عهد من اين باشد كه بعد از سرزمين غربت تو، همه ارض كنعان را به تو و به نسل تو واگذار نموده و آنرا ملك ابدى شما قرار دهم ، تا براى آنان معبود باشم .
آنگاه گفته است : رب در اين باره عهدى بين خود و ابراهيم و نسل او بست ، و آن اين بود كه ابراهيم و نسلش ، خود و اولاد خود را در روز هشتم ولادتشان ختنه كنند، لذا ابراهيم خود را در سن نود و نه سالگى و همچنين فرزند خود اسماعيل را در سن سيزده سالگى و ساير فرزندان ذكور و غلامان را ختنه نمود.
تورات مى گويد: خداوند به ابراهيم فرمود: از اين به بعد همسر خود ساراى را، بدين نام مخوان ، بلكه اسم او را (ساره ) بگذار، من او را مبارك زنى قرار داده و به تو نيز از او فرزند ذكورى مى دهم و مباركش مى كنم تا از نسل او نيز امتها و سلاطين به جاى مانده و شاخه ها منشعب شود، ابراهيم از شنيدن اين بشارت خنديد و به سجده افتاد، و در دل با خود گفت : مگر ممكن است از مرد صد سالهاى چون من و زن نود سالهاى چون ساره فرزندى متولد شود؟
ابراهيم به خداى تعالى عرض كرد: دلم مى خواهد اسماعيل پيش روى تو زندگى كند. خداى تعالى فرمود: نه ، همسرت ساره فرزندى برايت مى زايد به نام (اسحاق ) من عهد خود را با او و تا ابد با نسل او مى بندم . و اما درخواست تو را در باره اسماعيل نيز عملى مى كنم ، و او را مبارك مى گردانم ، و نسل او را بسيار زياد مى كنم ، تا دوازده فرزند از او به وجود آمده و هر يك رئيس و ريشه دودمان و امتى شوند. و ليكن عهدم را در اسحاق و دودمان او قرار مى دهم ، و او از ساره در سال آينده به دنيا خواهد آمد. هنگامى كه كلام خدا با ابراهيم بدينجا رسيد خداوند از نظر ابراهيم غايب شد و به آسمان صعود كرد.
آنگاه تورات داستان نازل شدن پروردگار را به اتفاق دو فرشته ، براى هلاك كردن قوم لوط يعنى سدومى ها را ذكر نموده ، مى گويد: پروردگار و آن دو فرشته بر ابراهيم وارد شدند، ابراهيم در پذيرائى از آنان گوساله اى ذبح نمود و از گوشت آن و مقدارى كره و شير، مائدهاى آماده نمود و پيش آورد، ميهمانان ، او و همسرش ساره را به تولد اسحاق بشارت داده و از داستان قوم لوط خبردارشان كردند. ابراهيم قدرى در باره هلاكت قوم لوط با آنان بحث و مجادله نمود ولى سرانجام قانع شد، و چيزى نگذشت كه قوم لوط هلاك شدند.
سپس داستان انتقال ابراهيم به سرزمين (حرار) را ذكر نموده و مى گويد: ابراهيم در اين شهر خود را معرفى نكرد، و به پادشاه آنجا (ابى مالك ) گفت كه ساره خواهر من است ، پادشاه كه شيفته زيبايى ساره شده بود او را به دربار خواند، و در خواب ديد كه خداى تعالى او را در امر ساره و جسارتى كه به او كرده ملامت و عتاب مى كند. از خواب برخاسته ابراهيم را احضار نمود، و او را ملامت كرد كه چرا نگفتى ساره همسر تو است ؟ ابراهيم گفت : ترسيدم مرا به طمع دست يافتن به ساره به قتل رسانى و اينهم كه گفتم او خواهر من است ، راست گفتم ، زيرا ساره خواهر پدرى من است ، و ما از مادر جدا هستيم ، پادشاه ساره را به او برگردانيد و مال فراوانى به او داد. تورات نظير اين داستان را در ملاقات ابراهيم با فرعون مصر قبلا ذكر كرده بود.
تورات مى گويد: پروردگار 