رى ، خداوند نه تنها اهل سعادت را در رسيدن به سعادت كمك مى كند بلكه اهل شقاوت را نيز در رسيدن به كمال شقاوتشان مدد مى نمايد، همچنانكه فرمود: (كلا نمد هؤ لاء و هؤ لاء من عطاء ربك و ما كان عطاء ربك محظورا).
بحث روايتى
(روايتى در ذيل آيات شريفه گذشته : نهى از سب خدايان مشركين ، ايمان نياوردن كفارو...).
در الدر المنثور است كه ابن ابى حاتم از سدى روايت كرده كه گفت : وقتى كه ابو طالب (عليهالسلام ) از دنيا ميرفت مشركين قريش به يكديگر گفتند چه خوب است برويم و اين مرد را ديده از وى بخواهيم كه برادرزاده خود (محمد) را سفارش كند كه متعرض ما و خدايان ما نگردد، چون ما بعد از مردن وى از كشتن برادرزادهاش شرم داريم ، و ميترسيم فردا عرب بگويد در ايام زندگى ابوطالب از ترس او متعرض محمد نمى شدند، همينكه از دنيا رفت او را كشتند.
بدنبال اين گفتگو ابو سفيان و ابوجهل و نضر بن حارث و اميه و ابى - پسران خلف - و همچنين عقبة بن ابى معيط و عمرو بن عاصى و اسود بن بخترى به راه افتاده مردى را به نام مطلب فرستادند تا از ابى طالب اجازه ملاقات بگيرد.
مطلب نزد ابو طالب رفت و گفت : بزرگان قومت ميخواهند از تو ديدن كنند. ابوطالب اجازه داد تا داخل شوند. نامبردگان داخل شده و به ابو طالب گفتند كه : تو بزرگ و رئيس مايى ، و اين محمد، ما و خدايان ما را آزار مى دهد تقاضا داريم او را بخواهى و از اين عمل نهيش كنى تا او به خدايان ما كارى نداشته باشد ما نيز به خداى او كارى نداشته باشيم . ابو طالب محمد (صلى الله عليه وآله ) را خواست و به او گفت : اين جمع را كه مى بينى فاميل و پسر عموهاى تو هستند. رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم ) گفت چه ميخواهند؟ قريش گفتند: ما از تو ميخواهيم كه دست از ما و خدايان ما بردارى ، و در مقابل ، ما هم به تو و خداى تو كارى نداشته باشيم .
رسول خدا (صلى الله عليه وآله ) فرمود: اگر اين پيشنهاد را از شما بپذيرم شما حاضريد يك پيشنهاد از من بپذيريد و كلمهاى را بگوييد كه در اثر گفتن آن ملك عرب را به چنگ آورده و از عجم خراج دريافت كنيد؟ ابوجهل در جواب گفت : يك كلمه كه چيزى نيست ما حاضريم ده كلمه مثل آن را بگوييم بگو ببينيم آن كلمه چيست ؟ رسول خدا فرمود: بگوييد (لا اله الا الله ). ابوجهل و ساير حضار مجلس از شنيدن آن روى ترش كرده و حاضر به گفتن آن نشدند.
ابوطالب در اينجا رو به رسول خدا كرد و گفت : غير اين را بگو، زيرا اين مردم از اين كلمه وحشت دارند، فرمود: اى عمو ! من كسى نيستم كه غير اين را بگويم مگر اينكه اين مردم آفتاب را از آسمان پايين كشيده و در دست من بگذارند، بلكه اگر بفرض محال چنين كارى را هم بكنند باز من از اين حرف دست بر نمى دارم . رسول خدا (صلى الله عليه وآله ) با اين گفتار خود آب پاكى روى دست مشركين ريخته آنان را براى هميشه از سازش نا اميد ساخت . قريش در حالى كه خشمگين شده بودند گفتند: يا از بد گويى به خدايان ما دست بازدار و يا اينكه ما نيز تو را و آن كسى كه تو را ماءمور اينكار كرده ناسزا خواهيم گفت . اينجا بود كه خداوند آيه شريفه (و لا تسبوا الذين يدعون من دون الله فيسبوا الله عدوا بغير علم ) را نازل فرمود.
مؤ لف : اين روايت بطورى كه مى بينيد صدر و ذيلش با هم مختلف است ، براى اينكه در صدر روايت اعتراض مشركين به دعوت رسول خدا بود و مى گفتند كه وى دست از دعوت مردم به سوى توحيد و ترك بتها بردارد، و مقتضاى اين ذيل اين بود كه بگويند اگر دست از دعوت برندارى ما چنين و چنان مى كنيم نه اينكه اسمى از دعوت نياورده و بگويند اگر خدايان ما را ناسزا بگويى ما نيز خداى تو را ناسزا مى گوييم .
علاوه بر اين ، داستانى كه در اين روايت آمده نميتواند شان نزول آيه باشد، براى اينكه در آيه شريفه صحبتى از دعوت به ميان نيامده ، بلكه تنها از دشنام بتهاى مشركين نهى شده . از اين هم كه بگذريم از نظر ديگرى روايت مخدوش و غير قابل قبول است ، و آن اين است كه وقار نبوت و خلق عظيم رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم ) مانع از اين است كه لب به ناسزا بگشايد. و اگر در پارهاى از روايات وارد شده كه آنجناب بعضى از بزرگان قريش را لعنت كرده و فرموده : (اللهم العن فلانا و فلانا) و يا در قرآن كريم وارد شده كه فرموده است : (لعنهم الله بكفرهم ) و يا فرموده : (فقتل كيف قدر) و يا فرموده : (قتل الانسان ) و يا فرموده : (اف لكم و لما تعبدون من دون الله ) و امثال اين كلمات ، ناسزا و توهين نيست بلكه نفرين است . امثال آيه (مناع للخير معتد اثيم عتل بعد ذلك ) زنيم هم از قبيل بيان واقع است نه ناسزا.
بنابراين ، نمى توانيم بگوييم نهى در آيه مورد بحث متوجه رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم ) است بلكه از ظاهر امر برمى آيد كه مسلمانان آنروز در اثر برخورد با مشركين و مشاجره و جدال با آنان كارشان به دشنام مى كشيده و آيه ايشان را از ناسزاى به خدايان مشركين نهى كرده است . آرى ، ناسزا كار عوام است نه كار انبيا، اتفاقا روايت ذيل هم همين معنا را تاءييد مى كند.
قمى در تفسير خود مى گويد: پدرم از مسعدة بن صدقه از امام صادق (عليهالسلام ) برايم روايت كرد كه شخصى از آنجناب از معناى كلام رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم ) كه فرموده : (اثر شرك در دل آدمى نامحسوستر است از حركت مورچهاى كه در شب تاريك روى سنگ سياه و صاف راه ميرود( سؤ ال كرد. حضرت فرمود: مؤ منين زمان آن حضرت خدايان مشركين را دشنام مى دادند، و مشركين هم خداى مؤ منين را ناسزا مى گفتند، لذا خداى تعالى ايشان را از دشنام به خدايان مشركين نهى فرمود، چون مؤ منين با اين عمل خود داشتند مشرك مى شدند و خودشان نمى فهميدند و لذا خداى تعالى فرمود: (و لا تسبوا الذين يدعون من دون الله فيسبوا الله عدوا بغير علم ).
در تفسير عياشى از عمرو طيالسى روايت شده كه گفت از امام صادق (عليهالسلام ) معناى آيه (و لا تسبوا...) را پرسيدم ، حضرت فرمود: اى عمرو هيچ ديدهاى كسى خدا را دشنام بگويد؟ عرض كردم خدا مرا فدايت كند چطور مگر؟ فرمود: مقصود از دشنام به خدا، دشنام به اولياى خدا است ، زيرا هر كس وليى از اولياى خدا را دشنام دهد خدا را دشنام داده است .
و در الدرالمنثور است كه ابن جرير از محمد بن كعب قرظى روايت كرده كه گفت رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم ) با قريش ‍ در باره نبوت خود گفتگو كرد، قريش در پاسخش گفتند: موسى براى اثبات نبوت خود عصائى آورد كه به سنگ ميزد آب از آن جوشيدن ميگرفت ، عيسى مرده زنده مى كرد، ثمود ماده شترى معجزهاش بود، تو هم اگر پيغمبرى بايد معجزهاى بياورى تا ما تصديقت كنيم . رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم ) پرسيد چه معجزهاى دوست ميداريد برايتان بياورم ؟ گفتند: كوه صفا را براى ما طلا كن ، فرمود: اگر اينكار را بكنم مرا تصديق مى كنيد؟ گفتند: آرى ، و الله اگر چنين كارى بكنى مطمئن باش كه همگى ما پيرويت مى كنيم .
حضرت از جاى برخاست تا دعا كند و كوه صفا را طلا بگرداند، جبرئيل نازل شد و عرض كرد: اگر بخواهى طلا مى شود، و ليكن بايد بدانى كه اگر قومت بعد از ديدن اين معجزه ايم