د و خود را براى خدا خالص سازيد باشد كه از فريق هدايت يافتگان باشيد نه از آنان كه ضلالت شان حتمى شده است ).
احتمال سوم اينكه جمله (كما بداكم تعودون ) كلامى تازه و غير مربوط به ماقبل باشد، و در عين تازه بودنش اشاره به دعوت به قسط و اخلاصى كه از سياق استفاده مى شد نيز داشته باشد.
و اما جمله (انهم اتخذوا الشياطين اولياء) - اين جمله علت ضلالتى را كه جمله (حقت عليهم الضلاله ) براى آنان اثبات مى نمود تعليل مى كند، و از آن استفاده مى شود كه گويا ضلالت و خسرانى كه از مصدر قضاى الهى در حق ايشان صادر شده مشروط به ولايت شيطان بوده است .
آيه (كتب عليه انه من تولاه فانه يضله ...) و همچنين آيه (و قيضنا لهم قرناء فزينوا لهم ما بين ايديهم و ما خلفهم و حق عليهم القول فى امم قد خلت من قبلهم من الجن والانس انهم كانوا خاسرين ) نيز آن را افاده مى كند.
اگر انسان به جايى برسد كه باطل را حق بپندارد، اميدى به رستگارى و هدايت يافتناو نيست .
(و يحسبون انهم مهتدون ) اين جمله نسبت به جمله قبل به منزله عطف تفسير است ، و معناى تحقق ضلالت و لزوم آن را تفسير نموده مى فهماند انسان وقتى به راه باطل افتاد و از حق دور شد مادامى كه اعتراف به باطل بودن آن داشته و حق را از ياد نبرده اميد برگشتن به حق در او هست ، و اما اگر كارش بجايى رسيد كه به حق بودن باطل ايمان پيدا كرد
و معتقد شد كه راه هدايت همان راهى است كه او مى رود، آنوقت است كه در گمراهى استوار شده و ضلالتش حتمى و براى هميشه اميد رستگاريش قطع مى گردد، پس وقتى چنين پندارى از لوازم ضلالت باشد جمله (و يحسبون انهم مهتدون ) به منزله تفسير جمله (حقت عليهم الضلاله ) خواهد بود، همچنانكه همين پندار در آيه (قل هل ننبئكم بالاخسرين اعمالا الذين ضل سعيهم فى الحيوه الدنيا و هم يحسبون انهم يحسنون صنعا) و آيه (ان الذين كفروا سواء عليهم اانذرتهم ام لم تنذرهم لا يومنون ختم الله على قلوبهم و على سمعهم و على ابصارهم غشاوه ) بعنوان يكى از لوازم ضلالت ذكر شده و آن را تفسير كرده است .
آرى ، انسان تا زمانى كه در مسير فطرت راه مى رود و بر طبق نواميس خلقت قدم بر مى دارد حق را حق و سعادت را سعادت و خلاصه هر چيز را آنطور كه هست مى بيند، و در نتيجه جز در برابر حق گردن نمى نهد، و جز براى راستى و درستى خاضع نمى شود، و جز چيزهايى را كه خير و سعادتش در آن است اراده نمى كند،اين فطرت آدمى است كه اگر توفيق هم رفيق شد و انسان به راه هدايت افتاد سعى مى كند تمامى مقاصد خود را با مصداق حقيقيش تطبيق دهد، مثلا در عبادت كه يكى از مقاصد او است جز خدا را كه مطلوب و مقصود حقيقى او است و بندگى در برابر او مصداق حقيقى عبادت است نمى پرستد، و جز حيات دائمى كه سعادت مطلوب او است طلب نمى كند.
اما اگر توفيق رفيقش نشد و در نتيجه از راه ، پرت و منحرف گرديد، دلش از حق به سوى باطل و از خير به سوى شر و از سعادت به سوى شقاوت بر مى گردد، آن وقت است كه هواى نفس را معبود خود گرفته و شيطان را مى پرستد، براى بت ها سر فرود مى آورد، از عالم ملكوت چشم پوشيده دل به دنيا مى بندد، و چشم به زخارف مادى آن مى دوزد.
چنين كسى عقيده اش نسبت به هر عملى كه انجام مى دهد اين است كه همين طور بايد آن را انجام داد، و خيال مى كند كه در عمل خود راه راست را يافته است ، در نتيجه باطل را به عنوان حق ، و شر و شقاوت را به خيال خير و سعادت اخذ مى كند، و در عين اينكه فطرتش سالم و محفوظ است در مقام عمل فطرت خود را با غير آن تطبيق مى دهد. خداى تعالى در اين باره مى فرمايد: (يا ايها الذين اوتوا الكتاب آمنوا بما نزلنا مصدقا لما معكم من قبل ان نطمس وجوها فنردها على ادبارها).
آرى ، محال است كسى باطل را با اعتراف به باطل بودنش پيروى كند، و شقاوت را با علم به اينكه شقاوت و خسران است طلب نمايد، همچنان كه در اين باره نيز فرموده : (فطره الله التى فطر الناس عليها لا تبديل لخلق الله ).
و اين نه تنها انسان است كه چنين نمى كند، بلكه هيچ علت و سببى جز غايتى را كه سازگار با طبع او است هدف همت قرار نمى دهد، و جز كارهايى كه خير و سعادتش را تاءمين كند مرتكب نمى شود، و اگر هم احيانا به انسانى و يا سببى از اسباب ديگر بر خوريم كه بر خلاف اين قاعده عملى را انجام داده يا اثرى را از خود نشان داده است بايد اين برخورد خود را سطحى دانسته و آن را تخطئه كنيم .
اختلاف مفسرين در بيان ارتباط جمله : (كما بداءكم تعودون ...) با آياتقبل از آن 
اين است آن معنايى كه دقت و تاءمل در آيه آن را اقتضا مى كند، و همانطورى كه گفتيم استفاده اين معنا وقتى است كه جمله (فريقا هدى ...) حال از ضمير (تعودون ) باشد و وجه شباهت (عود) را به (بدء) بيان كند، چه اينكه آن را متصل به ماقبل و مبين علت آن بدانيم ، و يا آنكه آن را جمله اى مستاءنفه بگيريم .
و اما مفسرين ديگر، گويا همه در اين معنا اتفاق دارند كه جمله (فريقا هدى ) حالى است كه تنها كيفيت (عود) را بيان مى كند، نه (عود) و (بدء) را، و چنين پنداشته اند كه جهت اشتراك و وجه شباهت عود به بدء چيز ديگرى است كه در كلام ذكر نشده است .
بله ، كسانى هم ديده مى شوند كه جمله مزبور را بيان كيفيت عود و بدء هر دو گرفته اند، و ليكن اين اشخاص كسانى هستند كه به منظور فرار از محذور جبر منظور از بدء را سرتاسر زندگى دنيا و منظور از عود را طول زندگى آخرت گرفته اند، نه ابتداى آن دو. و خواننده عزيز ملاحظه كرد كه ما مقصود از عود و بدء را ابتداى وجود در اين دو نشاءت گرفتيم و محذور جبر هم لا زم نيامد.
كوتاه سخن ، مفسرين بعد از اتفاق مزبور در بين خود اختلاف كرده اند در اينكه اين كلام چه ارتباطى به ماقبل خود دارد، و وجه اتصال آن به ماقبل چيست ؟ بعضى گفته اند: اين كلام مردم را از معاد بيم مى دهد، تا شايد كه از ترس آن ، احكام سابق الذكر را عمل كنند، و احتجاج مى كند بر مساءله معاد به مساءله ابتداى خلقت .
بنابراين ، معناى اين جمله و جمله ماقبلش اين است كه : خدا را به خلوص بخوانيد و از مجازات روز حشر بترسيد، و اگر مساءله حشر به نظرتان بعيد مى رسد نظرى به ابتداى خلقت خود كنيد، آن خدايى كه شما را از هيچ به وجود آورده قادر است كه بار ديگر مبعوث تان كند.
و اين وجه صحيح نيست ، زيرا وقتى صحيح است كه جمله مزبور بخواهد قدرت خدا را بر عود، تشبيه كند به قدرتش نسبت به بدء، و اگر اين جمله در صدد چنين تشبيهى بود جا داشت به تعبير (كما بداكم يبعثكم و يجازيكم ) نازل مى شد، و به جاى اينكه بفرمايد: (برگشت مى كنيد)، مجازات را كه غرض اصلى از انذار با آن حاصل مى شود صريحا ذكر مى كرد، و مى فرمود: (خداوند مبعوث تان مى كند و مجازات تان مى نمايد) و حال آنكه اينطور نفرموده ، پس با اين وجه نمى توان اين جمله را به جمله قبل مربوط و متصل ساخت .
بعضى ديگر گفته اند: اين جمله احتجاج عليه منكرين بعث است ، و مربوط است به چند آيه قبل كه مى فرمود: (فيها تحيون و فيها تموتون و منها تخرجون ) و حاصل معناى آن اين است كه : محشور كردن شما براى خدا كارى ندارد، و اين كار مشكل ت