دبير، حيات جامعه را ادامه دهد، وگرنه در اندك زمانى جامعه متلاشى مى گردد ، و لذا مى بينيم جوامع مترقى دنيا اعمال جزئى را تقسيم نموده و زمام هر قسمتى را به يك كرسى و يك اداره مى سپارند، آنگاه آن كرسى ها و آن دوائر را نيز به شعبه هايى تقسيم بندى نموده ، باز زمام شعبه هر قسمتى را به يك كرسى مافوقى مى دهند، و اين روش را از پايين به بالا ادامه مى دهند تا زمام و سر نخ تمامى شؤ ون كشور را در يك جا متمركز ساخته آن را به دست شخص واحدى كه در بحث ما صاحب عرش ناميده مى شود بسپارند.
اثر عجيب اين وحدت در عين كثرت اين است كه وقتى كه يك امرى از ناحيه صاحب عرش صادر مى شود در كمترين مدت به جميع كرسى هاى مملكتى رسيده و در هر اداره اى به شكل مناسب به آن اداره متشكل شده ، كرسى نشين آن اداره از آن امر درس و دستور مخصوص مناسب با كار خود را مى گيرد، مثلا همين امر در كرسى هاى مربوط به امور مالى به صورت يك تكليف مالى در مى آيد، و در ادارات مربوط به سياست يك دستور سياسى مى شود، و در ارتش صورت يك تكليف دفاعى به خود مى گيرد و همچنين .
پس جميع اعمال و ارادات و احكام بيرون از حد و حصرى كه در پهناى مملكت و در بين ميليونها جمعيت جريان دارد پيوسته در كرسى ها و ادارات ، مجتمع و متمركز شده و آن ادارات نيز در كرسى هاى مافوق خود متراكم مى شوند تا منتهى به صاحب عرش ‍ گردند، آنجا است كه جميع تفاصيل و جزئيات امور جارى در كشور متراكم و متحد مى شود، همچنانكه اين امر واحد و متمركز در نزد صاحب عرش هر چه از مقام او پايين تر آيد تكثر و انشعابش بيشتر مى شود تا منتهى به اعمال و ارادات اشخاص جامعه گردد.
اين مثال را زديم تا خواننده از اين نظام ، كه نظامى است اعتبارى و قراردادى ، پى به نظام تكوين ببرد، چون اگر در نظام تكوين دقت كنيم ، خواهيم ديد كه آن نيز همينطور است ،
يعنى حوادث جزئى عالم منتهى به علل و اسباب جزئى است و آن اسباب منتهى و مستند به اسباب كلى ديگرى است ، همچنين تا همه منتهى به ذات خداى سبحان شود، با اين تفاوت كه صاحب عرش در مثالى كه زديم خودش در كرسى هاى پايين و بالاى سر صاحبان كرسى و حاضر در نزد يك يك افراد نيست ، بخلاف خداى سبحان كه با همه و محيط بر همه است ، چون مالكيت خداى سبحان حقيقى و مالكيت صاحب عرش در مثال بالا اعتبارى است .
پس در عالم كون با همه اختلافى كه در مراحل آن است مرحله اى وجود دارد كه زمام جميع حوادث و اسباب كه علت وجود آن حوادثند و ترتيب و رديف كردن سلسله علل و اسباب منتهى به آنجا مى باشد و نام آن مرحله و مقام ، (عرش ) است . و به زودى خواهد آمد كه صور امور كونيه اى كه به تدبير خداى تعالى اداره مى شود هر چه هست در عرش خداى تعالى موجود است ، و در اين باره است كه مى فرمايد: (و عنده مفاتح الغيب ...).
پس اينكه فرمود: (ثم استوى على العرش ) كنايه است از استيلاء و تسلطش بر ملك خود و قيامش به تدبير امور آن ، بطورى كه هيچ موجود كوچك و بزرگى از قلم تدبيرش ساقط نمى شود، و در تحت نظامى دقيق هر موجودى را به كمال واقعيش رسانيده حاجت هر صاحب حاجتى را مى دهد، و لذا در سوره (يونس ) آيه (3) پس از ذكر استواء، تدبير خود را ذكر مى كند و مى فرمايد: (يدبر الامر).
سپس بيان اجمالى قبل را تفصيل داده ، مى فرمايد: (يغشى الليل النهار يطلبه حثيثا) يعنى شب را به روز مى پوشاند، و روز به سرعت شب را طلب مى كند تا آن را بپوشاند، اين جمله اشعار دارد به اينكه اصل ، ظلمت است و نور روز چيزى است كه از درخشندگى خورشيد پيدا مى شود، و روز پديده اى است كه عارض بر شب و همان ظلمت مخروطى شكلى مى شود كه دائما نصف كمتر سطح كره زمين را پوشانيده است .
و چون دائما نور خورشيد در روى زمين در حركت است قهرا ظلمت مخروطى شكل هم در حركت و گويا مورد تعقيب روز است .
و اينكه فرمود: (و الشمس و القمر و النجوم مسخرات بامره ) معنايش اين است كه خداوند آفتاب و ماه و ستارگان را آفريد در حالى كه همه مسخر امر او و جارى بر طبق مشيت او هستند.
بعضى از قراء (شمس )، (قمر) و (نجوم ) را به رفع قرائت كرده ، و بنابراين قرائت ، اين سه كلمه مبتداى معطوف به هم و (مسخرات ) خبر آنها خواهد بود.
حرف باء در (بامره ) براى سببيت است ، و بطورى كه از سياق آيه بر مى آيد مجموع آيه مورد بحث به منزله تفسيرى است براى جمله (ثم استوى على العرش )، و اغلب آياتى كه عرش خدا را ذكر مى كند، مانند همين آيه چيزى را هم كه دلالت بر تدبير خداى تعالى كند، ذكر مى نمايد.

الا له الخلق و الامر تبارك الله رب العالمين 

معنى و مراد از (خلق ) و (امر) در: (له الخلق و الامر) 
(خلق ) به حسب اصل لغت به معناى سنجش و اندازه گيرى چيزى است براى اينكه چيز ديگرى از آن بسازند، و در عرف دين در معناى ايجاد و ابداع بدون الگو استعمال مى شود. امر (گاهى ) به معناى شان بوده و جمع آن (امور) است ، و گاهى هم به معناى دستور دادن و وادار كردن ماءمور، به انجام كار مورد نظر مى باشد، و بعيد نيست كه در اصل هم به همين معنا باشد، و سپس به صورت اسم مصدر استعمال مى شود و به معناى نتيجه امر و آن نظمى است كه در جميع كارهاى ماءمور و مظاهر حيات او است ، و چون اين معنا منطبق با همه شؤ ون حياتى انسان است ، لذا لفظ (امر) به معناى اسم مصدر در شاءن انسان استعمال شد و آن چيزى كه وجودش را اصلاح مى كند، و نيز از اين هم بيشتر وسعت يافته در شاءن هر چيز، چه انسان و چه غير انسان استعمال شد. بنابراين ، امر هر چيزى همان شاءنى است كه وجود آن را اصلاح و حركات و سكنات و اعمال و ارادات گوناگونش را تنظيم مى كند، پس اگر مى گويند: (امر العبد الى مولاه ) معنايش اين است كه مولاى عبد حيات و معاش عبد را تدبير مى كند، و معناى (امر المال الى مالكه ) اين است كه : اختيار مال به دست مالك است ، و معناى : (امر الانسان الى ربه ) اين است كه تدبير مسير زندگى انسان بدست پروردگار او است .
در اينجا ممكن است كسى اشكال كند كه اگر (امر) به معناى شاءن باشد به صيغه امور، جمع بسته مى شود، همچنانكه (امر) به معناى دستور به صيغه (اوامر) جمع بسته مى شود، اين معنا با اينكه يكى از اين دو معنا به ديگرى برگردد منافات دارد.
جواب اين اشكال اين است كه امثال اين تفنن ها در لغت بسيار است ، و اهل دقت و تتبع به اشباه و نظائر آن زياد بر مى خورند، پس ‍ امر واسطه اى است كه هم به عبد ارتباط و اضافه دارد و هم به مولا. هم (امر العبد) گفته مى شود، مانند: (و امره الى الله ) و هم امر مولى مانند (اتى امر الله ).
خداى تعالى امرى را كه از اشياء مالك است در آيه (انما امره اذا اراد شيئا ان يقول له كن فيكون فسبحان الذى بيده ملكوت كل شى ء)
تفسير و بيان كرده ، كه امرى را كه او از ذات و صفات و آثار و فعل هر چيزى مالك است همان گفتن (كن ) است كه به هر چيزى بگويد موجود مى شود، يعنى با گفتن كلمه (كن ) حصه اى از وجود را بر آن چيز افاضه مى كند، و آن چيز به آن حصه از وجود موجود مى شود.
اين وجود، نسبتى به خداى متعال دارد كه به آن اعتبار امر خدا و كلمه الهى (كن ) است و نسبتى هم به شى ء موجود 