ارد كه به آن اعتبار امر آن شى ء است و به خداوند بر مى گردد و خداوند در اين آيه از آن به (فيكون ) تعبير فرموده است .
خداى تعالى براى اين دو نسبت يعنى نسبتى كه امر از يك طرف به خدا و از طرفى ديگر به موجود مخلوق دارد صفات و احكام مختلفى را ذكر كرده ، كه ما به زودى در جاى مناسبى پيرامون آن بحث خواهيم كرد - ان شاء الله تعالى -.
فرق بين (خلق ) و (امر) 
حاصل كلام اين شد كه امر همان ايجاد است چه به ذات چيزى تعلق بگيرد و چه به صفات و افعال و آثار آن ، پس همانطورى كه امر ذوات موجودات به دست خدا است همچنين امر نظام وجودش نيز به دست او است ، چون او از ناحيه خود چيزى از صفات و افعال خود را مالك نيست .
فرقى كه خلق با امر دارد اين است كه خلق ايجاد چيزى است كه در خلقت آن تقدير و تاءليف به كار رفته باشد، حال چه به نحو ضم چيزى به چيز ديگر باشد، مانند ضم اجزاء نطفه به يكديگر و يا ضم نطفه ماده به نطفه نر و سپس ضم مواد غذائى به آن و هزاران شرايط كه در پيدايش و خلقت يك انسان و يا حيوان است ، و چه به نحو ديگرى كه از قبيل ضم جزئى به جزء ديگرى نباشد، مانند تقدير ذات موجود بسيط و تعيين حد وجودى و آثار آن و روابطى كه با ساير موجودات دارد. و اين معنا از آيات كريمه قرآن نيز به خوبى استفاده مى شود، مانند آيه (و خلق كل شى ء فقدره تقديرا) و آيه (الذى اعطى كل شى ء خلقه ثم هدى ) و آيه (الله خالق كل شى ء) كه خلقت خود را به همه چيز تعميم داده . بخلاف امر كه در معناى آن تقدير جهات وجود و تنظيم آن نيست ، به همين جهت است كه امر تدريج بردار نيست ، و ليكن خلقت قابل تدريج است ،
همچنانكه درباره خلقت فرموده : (خلق السموات و الارض فى سته ايام ). و درباره امر فرموده : (و ما امرنا الا واحده كلمح بالبصر) و نيز به همين جهت است كه در كلام مجيدش خلقت را به غير خود نيز نسبت داده و فرموده : (و اذ تخلق من الطين كهيئه الطير باذنى فتنفخ فيه ) و نيز فرموده : (فتبارك الله احسن الخالقين ).
و اما امر به اين معنا را به غير خود نسبت نداده ، بلكه آنرا مختص به خود دانسته و آن را بين خود و بين هر چيزى كه مى خواهد ايجاد كند از قبيل روح و امثال آن واسطه قرار داده ، در آيات زير دقت فرماييد: (و الشمس و القمر و النجوم مسخرات بامره ) و (ولتجرى الفلك بامره ) و (ينزل الملائكه بالروح من امره ) و (و هم بامره يعملون ) و آيات ديگرى از اين قبيل نيز هست كه از آن بر مى آيد خداى تعالى امر خود را سبب و يا همراه ظهور اينگونه امور مى داند.
پس معلوم شد كه گر چه برگشت خلق و امر به يك معنا است ، ولى به حسب اعتبار مختلفند و به همين جهت صحيح است كه هر كدام را متعلق به خصوص يك قسم از ايجاد بدانيم ، حال چه اين دو لفظ هر كدام به تنهايى ذكر شده باشند، و چه با هم ، براى اينكه در جايى هم كه مانند آيه مورد بحث با هم ذكر شده باشند، باز صحيح است بگوييم خلق به معناى ايجاد ذوات موجودات است ، و امر به معناى تقدير آثار و نظام جارى در آنها است ، و خلق بعد از امر است ، چون تا چيزى نخست تقدير نشود، خلق نمى شود، همچنانكه هيچ مخلوقى بعد از خلقت تقدير نمى شود - دقت بفرماييد -.
اينجا است كه نكته عطف امر بر خلق در جمله (الا له الخلق و الامر) كه به وجهى مشعر بر مغايرت آن دو است معلوم مى شود.
و نيز معلوم مى شود كه اگر اين دو جهت را در اول آيه از هم جدا كرده و نخست فرموده : (خلق السموات و الارض فى سته ايام ) و سپس فرموده : (ثم استوى على العرش يدبر الامر) براى همين بوده كه فرق بين خلق و امر را برساند، چون خلق به معناى ايجاد ذوات موجود است و امر به معناى تدبير آنها و ايجاد نظام احسن در بين آنها است .
در اينجا ممكن است كسى بگويد عطف امر بر خلق دليل بر مغايرت آن دو نيست ، چون اگر عطف دليل بر مغايرت بود بايد در جمله (من كان عدوا لله و ملائكته و رسله و جبريل ) دلالت كند بر اينكه جبرئيل از جنس ملائكه نيست ، و حال آنكه چنين دلالتى ندارد؟
جواب اين اشكال اين است كه ما نخواستيم بگوييم عطف دليل بر مغايرت به تمام معنا است ، بلكه خواستيم بگوييم كه عطف دليل بر اين است كه معطوف و معطوف عليه دو چيزند، زيرا پر واضح است كه شى ء واحد را به خودش عطف نمى كنند، و هيچ وقت نمى گويند: زيد و زيد به منزل من آمد، و من عمرو و عمرو را ديدم ، پس در عطف بايد مغايرتى در كار باشد و لو مغايرت اعتبارى ، و در آيه مورد نقض بين جبرئيل و ساير ملائكه چنين مغايرتى هست ، زيرا او داراى مقام و منزلت و قدرتى است كه ساير ملائكه فاقد آنند.
(تبارك الله رب العالمين ) - يعنى پروردگار عالميان داراى بركاتى است كه آن را بر مربوب هاى خود نازل مى كند.
گفتارى پيرامون معناى عرش  
در معناى عرش و جمله (ثم استوى على العرش ) و ساير آيات مشابه آن آراى مختلفى وجود دارد. اكثر علماى گذشته بر آنند كه اينگونه آيات از متشابهاتى هستند كه بايد از بحث در پيرامون آن خوددارى شود، اينان كسانى هستند كه بطور كلى بحث در اطراف حقايق دينى و تجاوز از ظواهر كتاب و سنت را بدعت مى دانند، و حال آنكه عقل بلكه قرآن و سنت نيز بر خلاف عقيده آنان مردم را بر تدبر در آيات خدا و بذل جهد در تكميل شناسائى خدا و آياتش و تذكر و تفكر در آن و احتجاج به حجت هاى عقلى تحريص و تشويق مى كند، و با اين همه تشويق كه در مقدمات كرده ، چطور ممكن است از نتيجه آن منع و نهى فرموده باشد؟ آرى ، اينگونه اشخاص نه تنها بحث آزاد عقلى و علمى را در پيرامون كتاب و سنت ممنوع مى دانند، بلكه بحث كلامى را هم كه بنايش بر تسليم ظواهر دينى و اساسش بر محدود ساختن بحث از معارف دين است به حدود چار ديوارى فهم عوام ، تحريم نموده ، آن را هر قدر هم كه ادله اش پيش پا افتاده و مسلم در نزد اهل دين باشد، بدعت مى دانند، ما هم فعلا كارى به كار آنان نداريم .
طبقه ديگرى كه همان علماى اهل بحثند درباره معناى عرش به چند قول اختلاف كرده اند:
اقوال مختلف درباره معناى عرش  
1- عرش به همان معناى ظاهرى كلمه است و منظور از آن مخلوقى است عينا شبيه به تخت كه داراى پايه هايى است و آن پايه ها بر آسمان هفتم تكيه داشته و خداوند - تعالى عما يقول الظالمون - هم مانند پادشاهان معمولى بر آن قرار گرفته ، اكثر اين علما عقيده دارند كه عرش و كرسى شى ء واحدى هستند.
اين طايفه از مسلمين را (مشبهه ) مى نامند، و در سخافت و بطلان عقيده شان همين بس كه كتاب و سنت بر خلاف صريح عقيده آنان پروردگار را منزه تر از آن مى داند كه با خلقى از خلايقش در ذات و يا صفات و يا افعال شباهت داشته باشد.

2 - عرش همان فلك نهم است كه محيط به عالم جسمانى و محدود جهات آن است ، و آن را از جهت اينكه خالى از ستاره است ، اطلس مى گويند، و آن فلكى است كه با حركت يوميه خود زمان را ترسيم نموده و به وجود مى آورد، و در جوفش و مماس با سطح مقعرش فلك هشتم قرار دارد كه محل ستارگان ثابت است ، و در جوف فلك هشتم افلاك هفتگانه ديگرى وجود دارد كه هر كدام حامل يكى از سيارات : زحل ، مشترى ، مريخ ، شمس ، زهره ، عطارد و قمر مى باشند.
اين نظريه را نمى توان تفسير و 