اير حيوانات بطور انفرادى زندگى نموده و همه حوائج ضرورى خود را تاءمين نمايد، بلكه ناگزير است از اينكه در تحصيل خوراك ، پوشاك ، مسكن ، همسر و ساير حوائج با ساير افراد تشريك مساعى نموده و همه با كمك فكرى و عملى يكديگر حوائج خود را تاءمين نمايند.
پر واضح است كه براى چنين موجودى كثرت افراد، نعمت بسيار بزرگى است ، زيرا هر چه بر عدد افراد اجتماعش افزوده شود نيروى اجتماعيش بيشتر و فكر و اراده و عمل آن قوى تر مى گردد و به دقايق بيشتر و باريك ترى از حوائج پى برده در حل مشكلات و تسخير قواى طبيعت راه حل هاى دقيق ترى را پيدا مى كند.
روى اين حساب مساءله ازدياد نسل و اينكه عدد افراد بشر به تدريج رو به فزونى مى گذارد خود يكى از نعمت هاى الهى و از پايه ها و اركان تكامل بشر است . آرى ، هيچ وقت يك ملت چند هزار نفرى نيروى جنگى و استقلال سياسى و اقتصادى و قدرت علمى و ارادى و عملى ملت چندين ميليونى را ندارد.
و اما عاقبت مفسدين ، اين نيز براى كسانى كه چشم بصيرت داشته باشند موعظه و عبرت بزرگى است
و خوشبختانه تاريخ به اندازه كافى از احوال امم گذشته ضبط كرده ، همه مى دانند كه در دورانهاى گذشته از قياصره و فراعنه و اكاسره و فغافره و امثال آنان گردن فرازانى طاغى بوده اند كه دلها را از هيبت سلطنت خود مرعوب نموده خانه ها را خراب و اموال را غارت مى كردند، و خون مردم را به سهولت ريخته ، زن و فرزند آنان را به زير يوغ بردگى خود مى كشيدند، خداى تعالى هم آنان را در اين ظلم و ستم مهلت داد تا به اوج قدرت خود رسيده و به منتهاى درجه شوكت نائل آمدند، دنيا و زينت و شهواتش دل آنان را فريفته و از اينكه ساعتى عقل خود را به كار اندازند بازشان داشت ، و تمامى اوقات خود را صرف عيش و نوش نموده ، هواى دل را معبود خود ساختند، و به اين وسيله خداوند گمراهشان ساخته كارشان را به اينجا كشانيد كه در عين داشتن قدرت و اراده و هر نعمت ديگرى از آن استفاده ننموده ، به تدريج از ميان رفتند و امروز جز نام ننگينى از بعضى از آنان باقى نمانده است ، آرى سنت پروردگار بر اين جريان يافته كه انسان زندگى خود را بر اساس تعقل بنا كند، و اگر غير اين كند و راه فساد و افساد را پيش گيرد، طبع عالم و اسباب جارى در آن با او بناى ضديت و دشمنى را مى گذارد و او هر قدر هم نيرومند باشد در بين دو سنگ آسياى طبيعت له و نابود مى شود.
امر به شكيبايى در برابر كفر كافران ، تعليم ديگر شعيب (ع ) بوده است  

و ان كانت طائفه منكم آمنوا بالذى ارسلت به ... 

در اين آيه چهارمين دستور خود را به آنان گوشزد مى كند، و آن اين است كه در صورتى كه اختلاف كلمه در بين شما روى داد و عده اى از شما به طرف كفر متمايل شدند شما بخاطر آنان دست از حق و حقيقت بر نداريد. بلكه به طرف حق گرائيده ، در مقابل كارشكنى هاى آنان صبر كنيد، از اينجا معلوم مى شود كه شعيب (عليه السلام ) از اتفاق مردم بر ايمان و عمل صالح ماءيوس بوده ، و احساس كرده كه چنين اتفاقى نخواهند كرد و مسلما اختلاف خواهند داشت ، و طبقه اول و توانگران قومش به زودى دست به خرابكارى و كارشكنى و آزار مؤ منين خواهند زد، و قهرا مؤ منين در تصميم خود سست خواهند شد، ناچار همه ايشان را از مؤ من و كافر امر به صبر و انتظار فرج نموده است تا خداوند در ميان شان حكومت كند، چرا كه او بهترين حكم كنندگان است ، يكى از شواهد بر اينكه او بهترين حكم كنندگان است ، همين امر به صبرى است كه به كافر و مؤ من قوم شعيب كرده ، زيرا صلاح جمعيتى كه مركب از كافر و مؤ من است در همين است كه در برابر يكديگر صبر و خويشتن دارى را پيشه كنند،
مؤ منين در زندگى خود آرامش خاطر را از دست نداده و در دين خود دچار حيرت و اضطراب نشوند، كفار هم به كفر خود اكتفا نموده ، كارهايى كه مايه ندامت است نكرده و از در نادانى دامن خود را به ننگ ظلم و مفسده جويى آلوده نسازند، پس همين دستور خود يكى از شواهدى است بر اينكه خداوند خير الحاكمين است براى اينكه در هر موقع مناسبى حكمى مى كند كه مايه خير همه مردم است ، و هر حكمى هم كه مى كند، عادلانه و خالى از جور و تعدى است .
بنابراين جمله (فاصبروا) نسبت به كافر حكمى است ارشادى ، و نسبت به مؤ منين حكمى است مولوى ، و يا به عبارت ديگر نسبت به هر دو طبقه حكمى است ارشادى كه آنان را به صلاحشان راهنمايى مى كند.

قال الملا الذين استكبروا من قومه لنخرجنك يا شعيب ... 

شعيب (عليه السلام ) به وظيفه ارشاد و راهنمايى خود قيام نمود، و ليكن قوم او استكبار نموده به دستوراتش گردن ننهادند و در عوض ‍ او و گروندگان به او را تهديد نموده و گفتند: بايد از دين توحيد دست بر داريد و گرنه از شهر و ديارتان اخراج خواهيم كرد.
و از آنجايى كه تهديد خود را بطور قطع خاطرنشان شعيب كردند، همچنانكه از لام و نون تاءكيد در دو جمله (لنخرجنك ) و (او لتعودن ) بر مى آيد شعيب ترسيده و از خداى تعالى فتح و فيروزى و نجات از اين گرفتارى را طلب نمود، و گفت : (ربنا افتح بيننا...).

قال اولو كنا كارهين قد افترينا على الله كذبا ان عدنا فى ملتكم ... 

شعيب (عليه السلام ) در آيه شريفه از ارتداد واعراض از دين توحيد اظهار كراهت نموده و با جمله (قد افترينا على الله كذبا) و ساير جملات بعدى كراهت خود را توجيه نموده ، فهمانيد در صورتى كه او و قومش مجبور به اختيار يكى از دو شق ارتداد و يا تبعيد شوند جز شق دوم را اختيار نخواهند كرد.
اشتباه يك مفسر كه جمله : (ان عدنا فى ملتكم ) رادليل بر مشرك بودن شعيب (ع ) قبل از نبوتش گرفته است .
بعضيها جمله (ان عدنا فى ملتكم ) را دليل گرفته اند بر اينكه شعيب (عليه السلام ) قبل از نبوتش مشرك و بت پرست بوده ، و اين اشتباه بسيار بزرگى است ، و حاشا بر مقام شامخ انبياء كه بتوان چنين نسبت هايى به آنان داد، مفسر مزبور از اين معنا غفلت كرده كه شعيب (عليه السلام ) اينكلام را از زبان قوم كه قبلا كافر بوده اند گفته و در حقيقت اين جمله و همچنين جمله : (نجينا الله ) از باب نسبت دادن وصف اكثريت افراد يك اجتماع به همه ايشان است ، البته اين در صورتى است كه مراد از نجات دادن ، نجات دادن ظاهرى از شرك فعلى باشد، وگرنه اگر مراد نجات حقيقى از هر ضلالتى چه محقق و چه مقدر بوده باشد، خود شعيب هم مانند ساير افراد قومش از كسانى خواهد بود كه خداوند نجاتشان داده اگر چه خود او يك لحظه هم به خدا شرك نورزيده باشد، براى اينكه شعيب هم مانند ساير مردم هيچ خير و شرى را از خود مالك نبوده و هر خيرى كه به او رسيده از ناحيه پروردگار بوده است .
(و ما يكون لنا ان نعود فيها) - اين جمله به منزله اعراض از گفته هاى قبلى و ترقى دادن مطلب و آن را كه قبلا قطعى نبود بطور قطع بيان داشتن است ، گويا فرموده : ما از برگشتن به كيش شما كراهت داريم ، زيرا اين برگشت مستلزم افتراى به خدا است ، بلكه چنين كارى را به هيچ وجه مرتكب نمى شويم .
(الا ان يشاء الله ربنا) - همانطورى كه گفتيم جمله (و ما يكون لنا ان نعود فيها) به منزله اين است كه گفته شود: (ما ابدا به كيش ‍ شم