 بر نمى گرديم ) و چون اين قسم حرف زدن از ادب انبياء دور و به گفتار اشخاص جاهل به مقام پروردگار بيشتر شبيه است ، لذا شعيب (عليه السلام ) اضافه كرد كه (مگر خداوند متعال بخواهد كه ما از راه راست منحرف شويم ) آرى آدمى هر چه هم كامل باشد، باز جائز الخطا است ، و ممكن است در اثر ارتكاب گناهى دچار عقوبت پروردگار گردد و سلب عنايت از او شده ، و در نتيجه از دين خدا مطرود گشته ، در ضلالت بيفتد.
اينكه شعيب (عليه السلام ) هم الله تعالى را اسم برد و هم ربنا را براى اشاره به اين بود كه الله تعالى همان كسى است كه امور ما آدميان را اداره مى كند، او هم اله (معبود) است و هم رب ، پس اينكه بت پرستان خداى تعالى را اله دانسته و ليكن ربوبيت را از شؤ ون بت ها پنداشته ، يكى را رب دريا و ديگرى را رب خشكى يكى را رب آسمان و ديگرى را رب زمين و خلاصه هر بتى را رب يكى از شؤ ون عالم دانسته اند، صحيح نيست .
(وسع ربنا كل شى ء علما) - اين جمله به منزله تعليل جمله قبلى است ، گويا كسى از او مى پرسد: (بعد از آنكه بطور قطع گفتى هرگز به كيش شما بر نمى گرديم ) ديگر گفتن ان شاء الله چه معنا داشت ؟ شعيب (عليه السلام ) هم در جواب فرموده ، اين حرف را براى اين زدم كه پروردگار من به هر چيزى عالم است ، و من به آنچه كه او مى داند احاطه ندارم و هر علم و اطلاعى را هم كه دارم او به من عطا فرموده ، بنابراين ممكن است مشيت او به چيزهايى تعلق بگيرد كه به نفع يا به ضرر من باشد و من از آن بى خبر باشم ، مثلا ممكن است او بداند كه ما به زودى نافرمانيش خواهيم كرد، و به همين جهت مشيت او تعلق بگيرد به اينكه ما به كيش شما برگرديم ، اگر چه الان به حسب ظاهر از كيش شما متنفريم .
(على الله توكلنا) - بعيد نيست كه ذكر اين جمله نيز براى اشاره به همان نكته قبلى باشد، چون خداوند كسى را كه به او اعتماد و توكل مى كند از شر هر چيزى كه از آن بترسد حفظ مى كند.
(ربنا افتح بيننا و بين قومنا بالحق و انت خير الفاتحين ) پس از آنكه قوم شعيب را در صورتى كه به كيش آنان بر نگردد تهديد به اخراج نمودند، و شعيب هم بطور قطع آنان را از برگشتن به كيش و ملت آنان ماءيوس نمود اينك به خداى خود پناه برده و براى خود و يارانش فتح و پيروزى طلب مى كند، و مقصودش از فتح ، همانا حكم كردن بين دو فريق است ، چون فتح بين دو چيز، مستلزم جدا كردن آن دو از يكديگر است ، و اين كلام خود كنايه از يك نحو نفرينى است كه باعث هلاكت قوم است ، و اگر صريحا هلاكت آنان را از خداوند طلب نكرد، و اهل نجات و اهل هلاكت را معلوم نساخت ، براى اين بود كه حق را به صورت انصاف بگيرد، و نيز براى اين بود كه با علم و اطمينانى كه به عنايت پروردگارش داشته و مى دانست كه به زودى او را يارى خواهد نمود، رسوايى و بدبختى نصيب كفار خواهد گرديد، خواست تا در حرف زدن رعايت ادب را نموده ، امر را به خدا واگذار نمايد، همچنانكه در جمله (فاصبروا حتى يحكم الله بيننا و هو خير الحاكمين ) آن را مرعى داشت .
(خير الحاكمين ) و (خير الفاتحين ) از اسماء حسناى پروردگار است ، و ما در سابق درباره معناى حكم و همچنين در همين گذشته نزديك درباره معناى فتح بحث نموده و به زودى در تفسير آيه (و لله الاسماء الحسنى فادعوه بها) درباره همه اسماء حسناى پروردگار بحث خواهيم كرد.

و قال الملا الذين كفروا من قومه ... 

در اين جمله كفار، مؤ منين به شعيب و كسانى را كه بخواهند به او ايمان آورند تهديد مى كنند، و اين همان عمل زشتى است كه شعيب در جمله (و لا تقعدوا بكل صراط توعدون و تصدون عن سبيل الله ) آنان را از ارتكاب آن نهى فرموده بود، و اگر در اينجا از همه اقسام كارشكنى هاى آنان خصوص اين گفتارشان را اسم مى برد در حقيقت براى اين است كه زمينه را براى جمله (الذين كذبوا شعيبا كانوا هم الخاسرين ) فراهم نمايد.
البته احتمال هم دارد كه اتباع در اين جمله به معناى ظاهرى و عرفى كلمه كه همان پيروى آدمى است ، بوده باشد، و كفار بعد از اين گفت و شنودها اطمينان پيدا كرده باشند كه گروندگان به آن حضرت به زودى دنبال وى راه افتاده ، از سرزمين خود مهاجرت مى كنند لذا گفته اند: (اگر بدنبال شعيب به راه بيفتيد بطور يقين زيانكار خواهيد بود) تا به اين وسيله شعيب را در مهاجرتش تنها بگذارند،
و به خيال خود از مزاحمتش آسوده گشته و افراد قوم خود را هم از دست نداده باشند، چون كفار تنها با شعيب دشمن بودند و دشمنى آنان با گروندگان به او به خاطر او بود، وگرنه با خود گروندگان هيچ گونه عداوتى نداشتند.
به هر تقدير آيه مورد بحث چه به معناى اول باشد و چه به معناى دوم ، و خلاصه مقصود از متابعت چه به معناى گرويدن به او باشد و چه به معناى مهاجرت با او، به هر حال به منزله توطئه و زمينه چينى براى جمله (الذين كذبوا شعيبا كانوا هم الخاسرين ) است .

فاخذتهم الرجفه فاصبحوا فى دارهم جاثمين 

كلمه (اصبحوا) به معناى (صاروا) (گرديدند، شدند) و يا به معناى (صبح كردند) است ، و معناى آيه ، در آيه مشابه آن در داستان صالح گذشت .

الذين كذبوا شعيبا كان لم يغنوا فيها... كانوا هم الخاسرين 

راغب در مفردات خود مى گويد: (غنى فى مكان كذا) به اين معنا است كه فلانى در فلان مكان زياد اقامت گزيد، تو گويى با اقامت در آن مكان از هر مكان ديگرى بى نياز است و كلمه كان مخفف (كان ) است ، و جهت تخفيفش اين است كه بر سر جمله فعليه در آمده است
بنا به گفته راغب جمله (الذين كذبوا شعيبا...) حال تكذيب كنندگان قوم شعيب را به حال كسى تشبيه مى كند كه نتوانسته در وطن اصلى خود زياد اقامت كند، چون نوعا اين گونه اشخاص از جهت نداشتن علاقه و اهل و عشيره و خانه و زندگى به آسانى از وطن چشم مى پوشند، به خلاف كسانى كه در وطن خود علاقه دارند و در آن زياد اقامت گزيده اند كه چشم پوشى از آن برايشان دشوار است تا چه رسد به مردمى كه قرنها و نسلا بعد نسل در سر - زمينى به سر برده باشند.
خداى متعال قوم شعيب را كه چنين مردمى بودند، به مردمى تشبيه نموده كه هيچ علاقه اى به سرزمين خود نداشته اند، زيرا به اندك مدتى و با يك زلزله شديد به ديار خاموشى شتافتند.
كفار خيال مى كردند كه شعيب و قومش ضرر خواهند كرد، و ليكن خيالشان باطل شد و خودشان زيانكار شدند (و مكروا و مكر الله و الله خير الماكرين ).
خداى تعالى به منظور اينكه مفاد آيه مورد استشهاد را در خلال گفتار خود بگنجاند نخست گفتار كفار را كه (شعيب و پيروانش ‍ زيانكار هستند) نقل نموده و پس از آن مساءله نزول عذاب را بطور مبهم ذكر فرموده ، و بيان نكرد كه چه كسانى دچار زلزله شدند، صريحا نفرمود كفار به اين عذاب دچار گرديدند، آنگاه پرده از روى اين ابهام برداشته صريحا فرمود: (كسانى كه شعيب را تكذيب نمودند زيانكار شدند) و اگر در اين سياق دقت شود معناى مزبور از خلال آن استفاده مى شود.

فتولى عنهم ... 

از ظاهر سياق اين آيه استفاده مى شود كه اعراض شعيب از كفار بعد از نزول عذاب و هلاك ت آنان بوده ، و منظور از خطاب در آن عبرت گرفتن ديگران از سرنوشت آنان بوده و كلمه (آسى ) د