 انصاف اين است كه نمى توان به چنين معنايى ملتزم شد، و بدون شك نمى توان گفت آن رحمتى كه خداوند بر يهود واجب كرد به شرط اينكه تقوا پيشه كرده و به آيات خداوند ايمان بياورند تنها شامل آن عده معدود و انگشت شمارى است كه معاصر عصر رسول خدا بوده و به دعوت وى ايمان آورده اند، و ميليون ها يهود حتى پارسايان بى شمارى كه از زمان موسى و استجابت دعايش تا زمان بعثت خاتم انبياء (صلى الله عليه و آله و سلم ) به دنيا آمده و رفته اند همه از آن رحمت محرومند، توهم اين معنا را هم نمى توان كرد، چرا كه خود قرآن شهادت مى دهد به اينكه گروه بى شمارى از بنى اسرائيل دعوت الهى موسى را اجابت نموده و خداوند هم ايمانشان را پذيرفته و وعده خيرشان داده است ، با اين حال چطور ممكن است رحمت الهى مبسوط بر بنى اسرائيل را منحصر در عده قليلى از ايشان دانست .
بنابراين ، جمله (الذين يتبعون الرسول النبى الامى ...) گر چه بيان جمله (و الذين هم باياتنا يومنون ) است و ليكن در سعه و ضيق مساوى با آن نيست ، بلكه بيان خاصى است كه از مبين عام خود، استخراج و انتزاع شده ، و در آن از هزاران نفر يهود - كه مشمول مبين عام است - تنها مؤ منين به نبوت خاتم النبيين و آيات آن ذكر شده تا غرض از سوق كلام كه همان بيان حقيقت دعوت محمدى (صلى الله عليه و آله و سلم ) و لزوم اجابت آن بر يهوديان است معلوم گردد.
و از اين سنخ بيان كه ميان (مبين ) و (بيان ) از نظر سعه و ضيق اختلاف باشد در قرآن كريم بسيار ديده مى شود، مثلا از ابليس ‍ حكايت شده كه بطور عموم گفته است : (فبعزتك لاغوينهم اجمعين ...) و در جاى ديگر دايره فعاليت خود را تنگ كرده و گفته است : (لاتخذن من عبادك نصيبا مفروضا) بطورى كه ملاحظه مى كنيد اين جمله استخراج شده است از جمله اول كه از او حكايت شده .
و نيز در اول همين سوره نخست خطاب به اين امت نموده مى فرمايد: (و لقد خلقناكم ثم صورناكم ) آنگاه بطور عموم مى فرمايد: (يا بنى آدم اما ياتينكم رسل منكم ) در اين مثال بعكس مثال بالا (بيان ) عام و (مبين ) خاص است ، و اين سنخ بيان همانطورى كه در سابق گفته شد از قبيل استخراج خطاب از خطاب و منظور از آن تعميم دادن مطلب است ، و نظائر آن در قرآن كريم بسيار است .
بنا بر آنچه گذشت برگشت بيان بودن جمله (الذين يتبعون الرسول ) به استخراج بيان از بيان براى تطبيق دادن بيان بر مورد حاجت است ، و مثل اين است كه فرموده باشد: وقتى رحمت مكتوب بر بنى اسرائيل منحصرا براى كسانى مكتوب و واجب شده است كه تقوى پيشه كنند و زكات دهند و به آيات ما ايمان بياورند، در اين زمان كه زمان بعثت آخرين پيغمبر ما است مصداق آن اشخاص از بنى اسرائيل تنها كسانى هستند كه اين پيغمبر را پيروى كنند، براى اينكه در اين عصر تنها ايشانند كه تقوى داشته و زكات مى دهند و هم به آيات ما ايمان دارند، موسى و عيسى و محمد (صلى الله عليه و آله و سلم ) را تصديق نموده و آيات و معجزات و شرايع و احكامى را كه ما بوسيله ايشان فرستاديم پذيرفتند، آرى ، تنها ايشانند كه به آيات و امارات نبوت محمد (صلى الله عليه و آله و سلم ) و علامات ظهور دعوت وى كه در تورات و انجيل آمده ايمان آوردند.
در اين آيه به جاى (يومنون ) كلمه (يتبعون ) بكار رفته ، و اين بهترين تعبير است ، زيرا ايمان به آيات خداى سبحان و ايمان آوردن به انبياء و شرايع ايشان به اطاعت و تسليم در برابر دستورات ايشان است ، و تعبير به (يتبعون ) دلالت بر همين معنا مى كند و مى فهماند ايمان به معناى صرف اعتقاد فائده اى ندارد،
چون هر قدر هم شخص اعتقاد به حقانيت آيات و شرايع الهى داشته باشد مع ذلك وقتى اطاعت و تسليم در كارش نباشد عملا حق بودن آن آيات را تكذيب كرده است .
و از اينكه رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) را اسم نبرده و با سه وصف (رسول )، (نبى ) و (امى ) ياد كرده و مخصوصا از اينكه دنباله اش فرموده : (الذى يجدونه مكتوبا عندهم فى التوراه و الانجيل ) به خوبى بدست مى آيد كه آنجناب در تورات و انجيل هم به همين سه وصف معرفى شده است ، چون غير از آيه مورد بحث كه راجع به شهادت تورات و انجيل بر نبوت آن حضرت است در هيچ جاى ديگر قرآن رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) به مجموع اين اوصاف يكجا توصيف نشده ، و اگر منظور از توصيف وى به اين اوصاف تعريف آنجناب به اوصاف آشناى در نظر يهود و نصارا نبود در خصوص اين آيه وى را به اين اوصاف و مخصوصا صفت سوم توصيف كردن هيچ نكته اى را افاده نمى كرد.
امر به معروف ، نهى از منكر، تحليل حلائل ، تحريم خبائث ، و برداشتن تكاليف شاقه ،از مختصات اسلام است .
و همچنين ظاهر آيه دلالت و يا حد اقل اشعار دارد بر اينكه مساءله امر به معروف و نهى از منكر و خلاصه امور پنجگانه اى كه رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) در اين آيه به آن امور وصف شده همه از علائمى است كه از آنجناب در تورات و انجيل ذكر شده است ، و بر اينكه اين امور از مختصات پيغمبر اسلام و ملت بيضاى او است - و همين طور هم هست - براى اينكه هر چند به شهادت آيه (ليسوا سواء من اهل الكتاب امه قائمه ) تا آنجا كه مى فرمايد: (و يامرون بالمعروف و ينهون عن المنكر و يسارعون فى الخيرات و اولئك من الصالحين ) ساير امم صالح نيز به وظيفه امر به معروف و نهى از منكر قيام مى كرده اند، و به شهادت آيه (قل من حرم زينه الله التى اخرج لعباده و الطيبات من الرزق ) حلال دانستن طيبات و حرام دانستن خبائث و پليديها تا اندازه اى از فطرياتى بوده كه همه اديان بر آن اتفاق داشته اند، و همچنين هر چند مساءله برداشتن موانع و غل و بندهاى معنوى از دست و پاى بشر تا حدى در شريعت عيسى (عليه السلام ) هم بوده و حكايت قرآن در آيه (ومصدقا لما بين يدى من التوريه و لاحل لكم بعض الذى حرم عليكم ) بر آن دلالت و آيه (قد جئتكم بالحكمه و لابين لكم بعض الذى تختلفون فيه ) كه خطاب به بنى اسرائيل است بر آن اشعار دارد،
الا اينكه هيچ خردمندى ترديد ندارد در اينكه دينى كه محمد (صلى الله عليه و آله و سلم ) به همراهى كتابى از ناحيه خدا آورده هر چند بر كتب آسمانى ديگر صحه گذارده و آنها را تصديق كرده است ، و ليكن خودش يگانه دينى است كه در قالب بى روح امر به معروف و نهى از منكر تا آنجا كه ظرفيت داشته روح حيات دميده و كار آن را كه جز دعوت زبانى چيز ديگرى نبود به جايى رسانيد و آنقدر آن را توسعه داد كه شامل جهاد با اموال و نفوس گرديد، و تنها دينى است كه جميع امور مربوط به زندگى بشر و همه شؤ ون و اعمال وى را بر شمرده و آنها را به دو قسم طيبات و خبائث تقسيم ، و طيبات را حلال و خبائث را حرام نموده است .كامل و جامع بودن اسلام ، خود دليلى است ، مستقل بر حقانيت آن  
آرى قوانين مجعوله در هيچ دين و هيچ قانون اجتماعى به تفصيل قوانين اين شريعت نبوده و بمانند آن به جزئيات و دقائق امور نپرداخته است ، دينى است كه جميع احكام و تكاليف شاقه اى كه در ساير اديان و مخصوصا در دين يهود و به دست احبار و ملايان ايشان رخنه پيدا كرده بود نسخ كرده و از بين برده ، پس حد اعلا و كامل امور پنجگانه