ه اليكم جميعا... و يميت 

بعد از آن كه از اوصاف پيغمبر گراميش بدست آمد كه نزد وى آن دين كاملى است كه حياط طيّب بشرى را در هر مكان و در هر زمانى كه فرض شود تضمين مى كند، و بشر در رسيدن به چنين زندگانى احتياجى به بيش از امر به معروف و نهى از منكر و تجويز طيبات و تحريم خبائث و الغاء خرافات و گشودن قيد و بندهاى بيهوده اى كه خود به دست خويش زده است ، ندارد، اينك در جمله مورد بحث پيغمبر خود را دستور مى دهد تا نبوت خود را بر جميع طبقات بشر اعلام نمايد، و بدون اينكه آن را مخصوص قومى كند، بگويد: (ايها الناس ! من بدرستى فرستاده خدا به سوى همگى شمايم ).
(الذى له ملك السموات و الارض لا اله الا هو يحيى و يميت ) - صفاتى است كه خداوند خود را به آن توصيف نموده ، و مجموع آنها به منزله تعليلى است كه امكان رسالت از ناحيه خدا را فى نفسه بيان نموده ، و در ثانى امكان عموميت اين رسالت را اثبات مى كند، و بدين وسيله استيحاش و تعجب بنى اسرائيل را كه چگونه ممكن است مردى غير از يهود آنهم از طبقه درس نخوانده به چنين نبوتى جهانى برسد از بين مى برد، چون يهوديها پيش خود چنين خيال مى كردند كه در ميان همه اقوام بشرى فقط آنها از حزب خدايند بلكه آنها خود را از نزديكان درگاه خدا و حتى فرزندان و دوستان خدا مى پنداشتند، و همچنين استيحاش ناشى از عصبيت غير عرب را از اينكه مردى عرب بر آنان مبعوث شود زائل مى كند.
وجه دلالت جمله مورد بحث بر اين معانى اين است كه در جمله قبل مى فرمود: (من فرستاده خدا به سوى همگى شمايم ) و در اين جمله خدا را توصيف نموده و مى فرمايد: (آن خدايى كه ...) پس برگشت معناى اين دو جمله به اين است كه : (آن خدايى مرا به رسالت خود برگزيده كه ملك آسمانها و زمين و سلطنت عالى بر آسمان و زمين از آن او است ، همان خدايى كه معبودى جز او نيست كه مالك گوشه اى از آسمانها و زمين باشد، پس تنها اوست كه مى تواند به هر چه بخواهد حكم كند و هيچ مانعى مزاحم نفوذ حكمش نيست و هيچ اراده اى جلوگير نفوذ اراده اش نمى باشد، اوست كه مى تواند به اراده خود رسولى به سوى طايفه اى از بندگانش ‍ و يا به سوى همه آنان گسيل بدارد، او همان خدايى است كه زنده كردن و ميراندن به دست او است ، پس همو مى تواند مردمى را و يا همه بشر را به حياتى سعيد و طيب زنده كند، چون سعادت و هدايت از زندگى است همانطور كه شقاوت و ضلالت از مرگ است ، همچنانكه فرموده : (يا ايها الذين آمنوا استجيبوا لله و للرسول اذا دعاكم لما يحييكم ) و نيز فرموده : (او من كان ميتا فاحييناه و جعلنا له نورا يمشى به فى الناس ) و نيز فرموده : (انما يستجيب الذين يسمعون و الموتى يبعثهم الله ).

فامنوا بالله و رسوله النبى الامى ... 

اين آيه شريفه تفريع بر آيه قبل است ، و معنايش اين است كه : وقتى مطلب از اين قرار باشد، پس به من ايمان بياوريد، زيرا من همان پيغمبر امى هستم كه تورات و انجيل شما به آمدنم بشارت داده ، و من به خدا ايمان داشته و به وى كفر نمى ورزم ، و همچنين به كلمات او ايمان آورده ام ، و كلمات او همان شرايع و احكامى است كه بر من و بر انبياى سابق بر من نازل كرده است ، مرا پيروى كنيد باشد كه رستگار شويد.
اين آن معنايى است كه سياق آيه اقتضاى آن را دارد، و از اين معنا وجه التفات از تكلم (انى رسول الله ) به غيبت (رسوله ...)، معلوم مى شود، البته بايد دانست كه از ظاهر سياق استفاده مى شود كه اين آيه دنباله آيه سابق و هر دو كلام رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) است .
و وجه التفات همانطور كه قبلا هم خاطر نشان شد اين است كه بجاى اينكه بفرمايد: (پس ايمان آوريد به خدا و به من ) فرمود: (پس ايمان بياوريد به خدا و به رسول او)، آنگاه رسول را به اوصافى وصف كرد تا بدين وسيله امر در (فامنوا) و در (فاتبعوه لعلكم تهتدون را تعليل كرده باشد.
و مقصود از (اهتداء) در (تهتدون ) هدايت يافتن بسوى سعادت اخروى است كه عبارت است از خوشنودى خدا و بهشت او، نه هدايت يافتن به راه حق ، زيرا ايمان به خدا و به رسول خدا و پيروى كردن احكام و شرايع رسول ، خودش اهتداء به راه حق است ، نه اينكه نتيجه اش اهتداء به راه حق باشد. پس برگشت معناى (لعلكم تهتدون ) به معناى (اولئك هم المفلحون ) است كه در آيه قبلى بعنوان نتيجه ايمان به خدا و پيروى رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) ذكر شده است .
مراد از (هدايت ) و (امت ) در: (و من قوم موسى امة يهدون بالحق ) 

و من قوم موسى امه يهدون بالحق و به يعدلون 

در اين جمله عمل صالح نيكان از بنى اسرائيل را مى ستايد، و اين از انصاف قرآن است كه بعد از بر شمردن سيئاتى كه از آنان سر زده مستحقين مدح را نيز مدح مى كند، و حاصل معنايش اين است كه : همه بنى اسرائيل خدا و رسول را مخالفت نكرده و بر ضلالت و ظلم پافشارى نداشتند، بلكه پاره اى از ايشان مردمى بودند كه ديگران را به سوى حق راهنمايى نموده و در ميان ايشان به حق و عدالت حكم مى كردند. بنابراين ، بايد گفت : (باء) در (بالحق ) همان بائى است كه علماى نحو آن را (باء آلت ) مى نامند، مى توان هم گفت كه (باء ملابسه ) است .
بنابراين معنا، آيه مورد بحث از مواردى است كه خداوند هدايت را به غير خود و به غير انبياء و امامان نسبت داده ، نظير حكايتى كه از مؤ من آل فرعون كرده و با اينكه ظاهرا پيغمبر نبوده درباره اش فرموده : (و قال الذى آمن يا قوم اتبعون اهدكم سبيل الرشاد)
و بعيد نيست كه مراد از امت از قوم موسى در آيه مورد بحث ، انبياء و امامانى باشند كه بعد از موسى در ميان بنى اسرائيل پديد آمدند و قرآن درباره شان در چند مورد و از آن جمله فرموده : (و جعلنا منهم ائمه يهدون بامرنا لما صبروا و كانوا باياتنا يوقنون )
چون اگر هدايت به حق را كه در آيه مورد بحث است بر معناى حقيقيش حمل كنيم جز از پيغمبران و امامان ساخته نيست ، و بحث از اين معنا را در تفسير آيه (قال انى جاعلك للناس اماما) و آيه (فمن يرد الله ان يهديه يشرح صدره ) و همچنين در ذيل آياتى ديگر گذرانديم .
معناى (اسباط) و اشاره به آيات و معجزاتى كه از موسى (ع ) در سوره اعراف آمدهاست 

و قطعنا هم اثنتى عشره اسباطا امما... 

كلمه (سبط) در لغت به معناى پسر زاده و يا دختر زاده است ، و جمع آن (اسباط) مى آيد، و ليكن در بنى اسرائيل به معناى قوم خاصى بوده ، سبط در اصطلاح ايشان به منزله قبيله در نزد عرب است ، از ابن حاجب نقل شده كه گفته است : كلمه (اسباطا) در اين آيه بدل از عدد است نه تميز عدد وگرنه اگر تميز مى بود مى بايستى اسباط بنى اسرائيل حداقل سى و شش سبط و تيره مى بودند و حال آنكه نبودند، چون سبط در بنى اسرائيل دوازده تيره بود و بنابراين حداقل جمع سبط سى و شش است ، پس ناچار بايد بگوييم كلمه (اسباطا) بدل از عدد است ، و تميز عدد حذف شده چون با بودن اسباطا احتياجى به ذكر آن نبوده ، و تقدير كلام (و قطعناهم اثنتى عشره فرقه اسباطا) است . البته كسانى ديگر هم گفته اند كه كلمه مذكور تميز است ، و اشكال ابن حاجب هم وارد نيست زيرا اگر چه كلمه به صيغه جمع است ولى در اينجا به معناى مفرد 