نكه در آيه كلمه (بعض ) نيامده است ، دليلش جمله (وانه لغفور رحيم ) است ، چون بحسب ظاهر، اين جمله در دنباله آيه شريفه نيامده مگر براى اينكه بفهماند همه عقاب هاى خدا سريع و فورى نيست ، چه اگر خداوند همواره سريع العقاب مى بود، و همه عقاب هايش فورى بود ديگر جمله (و انه لغفور رحيم ) در ذيل آيه معنا نداشت ، چون سياق آيه سياقى است ممحض در معناى مؤ اخذه و انتقام ، پس جمله مذكور معناى آيه را به اين برگشت مى دهد كه (پروردگار تو بخشنده گناهان ، و مهربان با بندگانش هست ، و ليكن اينطور هم نيست كه وقتى حكم عقاب را درباره بعضى از بندگانش ‍ بخاطر استحقاقى كه بجهت طغيان و سركشى دارند براند، عقابش سريع است ، و فورا محكوم را مى گيرد، چون بعد از حكم راندنش هيچ چيزى مانع از نفوذ حكمش نمى شود).
و بعيد نيست كه همين معنا مقصود كسانى باشد كه گفته اند معناى جمله (ان ربك لسريع العقاب ) اين است كه خداى تعالى عقابش ‍ نسبت به كسانى كه بخواهد ايشان را در دنيا عقاب كند سريع است ، گو اينكه مناسب تر اين بود كه گفته شود: اين معنى ، معناى مجموع (ان ربك لسريع العقاب و انه لغفور رحيم ) است ، تا كسى توهم نكند كه سريع العقاب بودن خداوند با حليم بودنش منافات دارد.

و قطعناهم فى الارض امما منهم الصالحون ... 

در مجمع البيان مى گويد: كلمه (دون ) در محل رفع است ، چون مبتدا است ، و اگر در ظاهر منصوب آمده براى تمكن در ظرفيتش ‍ است ، نظير آن - بنابر قول ابى الحسن - كلمه (بين ) در جمله (لقد تقطع بينكم ) است ، زيرا اين كلمه نيز در اين جمله قائم مقام فاعل و در موضع رفع است ، و بخاطر اينكه ظرف است منصوب آمده ، و همچنين است كلمه (بين ) در جمله (يوم القيامه يفصل بينكم )، زيرا در اينجا از جهت اينكه قائم مقام فاعل است بايد مرفوع باشد و منصوب شده . ممكن هم هست در آيه مورد بحث بگويى تقدير (و منهم جماعه دون ذلك ) بوده و موصوف مرفوع يعنى جماعت حذف شده و صفت آن يعنى كلمه (دون ) به جايش نشسته است .
و مقصود از (حسنات ) و (سيئات ) در آيه مورد بحث نعمتها و گرفتاريهاى دنيا است ، و مابقى آيه معنايش روشن است .

فخلف من بعدهم خلف ورثوا الكتاب ... 

كلمه (عرض ) به معناى هر چيز غير ثابت است ، و در جمله (عرض الحياه الدنيا- شؤ ون ناپايدار زندگى دنيا) به همين معنا است ، و مراد از (عرض هذا الادنى ) نيز لذائذ زندگى دنيا و نعمتهاى زودگذر آن است ، و اگر به اشاره مذكر (هذا) به آن اشاره فرموده و حال آنكه جا داشت به مونث (هذه ) به آن اشاره شود براى تحقير آن است ، گويا خواسته است با تجاهل كردن در حق آن برساند كه دنيا آنقدر بى ارزش و غير قابل اعتنا است كه هيچ خصوصيت و صفت مرغوبى كه جلب نظر كند ندارد، نظير اين توجيه در جمله (هذا ربى هذا اكبر) كه حكايت كلام ابراهيم (عليه السلام ) است گذشت .
جمله (و يقولون سيغفر لنا) سخن گزافى است بدون سند كه اسلاف يهود آن را در غرورى كه به تشكيلات خود داشتند، از خود تراشيده اند، همچنانكه حزب خود را حزب خدا و خويشتن را فرزندان و دوستان خدا مى ناميدند،
و نمى توان آن را حمل بر اين كرد كه خواسته اند به خود وعده توبه دهند، زيرا در آن هيچ قرينه اى كه دلالت بر اين كند ديده نمى شود، همچنانكه نمى توان آن را حمل بر اميد رحمت و مغفرت الهى كرد، براى اينكه اميدوارى به مغفرت خدا آثارى دارد كه با رفتار ايشان هيچ سازگارى ندارد.
اميدوارى به خدا، بدون اضطراب و بيم از گناه و گفتن اينكه خدا ما را مى آمرزد(سيغفرلنا) اميد صادق نيست .
آرى ، اميد خير هميشه تواءم با خوف از شر است ، همچنانكه اميد خير مايه آرامش خاطر و مسرت درونى است همچنين خوف از شر باعث اضطراب خاطر و اندوه درونى است ، پس اميدوارى صحيح و صادق نشانيش اين است كه نفس آدمى حالتى متوسط بين سكون و اضطراب و جذب و دفع و مسرت و اندوه داشته باشد، و كسى كه خود را يكسره به دست شهوات سپرده و غوطه ور در لذائذ مادى است ، و اصلا به ياد عقوبت كارهاى زشت خود نيست ، و وقتى هم كسى او را از وعده هايى كه خداوند به ستمكاران داده مى ترساند، و او را به ياد عواقب وخيم مجرمين مى اندازد، در پاسخ مى گويد: (خدا كريم و بخشنده است ) و با همين حرف به خيال خود، خود را از حمله بدگويان رهانيده ، و خيال خود را در تمتع از لذائذ مادى راحت مى كند چنين كسى اميدش اميد صادق نيست ، بلكه آرزوئى است كاذب و نقشه خطرناكى است از وسوسه هاى شيطان ، (فمن كان يرجوا لقاء ربه فليعمل عملا صالحا و لا يشرك بعباده ربه احدا- كسى كه اميد لقاى پروردگار خود را دارد بايد عمل صالح كند و در پرستش كسى را شريك پروردگار خود نگيرد).
(و ان ياتهم عرض مثله ياخذوه ) ولى اگر سود مادى ديگرى غير از آنچه دارند عايدشان شود از هوا مى قاپند و به آنچه كه دارند قناعت نمى كنند و اگر راستى اميد مغفرت مى داشتند از اينگونه عايديها صرفنظر نموده و بدين وسيله بازگشت خود را به خدا و پرهيزشان را از محرمات او ابراز مى داشتند، زيرا همين چشم پوشى از اينگونه عوائد خود يك نحوه بازگشت است ، در اين صورت ممكن بود كلامشان را كه گفتند: (سيغفر لنا) حمل بر آن اميدى كنيم كه تائبين به آمرزش خدا دارند، ليكن اين بينوايان هر چه از مال دنيا عايدشان شود بدون اينكه خدا را منظور داشته باشند مى خورند.
بنابراين ، جمله (و ان ياتهم عرض مثله ياخذوه ) در حقيقت همان معنايى را مى رساند كه آيه (كانوا لا يتناهون عن منكر فعلوه ) در وصف ايشان بيان مى كند.
(و در سوا ما فيه ) گويا (واو) در اين جمله واو حاليه و جمله بعد از آن حال از ضمير در (عليهم ) است . بعضى ديگر گفته اند: (واو) عاطفه و جمله عطف بر (ورثوا الكتاب ) در صدر آيه است ، ولى اين احتمال خالى از بعد نيست .
بهر حال ، معناى آيه اين است كه : (فخلف من بعدهم ) بعد از آن اسلاف و نياكان از بنى اسرائيل كه وصفشان را نسبت به تقوا و اجتناب محرمات شنيديد (خلف ورثوا الكتاب ) بازماندگانى باز ماندند كه كتاب را به ارث برده و معارف و احكام و مواعظ و عبرت هائى كه در آن كتاب بود تحمل نمودند، و لازمه اين ارث اين بود كه تقوا پيشه ساخته و به خانه آخرت بپردازند و از لذائذ ناپايدار دنيا و عوائدى كه مانع ثواب دائم و ابدى است چشم بپوشند، ولى با كمال تاءسف (ياخذون عرض هذا الادنى ) دو دستى اين لذائذ را گرفته و خود را به روى آن مى افكنند، و هيچ پروايى از گناه هر چه هم زياد باشد ندارند، تازه مى گويند: (سيغفر لنا) و بدون حق وعده آمرزش به خود مى دهند، بدون اينكه از گناه بازگشتى كرده باشند، و گناهكارى ، كار يكبار و دو بارشان باشد، بلكه همچنان بر سر آنند كه هر وقت دست پيدا كنند مرتكب شوند (و ان ياتهم عرض مثله ياخذوه ) بدون اينكه نهى ناهيان از منكر در ايشان مؤ ثر افتد (الم يوخذ عليهم ميثاق الكتاب ) آيا معناى پيروى شان از تورات تعهد و التزام بر اين نبود (ان لا يقولوا على الله الا الحق ) كه جز حق چيزى بر خدا نبندند؟ ليكن آنان در حالى كه (درسوا ما فيه ) مطالب تورات را خوانده و به اين تعهد پى برده بودند مع ذلك به غير حق گفتند: (سيغف