 لنا) با اينكه مى دانند كه حق ايشان نبود به چنين ادعايى خرافى تفوه كنند، و اينكه اين فكر باطل ايشان را در ارتكاب گناهان جرى نموده و مستلزم هدم دين است در حالى كه (و الدار الاخره خير للذين يتقون ) خانه آخرت بهتر است براى كسانى كه تقوى پيشه سازند، (افلا تعقلون ).

و الذين يمسكون بالكتاب و اقاموا الصلاه انا لا نضيع اجرالمصلحين 

در مجمع البيان گفته است : (امسك و مسك و تمسك و استمسك بالشى ء) همه در معنا يكى است و به معناى دست آويختن به آن چيز است .
و اگر از ميان همه اجزاى دين تنها اقامه نماز را ذكر كرد براى شرافتى است كه نماز بر ساير اجزاى دين دارد، چون نماز ركن دين است ، بوسيله نماز ياد خدا و خضوع در برابر او كه جان همه شرايع دينى است حفظ مى شود.
توضيحى درباره رابطه دين و فطرت بشر و اصلاح شؤ ون زندگى بشر 
اين آيه تمسك به كتاب را اصلاح خوانده ، و مقابل اصلاح ، افساد در زمين و يا افساد جامعه بشرى است ، و زمين و يا جامعه بشرى در زمين فاسد نمى شود مگر با فساد طريقه فطرت ، آن طريقه اى كه خداوند مردم را بر طبق آن آفريده . و بطور كلى هر دينى از اديان كه داراى كتاب است در هر عصرى كه نازل شده باشد متضمن طريقه فطرت است ، چيزى كه هست در هر عصرى از احكام فطرت آن مقدارى را متضمن است كه اهل آن عصر استعداد پذيرفتن آن را دارند، دليل اين مدعا آيات قرآنى است كه مى فرمايد: (دين قيم و آن شريعتى كه تمامى حوائج زندگى بشر را بر مى آورد همان فطرتى است كه خداوند بشر را بر طبق آن خلق كرده و هيچ تبديلى در خلقت خداوند نيست ، اين است آن دين قيم و ليكن بيشتر مردم نمى دانند).
آنگاه در جاى ديگر مى فرمايد: (دين در نزد خداوند اسلام است ) و اسلام تسليم در برابر خداى سبحان و سنت جارى او در تكوين ، و تشريع مبتنى بر تكوين است ، و اين دو آيه بطورى كه ملاحظه مى كنيد به بانگ رسا اعلام مى دارند كه دين خداى سبحان همان تطبيق دادن افراد است زندگى خود را با آنچه كه قوانين تكوينى اقتضاى آن را دارد، و غرض از اين تطبيق اين است كه اين نوع برسد به آن مقامى كه حقيقت اين نوع استحقاق رسيدن به آن را دارد و كارش برسد به جايى كه بتوان او را بطور حقيقت انسانى طبيعى و مربى تربيتى ناميد كه ذاتش و تركيب طبيعيش اقتضاى آن را دارد، و آن چيزى كه واقعيت انسان طبيعى اقتضاى آن را دارد خضوع در برابر مبدء غيبى است كه وجود، بقا، سعادت و توفيق وى در شؤ ون زندگى و قوانين حاكم در عالم ، قائم به او است ، و اين خضوع همان دينى است كه ما آن را اسلام ناميده و قرآن و ساير كتب آسمانى كه بر انبياء و رسولان خدا نازل شده بشر را بسوى آن دعوت مى كنند.
پس اصلاح شؤ ون زندگى بشر و دور كردن هر خرافه اى كه به آن راه يافته و از بين بردن هر تكليف شاقى كه اوهام و اهواء به گردن بشر انداخته ، جزء معناى دين اسلام است ، نه اين كه اثر و خاصيت آن و يا حكمى از احكام آن باشد تا راءى و اجتهاد بعضى آن را امضا نموده و بعضى ديگر رد كنند، و يا دانشمندانى اهل بحث در رد و امضاى آن اجتهاد نموده و با رعايت انصاف نتيجه راءى و نظر خود را اعلام بدارند.
و به عبارت ديگر آن چيزى كه به منطق دين الهى ، بشر بسوى آن دعوت شده همانا شرايع و سننى است كه مصالح او را در زندگى دنيوى و اخرويش تاءمين مى كند نه اينكه اول مجموعه اى از معارف و شرايع از پيش خود وضع نموده و سپس ادعا كند كه اين شرايع با مصالح بشر تطبيق نموده و مصالح بشر با آن منطبق است - دقت فرماييد -.
اين را گفتيم تا كسى توهم نكند كه دين الهى مجموعه اى از معارف و شرايع تقليدى خشك و بى مغزى است كه در كالبدش هيچ روحى جز روح استبداد نيست ، و نپندارد كه لسان شارعش لسان تحكم و اعمال زور است ، و به زور به گردن بشر گذاشته كه در برابرش اطاعت كنند، و بخاطر رسيدن به نعيم مخلدى كه براى پس از مرگ فرمانبران تهيه ديده و نجات از عذاب دائمى كه براى متخلفين آماده كرده دستوراتش را گردن نهند، آرى ، ممكن است كسانى باشند كه چنين توهمى بكنند، و خيال كنند كه بين شرايع و معارف دينى و بين نواميس طبيعى مربوط به عالم انسانى و حاكم در زندگى او و قائم به اصلاح شؤ ون حياتيش هيچ ارتباطى وجود ندارد، و خلاصه عمل به دستورات دينى جز اينكه دست و پاگير او شود و از پيشرفت در زندگى دنيايى او جلوگيرى كند هيچ خاصيت ديگرى ندارد، و همچنين در زندگى اخرويش ، براى اينكه ضامن اصلاح آن زندگى ، تنها و تنها اراده مولوى الهى است ، و از قدرت خود بشر بيرون است ، بله تنها خاصيتى كه در اديان هست و تنها دخالتى كه در سعادت دنياى آدمى دارد اين است كه متدين به آن و معتقد به اصول آن از سرگرمى به آن لذتى را احساس مى كند كه يك نفر افيونى و يا معتاد به سمومات از اعتياد خود احساس ‍ مى نمايد، او از چيزى كه مورد نفرت و تالم ديگران است لذت مى برد، و از چيزى كه ديگران لذت مى برند متالم مى شود.
منشاء اين پندار، جهل به معارف دينى است ، و جز افتراء بر ساحت مقدس شارع چيز ديگرى نيست ، و قرآن كريم آن را دفع نموده و در آيات بسيارى يا به تصريح و يا به اشاره و كنايه از آن تبرى مى جويد.
دين ، بشر را جز به اصلاح اعمال و شؤ ونش دعوت نمى كند 
كوتاه سخن اينكه ، كتاب الهى مصالح بشر را متضمن است ، و اجراء دستوراتش تمامى مفاسد جامعه بشرى را اصلاح مى كند، و اصولا ما آن كتابى را كتاب الهى مى ناميم كه اينطور باشد، و آن دينى را صحيح مى دانيم كه مجموعه اى از قوانين مصلح باشد همچنانكه مجموعه قوانين مصلح را دين مى دانيم . پس دين ، بشر را جز به اصلاح اعمال و ساير شؤ ون اجتماعى خود دعوت نمى كند، و اگر آن را اسلام و تسليم در برابر خدا نام نهاده اند براى همين است كه عمل بر طبق دين عمل بر وفق قوانينى است كه نظام خلقت برايش مقرر كرده ، و تسليم در برابر دين تسليم در برابر خط مشيى است كه خلقت پيش پايش نهاده ، و اين تسليم ، تسليم در برابر خواسته خداى تعالى است ،
باز هم تكرار مى كنيم اينطور نيست كه دين ، آدمى را به متابعت قوانينى دعوت نموده آنگاه ادعا كند كه خير و سعادت بشر در عمل كردن به آن قوانين است تا آنكه كسى در صحت ادعايش شك و ترديد كند.
آيه مورد بحث يعنى آيه (و الذين يمسكون بالكتاب ...) گر چه فى نفسه و با صرفنظر از آيات قبل و بعدش عام و مستقل است ، و ليكن از آنجا كه در سياق گفتار درباره بنى اسرائيل قرار گرفته آن ظهور در عموميت را از دست داده و تنها مربوط به بنى اسرائيل شده است ، و بنابراين ، مقصود از كتابى كه در آن نامبرده شده نيز فقط تورات و يا تورات و انجيل خواهد بود.

و اذ نتقنا الجبل فوقهم كانه ظله ... 

كلمه (نتق ) به معناى از بيخ و بن كندن چيزى است ، و كلمه (ظله ) به معناى ابر و يا سقف و هر چيزى است كه سايه بيفكند؛ معناى مابقى كلمات آيه روشن است .
اين آيه داستان از جاى كندن كوه طور و نگهداشتن آن بر بالاى سر بنى اسرائيل را متعرض است ، و اين داستان در سوره (بقره ) و سوره (نساء) مكرر ايراد و تفسير شد.
بحث روايتى  
روايتى درباره نافرمانى قومى از اهل (ايله ) در مو