ز مؤ منين كسانى هستند كه يكى از آن درجات را دارا مى شوند، بعضى ديگر دو درجه و بعضى چند درجه بحسب اختلافى كه در مراتب ايمان ايشان است .
مويد اين معنا آيه ( يرفع الله الذين امنوا منكم و الذين اوتوا العلم درجات ) و آيه ( افمن اتبع رضوان الله كمن باء بسخط من الله و ماويه جهنم و بئس المصير، هم درجات عند الله و الله بصير بما يعملون ) است .
پس مى توان گفت تفسيرى كه بعضى كرده و درجات آيه را به درجات بهشت معنا كرده اند تفسير صحيحى نيست ، و متعينا بايد همان معناى سابق ما را كرده و گفت : منظور از آن درجات قرب به مقام پروردگار است ، گو اينكه اين درجات ملازم با درجات بهشت هم هست 

كما اخرجك ربك من بيتك بالحق و ان فريقا من المؤ منين لكارهون ... 

ظاهر سياق چنين مى رساند كه جمله (كما اخرجك ) متعلق به مدلول جمله ( قل الانفال لله و الرسول ) است و تقديرش چنين مى باشد: خداوند حكم كرده به اينكه انفال براى او و رسولش باشد، و اين حكم به حق است ، هر چند بعضى از مؤ منين كراهت داشته باشند، همچنانكه خدا تو را از خانه ات به حق بيرون كرد با اينكه طايفه اى از ايشان كراهت داشتند، پس همه اينها حق و بر طبق مصلحت دين و دنياى ايشان بوده ، و ايشان از آن مصالح غفلت داشته اند.
بعضى از مفسرين گفته اند: جمله مذكور متعلق به جمله ( يجادلونك فى الحق )است . بعضى ديگر گفته اند: عامل در اين جمله معناى حق است و تقدير آن چنين است (اين ذكر از حق است ، همانطور كه پروردگارت تو را به حق از خانه ات خارج كرد) وليكن اين دو معنا بطورى كه ملاحظه مى كنيد از سياق آيه به دور است .
معناى (حق ) و (جدال )
و اما كلمه (حق ) - منظور از اين كلمه مقابل باطل است ، و آن عبارت است از امر ثابتى كه آثار واقعى مطلوبش بر آن مترتب بشود، و بحق بودن فعل خدا (بيرون كردن ) به اين معنا است كه به حسب واقع متعين و واجب ، همين فعل باشد. بعضى گفته اند: منظور از آن وحى است . بعضى ديگر گفته اند: منظور از آن جهاد است ، و ليكن اينها معناهاى بعيدى است .
اما (جدل ) اصل در معناى جدل تافتن است ، مثلا مى گويند: (زمام جديل ) يعنى لگامى كه بشدت تابيده شده ، و اگر جدال را هم جدال مى گويند - بطورى كه در مجمع البيان گفته - به اين اعتبار است كه نزاع در آن از ناحيه پيچيدن از مذهبى به مذهبى ديگر برخاسته مى شود.
و معناى دو آيه مورد بحث اين است كه : خداى تعالى با اينكه مردم ميل نداشتند مع ذلك در امر انفال حكم بحق كرد، همچنانكه تو را در مدينه از خانه ات بيرون كرد، بيرون كردنى كه توام با حق بود، و طايفه اى از مؤ منين از آن كراهت داشتند، و با تو در امر حق نزاع مى كردند، و اين نزاعشان بعد از آن بود كه حق بطور اجمال براى ايشان روشن شده بود، و ايشان
شبيه به مردمى هستند كه بخواهند آنان را بكشند و آنها ايستاده و وسائل و ابزار قتل خود را تماشا مى كنند.
بحث روايتى 
(معناى انفال ، شاءن نزول آيات مربوط بهانفال ...)
مرحوم طبرسى در كتاب جوامع الجامع خود مى گويد: ابن مسعود و على بن الحسين زين - العابدين و امام باقر و امام صادق (عليه السلام ) آيه مورد بحث را يسئلونك الانفال قرائت كرده اند.
مؤ لف : اين روايت را ديگران هم از ابن مسعود و همچنين از امام سجاد، امام باقر و امام صادق (عليه السلام ) روايت كرده اند.
و در كافى به سند خود از عبد صالح (عليه السلام ) روايت كرده كه فرمود: انفال عبارت است از هر زمين خرابى كه اهلش منقرض شده باشند، و هر سرزمين كه بدون جنگ و بدون بكار بردن اسب و شتر تسليم شده است و با پرداختن جزيه صلح كرده باشند، سپس ‍ فرمود: و براى او است (يعنى براى والى و زمامدار) رؤ وس جبال و دره هاى سيل گير و نيزارها و هر زمين افتاده اى كه مربى نداشته باشد، و همچنين براى او است خالصه جات سلاطين ، البته آن خالصه جاتى كه به زور و غصب بدست نياورده باشند، چون اگر به غصب تحصيل كرده باشند، هر مال غصبى مردود است ، و بايد به صاحبش برگردد، و او است وارث هر كسى كه بى وارث مرده باشد و متكفل هزينه زندگى كسانى است كه نمى توانند هزينه خود را به دست بياورند.
و نيز به سند خود از امام صادق (عليه السلام ) روايت كرده كه در ذيل آيه ( يسئلونك عن الانفال ) فرموده : هر كس بميرد و وارثى نداشته باشد مالش جزو انفال است .
مؤ لف : و در معناى اين دو روايت روايات بسيارى از طرق ائمه اهل بيت (عليهم السلام ) وارد شده است ، و اگر در اين روايات انفال به معناى غنائم جنگى را ذكر نكرده ضرر به جايى نمى زند، زيرا خود آيه بطورى كه از سياق آن برمى آيد به مورد خود بر غنائم جنگى دلالت دارد.
و در الدر المنثور است كه : طيالسى و بخارى در كتاب ادب المفرد و مسلم و نحاس در كتاب ناسخش و ابن مردويه و بيهقى در كتاب شعب همگى از سعد بن ابى وقاص روايت كرده اند كه گفت : از آيات قرآن چهار آيه در شان من نازل شده : اول اينكه مادرم قسم خورده بود كه اعتصاب غذا نموده و لب به آب و غذا نگشايد تا من از محمد (صلى الله عليه و آله ) دست بردارم خداوند اين آيه را نازل كرد: ( و ان جاهداك على ان تشرك بى ما ليس لك به علم فلا تطعهما و صاحبهما فى الدنيا معروفا ).
دوم اينكه در جنگ شمشيرى بدست من افتاد كه خيلى از آن خوشم آمد، به رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) عرض كردم : اين شمشير را به من بده ، آيه نازل شد: ( يسئلونك عن الانفال ).
سوم اينكه وقتى من مريض شدم رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) به عيادتم آمد، عرض كردم : يا رسول الله ! من مى خواهم مال خودم را تقسيم كنم ، آيا مى توانم به نصف وصيت كنم ؟ فرمود: نه ، عرض كردم : به ثلث چطور ؟ حضرت ساكت شد، و همين باعث شد كه وصيت به ثلث جايز گرديد. چهارم اينكه من با عده اى از انصار شراب خوردم ، و يكى از ايشان با استخوان فك شتر به بينى من زد، من خدمت رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) آمدم ، خداوند حكم حرمت شراب را نازل كرد.
مؤ لف : اين روايت خالى از اشكال نيست ، اولا براى اينكه جمله ( و ان جاهداك على ان تشرك بى ... ) در ذيل آيه ( و وصينا الانسان بوالديه ) قرار دارد كه سياقش با اينكه در باره شخص معينى و جهت خاصى نازل شده باشد منافات دارد، علاوه بر اينكه در ذيل آيه ( قل تعالوا اتل ما حرم ربكم عليكم ان لا تشركوا به شيئا و بالوالدين احسانا... ) گفتيم كه دستور احسان به پدر و مادر از احكام عامه است كه اختصاص به اين شريعت و آن شريعت ندارد.
و ثانيا براى اينكه گرفتن شمشير و آن را از رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) درخواست كردن با قرائت ( يسئلونك الانفال از تو انفال مى خواهند ) مناسبت دارد، نه با قرائت ( يسئلونك عن الانفال از تو از انفال سؤ ال مى كنند ) و توضيحش در سابق گذشت .
و ثالثا براى اينكه استقرار سنت بر وصيت به ثلث به آيه قرآن نبوده بلكه به سنت نبوى
بوده است ، (و با اين حال چطور سعد گفته است : از آيات قرآن چهار آيه در شان من نازل شده ؟).
و رابعا گو اينكه داستان شرابخوردنش با جماعتى از اصحاب و پاره شدن بينيش بوسيله استخوان فك شتر حق است ، و ليكن چرا نگفت كه رفقايش مختلط از مهاجر و انصار هر دو طايفه بودند، وچر