ش را وادار مى كنم نامه اى در بين خود بنويسيم كه هيچ اهل بيت و دودمانى دروغگوتر از بنى هاشم نيست چه مردهايشان و چه زنهايشان .
خواب عاتكه (دختر عبدالمطلب ) تعبير شد!
وقتى روز سوم رسيد ضمضم وارد شد، در حالى كه به صداى هر چه بلندتر فرياد مى زد: اى آل غالب ، اى آل غالب ! مال التجاره ، مال التجاره ، قافله ، قافله ، دريابيد و گمان نمى كنم كه بتوانيد دريابيد. محمد و مشتى بى دينان از اهل يثرب ، حركت كردند و متعرض قافله شما شدند، آماده حركت شويد، قريش وقتى اين را شنيدند احدى از ايشان نماند مگر اينكه دست به جيب كرده و پولى جهت تجهيز قشون بداد، و گفتند: هر كس حركت نكند خانه اش را ويران مى كنيم ، عباس بن عبد المطلب و نوفل بن حارث بن عبد المطلب و عقيل بن ابى طالب نيز حركت كردند، قريش كنيزان خود را نيز در حالى كه دف مى زدند حركت دادند.
از آنسو رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) با سيصد و سيزده نفر بيرون رفت و در نزديكيهاى بدر يك نفر را ماءمور ديده بانى كرد، تا وى را از قريش خبر دهد. و در حديث ابى حمره دارد كه رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) مردى را بنام عدى فرستاد تا برود و از قافله قريش خبرى به دست بياورد، وى برگشت و به عرض رسانيد كه در فلان موضع قافله را ديدم ، جبرئيل در اين موقع نازل شد و رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) را خبر داد كه مشركين قريش تجهيز لشكر كرده و از مكه حركت كرده اند، رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) قضيه را با اصحاب خود در ميان نهاد. و در اينكه به دنبال قافله و اموال آن به راه بيفتند، و يا با لشكر قريش مصاف دهند مشورت كرد.
ابوبكر برخاست و عرض كرد: يا رسول الله اين لشكر، لشكر قريش است ، همان قريش متكبر كه تا بوده كافر بوده اند، و تا بوده با عزت و قدرت زندگى كرده اند، علاوه ، ما از مدينه كه بيرون شديم براى جنگ بيرون نشديم ، و از نظر قوا و اسلحه آمادگى نداريم . و در حديث ابى حمره دارد كه وى گفت : من اين راه را بلدم ، عدى (بطورى كه مى گويد) در فلان جا قافله قريش را ديده ، اگر اين قافله راه خود را پيش گيرند ما نيز راه خود را پيش گيريم درست بر سر چاه بدر به يكديگر مى رسيم . حضرت فرمود: بنشين ، ابو بكر نشست . عمر برخاست ، او نيز كلام ابو بكر را تكرار كرد و همان نظريه را داد، به او نيز فرمود بنشين ، عمر نشست .
بعد از او، مقداد برخاست و عرض كرد: يا رسول الله اين لشكر، لشكر قريش متكبر است ، و ليكن ما به تو ايمان آورده و تو را تصديق نموده ايم ، و شهادت داده ايم بر اينكه آنچه كه تو آورده اى حق است ، به خدا سوگند اگر بفرمايى تا در زبانه هاى آتش پر دوام چوب درخت غضا برويم و يا در انبوه تيغ هراس درآييم درمى آييم و تو را تنها نمى گذاريم ، و ما آنچه را كه بنى اسرائيل در جواب موسى گفتند كه : (تو و پروردگارت برويد ما اينجا نشسته ايم ) در جوابت بر زبان نمى آوريم ، بلكه مى گوييم : آنجا كه پروردگارت امر كرده برو ما نيز همراه تو مى آييم ، و در ركابت مى جنگيم ، رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) در مقابل اين گفتارش جزاى خيرش ‍ داد.
انصار هم همچو مهاجرين دست يارى به پيامبر اكرم (ص ) مى دهند
سپس فرمود: مردم شما راى خود را بگوييد، و منظورش از مردم انصار (اهل مدينه ) بود، چون عده انصار بيشتر بود، علاوه ، انصار در بيعت عقبه (ما بين مكه و منا) گفته بودند: ما در باره تو هيچ تعهدى نداريم تا به شهر ما (مدينه ) درآيى ، وقتى بر ما وارد شدى البته در ذمه ما خواهى بود، و از تو دفاع خواهيم كرد، همچنانكه از زنان و فرزندان خود دفاع مى كنيم .
رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) فكر مى كرد منظور ايشان در آن بيعت اين بوده باشد كه ما تنها در شهرمان از تو دفاع مى كنيم ، و اما اگر در خارج مدينه دشمنى به تو حمله ور شد ما در آن باره تعهدى نداريم .
چون چنين احتمالى را مى داد خواست تا ببيند آيا در مثل چنين روزى هم او را يارى مى كنند يا خير، لذا از ميان انصار سعد بن معاذ برخاست و عرض كرد: پدر و مادرم فدايت باد اى رسول خدا ! گويا منظورت ما انصار است . فرمود: آرى .
عرض كرد: پدر و مادرم به قربانت اى رسول خدا ! ما به تو ايمان آورديم ، و تو را تصديق كرديم ، و شهادت داديم بر اينكه آنچه بياورى حق و از ناحيه خدا است ، بنابراين به آنچه كه مى خواهى امر كن (تا با دل و جان امتثال كنيم ) و آنچه كه مى خواهى از اموال بگير و هر قدر مى خواهى براى ما بگذار، به خدا سوگند اگر دستور دهى تا در اين دريا فرو شويم امتثال نموده و تنهايت نمى گذاريم ، و از خدا اميدواريم كه از ما به تو رفتارى نشان دهد كه مايه روشنى ديدگانت باشد، پس بى درنگ ما را حركت بده كه بركت خدا همراه ما است .
پيامبر اكرم (ص ) دستور حركت صادر مى كند
رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) از گفتار وى خوشحال گشت و فرمود: حركت كنيد به بركت خدا، كه خداى تعالى مرا وعده داده بر يكى از دو طايفه (عير و نفير) غلبه يابم و خداوند از وعده خود تخلف نمى كند، به خدا سوگند گويا همين الساعه قتلگاه ابى جهل بن هشام و عتبه بن ربيعه و شيبه بن ربيعه و فلانى و فلانى را مى بينم .
رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) دستور حركت داد و به سوى بدر كه نام چاهى بود روانه شد، و در حديث ابى حمره ثمالى دارد كه : بدر اسم مردى از قبيله جهنيه بود كه صاحب آن چاه بود و بعدا آن چاه را به اسم وى ناميدند، بهر حال قريش نيز از آنسو به حركت درآمده و غلامان خود را پيشاپيش فرستادند تا به چاه رسيده و آب را برگيرند، اصحاب رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) ايشان را گرفته دستگير نمودند، پرسيدند شما چه كسانى هستيد؟ گفتند: ما غلامان و بردگان قريشيم ، پرسيدند: قافله عير را كجا ديديد؟ گفتند: ما از قافله هيچ اطلاعى نداريم ، اصحاب رسول خدا آنها را تحت فشار قرار دادند بلكه بدين وسيله اطلاعاتى كسب نمايند، در اين موقع رسول خدا (صلى الله عليه و آله )، مشغول نماز بود، از نماز خود منصرف گشت و فرمود: اگر اين (بيچاره ها) واقعا به شما راست مى گويند شما همچنان ايشان را خواهيد زد، و اگر يك دروغ بگويند دست از آنان برمى داريد (پس كتك زدن فائده ندارد) ناچار اصحاب غلامان را نزد رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) بردند حضرت پرسيد: شما چه كسانى هستيد؟ عرض كردند: ما بردگان قريشيم ، فرمود: قريش چند نفرند ؟ عرض كردند ما از عدد ايشان اطلاعى نداريم ، فرمود در شبانه روز چند شتر مى كشند ؟ گفتند نه الى ده عدد، فرمود: عدد ايشان نهصد تا هزار نفر است آنگاه دستور داد غلامان را بازداشت كنند. اين خبر به گوش قريش رسيد، بسيار وحشت كرده و از حركت كردن خود پشيمان شدند، عتبه بن ربيعه ، ابو البخترى پسر هشام را ديد و گفت : اين ظلم را مى بينى ؟ به خدا سوگند من جا پاى خود را نمى بينم (نمى فهمم كجا مى روم ) ما از شهر بيرون شديم تا از اموال خود دفاع كنيم و اينك مال التجاره ما از خطر جست ، حالا مى بينم راه ظلم و تعدى را پيش گرفته ايم ، با اينكه به خدا سوگند هيچ قوم متجاوزى رستگار نشد، و من دوست مى داشتم اموالى كه در قافله از بنى عبد مناف بود همه از بين مى رف