ت و ما اين راه را نمى آمديم .
ابوالبخترى گفت : تو براى خودت يكى از بزرگان قريشى ، (اين مردم بهانه اى ندارند مگر آن اموالى كه در واقعه نخله از دست دادند و آن خونى كه از ابن الحضرمى در آن واقعه به دست اصحاب محمد ريخته شد) تو آن اموال و همچنين خون بهاى ابن الحضرمى را كه هم سوگند تو است به گردن بگير و مردم را از اين راه برگردان ، عتبه گفته به گردن گرفتم . و هيچيك از ما مخالفت نداريم مگر ابن الحنظليه يعنى ابو جهل (كه مى ترسم او زير بار نرود) تو نزد او شو و به او بگو كه من اموال و خون ابن الحضرمى را به گردن گرفته ام ، و چون او هم سوگند من بوده ديه اش با من است .
ابو البخترى مى گويد: من به خيمه ابو جهل رفتم و مطلب را به وى رساندم : ابو جهل گفت : عتبه نسبت به محمد تعصب مى ورزد چون او خودش از عبد مناف است ، و علاوه بر اين ، پسرش ابو حذيفه در لشكر محمد است ، و مى خواهد از اين كار شانه خالى كند، از مردم رودربايستى دارد، و حاشا كه بپذيرم ، به لات و عزى سوگند دست برنمى دارم تا آنكه ايشان را تا مدينه فرارى داده و سر جايشان بنشانيم و يا همه شان را اسير گرفته و به اسيرى وارد مكه شان كنيم تا داستانشان زبانزد عرب شود.از آن سو وقتى ابوسفيان قافله را از خطر گذراند شخصى را نزد قريش فرستاد كه خداوند مال التجاره شما را نجات داد، لذا متعرض ‍ محمد نشويد، و به خانه هايتان برگرديد و او را به عرب واگذار نموده و تا مى توانيد از مقاتله با او اجتناب كنيد، و اگر برنمى گرديد، كنيزان را برگردانيد.
فرستاده ابو سفيان در جحفه به لشكر قريش برخورد و پيغام ابو سفيان را رسانيد، عتبه خواست از همانجا برگردد، ابو جهل و بنو مخزوم مانع شدند و كنيزان را از جحفه برگرداندند.
راوى گويد اصحاب رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) وقتى از كثرت قريش خبردار شدند جزع و فزع كرده و استغاثه نمودند، خداوند آيه (اذ تستغيثون ربكم ) و آيه بعدش را نازل فرمود. طبرسى سپس اضافه كرده است كه : وقتى صبح روز بدر شد رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) اصحاب خود را گرد آورد (و به تجهيزات آنان رسيدگى كرد)، در لشكرش دو راس اسب بود، يكى از زبير بن عوام ، و يكى از مقداد بن اسود، و هفتاد شتر بود كه آنها را به نوبت سوار مى شدند، مثلا رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) و على بن ابى طالب و مرثد بن ابى مرثد غنوى به نوبت بر شتر مرثد سوار مى شدند، در حالى كه در لشكر قريش چهار صد اسب ، و به روايتى دويست اسب بود.
قريش وقتى كمى اصحاب رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) را ديدند ابوجهل گفت : اين عدد بيش از خوراك يك نفر نيست ، ما اگر تنها غلامان خود را بفرستيم ايشان را با دست گرفته و اسير مى كنند. عتبه بن ربيعه گفت : شايد در دنبال عده اى را در كمين نشانده باشند، و يا قشون امدادى زير سر داشته باشند، لذا قريش عمير بن وهب جمحى را كه سواره اى شجاع و نترس بود فرستادند تا اين معنا را كشف كند، عمير اسب خود را به جولان درآورد و دورادور لشكر رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) جولان داد و برگشت و چنين گفت : ايشان را نه كمينى است و نه لشكرى امدادى و ليكن شتران يثرب مرگ حتمى را حمل مى كنند، و اين مردم تو گوئى لالند، حرف نمى زنند، بلكه مانند افعى زبان از دهان بيرون مى كنند، مردمى هستند كه جز شمشيرهاى خود پناهگاه ديگرى ندارند، و من ايشان را مردمى نيافتم كه در جنگ پا به فرار بگذارند، بلكه از اين معركه برنمى گردند تا كشته شوند، و كشته نمى شوند تا به عدد خود از ما بكشند، حالا فكر خودتان را بكنيد. ابو جهل در جوابش گفت : دروغ گفتى و ترس تو را گرفته است .
در اين موقع بود كه آيه (و ان جنحوا للسلم فاجنح لها) نازل گرديد، لذا رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) شخصى را نزد ايشان فرستاد كه : اى گروه قريش ! من ميل ندارم كه جنگ با شما را من آغاز كرده باشم ، بنا بر اين مرا به عرب واگذاريد، و راه خود را پيش ‍ گرفته بر گرديد، عتبه (اين پيشنهاد را پسنديد و) گفت : هر قومى كه چنين پيشنهادى را رد كنند رستگار نمى شود، سپس شتر سرخى را سوار شد و در حالى كه رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) او را تماشا مى كرد ميان دو لشكر جولان مى داد و مردم را از جنگ نهى مى كرد، رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) فرمود: اگر نزد كسى اميد خيرى باشد نزد صاحب شتر سرخ است ، اگر قريش او را اطاعت كنند به راه صواب ارشاد مى شوند.
عتبه بعد از اين جولان خطبه اى در برابر مشركين ايراد كرد و در خطبه اش گفت : اى گروه قريش مرا يك امروز اطاعت كنيد و تا زنده ام ديگر گوش به حرفم مدهيد، مردم ! محمد يك مرد بيگانه نيست كه بتوانيد با او بجنگيد، او پسر عموى شما و در ذمه شما است ، او را به عرب واگذاريد (و خود مباشر جنگ با او نشويد) اگر راستگو باشد شما بيش از پيش سرفراز
مى شويد و اگر دروغگو باشد همان گرگ هاى عرب براى او بس است .
ابوجهل از شنيدن حرفهاى او به خشم در آمد و گفت : همه اين حرفها از ترس تو است كه دلت را پر كرده ، عتبه در جواب گفت : ترسو توئى كه هميشه فلان جايت از ترس صفير مى زند، آيا مثل من كسى ترسو است ؟ به زودى قريش خواهد فهميد كه كداميك از ما ترسوتر و پست تر و كداميك مايه فساد قوم خود هستيم .
جنگ بدر آغاز مى شود
آنگاه زره خود را به تن كرده و به اتفاق برادرش شيبه و فرزندش وليد به ميدان رفته صدا زدند: اى محمد! حريف هاى ما را از قريش ‍ تعيين كن تا با ما پنجه نرم كنند. سه نفر از انصار از لشكر اسلام بيرون شده خود را براى ايشان معرفى نموده و گفتند: شما برگرديد سه نفر از قريش به جنگ ما بيايد، رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) چون اين بديد نگاهى به عبيده بن حارث بن عبد المطلب كه در آن روز هفتاد سال عمر داشت انداخت و فرمود: عبيده برخيز، سپس نگاهى به حمره افكنده و فرمود: عمو جان برخيز آنگاه نظر به على بن ابيطالب (عليه السلام ) كه از همه كوچكتر بود انداخت و فرمود: على برخيز و حق خود را كه خداى براى شما قرار داده از اين قوم بگيريد، برخيزيد كه قريش مى خواهد با به رخ كشيدن نخوت و افتخارات خود نور خدا را خاموش كند، و خدا هر فعاليت و كارشكنى را خنثى مى كند تا نور خود را تمام نمايد.
آنگاه فرمود: عبيده تو به عتبه بن ربيعه بپرداز و به حمره فرمود: تو شيبه را در نظر بگير، و به على (عليه السلام ) فرمود: تو به وليد مشغول شو. نامبردگان به راه افتاده تا در برابر دشمن قرار گرفتند و گفتند: و اينك سه حريف شايسته . آنگاه عبيده از گرد راه به عتبه حمله كرد و با يك ضربت فرق سرش را بشكافت ، عتبه هم شمشير به ساق پاى عبيده فرود آورد. و آن را قطع كرد، و هر دو به زمين در غلطيدند، از آن سو شيبه بر حمره حمله برد و آنقدر به يكديگر شمشير فرود آوردند تا از كار بيفتادند، و اما امير المؤ منين (عليه السلام ) وى چنان شمشير به شانه وليد فرود آورد كه شمشيرش از زير بغل او بيرون آمد و دست وليد را بينداخت . على (عليه السلام ) مى فرمايد آن روز وليد دست راست خود را با دست چپ گرفت و آن را چنان بسر من كوفت كه گمان كردم آسمان به زمين افتاد.
سپس حمره و شيبه دست به 