و هجرت آن حضرت به مدينه 
در تفسير قمى در ذيل آيه (و اذ يمكر بك الذين كفروا...) گفته است : اين آيه در مكه و قبل از هجرت نازل شده .
و در الدر المنثور است كه ابن جرير و ابو الشيخ از ابن جريح روايت كرده اند كه گفت : آيه (و اذ يمكر بك الذين كفروا) مكى است .
مؤ لف : اين معنا از ظاهر آن روايتى كه نيز الدر المنثور از عبد بن حميد از معاويه بن قره نقل مى كند استفاده مى شود، ليكن خواننده محترم بخاطر دارد كه گفتيم سياق آيات مساعد با اين معنا نيست .
و نيز در الدر المنثور است كه عبد الرزاق ، احمد، عبد بن حميد، ابن منذر، طبرانى ، ابو الشيخ ، ابن مردويه و ابو نعيم در كتاب دلائل و خطيب همگى از ابن عباس (رضى الله عنهما) روايت كرده اند كه در باره آيه (و اذ يمكر بك الذين كفروا ليثبتوك ) گفته است : قريش شبى در مكه مجلس شور تشكيل داده برخى از ايشان گفتند: وقتى صبح شد او را گرفته و در بند كنيد - مقصودشان رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) بود - بعضى ديگر گفتند: بلكه او را بكشيد، و عده اى راى دادند كه بايد او را از مكه بيرون كنيد. خداوند رسول گرامى خود را از تصميم ايشان آگاه كرد، و آن شب على (رضى الله عنه ) در بستر پيغمبر (صلى الله عليه و آله ) خوابيد، و رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) شبانه از شهر خارج شد تا به غار رسيد، مشركين اطراف خانه را محاصره كرده و على (عليه السلام ) را به خيال اينكه پيغمبر است تحت نظر گرفتند، صبح كه شد يكباره به درون خانه يورش برده و وقتى با على (رضى الله عنه ) روبرو شدند فهميدند كه خداوند نقشه ايشان را خنثى كرده ، از على (عليه السلام ) پرسيدند، رفيقت كجا است ؟ فرمود: نمى دانم ، ناچار اثر پاى رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) را گرفته و همچنان پيش مى رفتند تا به كوه رسيدند، در آنجا اثر را گم كرده و ناگزير به بالاى كوه رفته و به در غار رسيدند، ديدند عنكبوت به در غار تار تنيده با خود گفتند: اگر وارد اين غار شده باشد معقول نيست كه عنكبوت به در آن تار تنيده باشد، به ناچار برگشتند. و رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) سه شب در آنجا توقف كرد.و در تفسير قمى مى گويد: سبب نزول اين آيه آن بود كه وقتى رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) در مكه دعوت خود را علنى كرد دو قبيله اوس و خزرج نزد او آمدند، رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) به ايشان فرمودند: آيا حاضريد از من دفاع كنيد و صاحب جوار من باشيد، و من هم كتاب خدا را بر شما تلاوت كنم و ثواب شما در نزد خدا بهشت بوده باشد ؟ گفتند: آرى ، از ما براى خودت و براى پروردگارت هر پيمانى كه خواهى بگير، فرمود: قرار ملاقات بعدى شب نيمه ايام تشريق ، و محل ملاقات عقبه ، اوس و خزرج از آنجناب جدا شده و به انجام مناسك حج پرداختند آنگاه به منى برگشتند، و آن سال با ايشان جمع بسيارى نيز به حج آمده بودند.
روز دوم از ايام تشريق كه شد رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) به ايشان فرمود: وقتى شب شد همه در خانه عبد المطلب در عقبه حاضر شويد، و مواظب باشيد كسى بيدار نشود، و نيز رعايت كنيد كه تك تك وارد شويد، آن شب هفتاد نفر از اوس و خزرج در آن خانه گرد آمدند، رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) به ايشان فرمود: آيا حاضريد از من دفاع كنيد و مرا در جوار خود بپذيريد تا من كتاب پروردگارم را بر شما بخوانم و پاداش شما بهشتى باشد كه خداوند ضامن شده ؟.
از آن ميان اسعد بن زراره و براء بن معرور و عبد الله بن حزام گفتند: آرى ، يا رسول الله ، هر چه مى خواهى براى پروردگارت و براى خودت شرط كن . حضرت فرمود: اما آن شرطى كه براى پروردگارم مى كنم اين است كه فقط او را پرستش كنيد، و چيزى را شريك او نگيريد، و آن شرطى كه براى خودم مى كنم اين است كه از من و اهل بيت من به همان نحوى كه از خود و اهل و اولاد خود دفاع مى كنيد، دفاع كنيد. گفتند: پاداش ما در مقابل اين خدمت چه خواهد بود؟ فرمود: بهشت خواهد بود در آخرت ، و در دنيا پاداشتان اين است كه مالك عرب مى شويد و عجم هم به دين شما درمى آيند، و در هشت پادشاه خواهيد بود. گفتند: اينك راضى هستيم .
حضرت فرمود: دوازده نفر نقيب را از ميان خود انتخاب كنيد تا بر اين معنا گواه شما باشند، همچنانكه موسى از بنى اسرائيل دوازده نقيب گرفت . به اشاره جبرئيل كه مى گفت : اين نقيب ، اين نقيب ، دوازده نفر تعيين شدند، نه نفر از خزرج ، و سه نفر از اوس ، از خزرج اسعد بن زراره ، براء بن معرور، عبد الله بن حزام (پدر جابر بن عبد الله )، رافع بن مالك ، سعد بن عباده ، منذر بن عمر، و عبدالله بن رواحه ، سعد بن ربيع و عباده بن صامت و از اوس ابو الهيثم بن تيهان كه از اهل يمن بود، اسيد بن حصين و سعد بن خيثمه تعيين گرديدند.
وقتى اين مراسم به پايان رسيد و همگى با رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) بيعت كردند، ابليس در ميان قريش و طوايف ديگر عرب بانگ برداشت كه اى گروه قريش و اى مردم عرب ! اين محمد است و اين بى دينان مدينه اند كه در محل جمره عقبه با وى براى محاربه با شما بيعت مى كنند، و فريادش چنان بود كه همه اهل منى آن را شنيدند، قريش به هيجان آمده و با اسلحه به طرف آن حضرت روى آوردند، رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) هم اين صدا را شنيد، و به انصار دستور داد تا متفرق شوند، انصار گفتند: يا رسول الله ، اگر دستور فرمايى با شمشيرهاى خود در برابرشان ايستادگى كنيم ، رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) فرمود: من به چنين چيزى ماءمور نشده ام ، و خداوند اذنم نداده كه با ايشان بجنگم ، گفتند: آيا تو هم با ما به مدينه مى آئى ؟ فرمود: من منتظر امر خدايم .
در اين ميان قريش همگى با اسلحه روى آوردند، حمره و امير المؤ منين (عليه السلام ) در حالى كه شمشيرهايشان همراهشان بود بيرون شده و در كنار عقبه راه را بر قريش گرفتند، وقتى چشم قريشيان به آن دو نفر افتاد گفتند: براى چه اجتماع كرده بوديد؟ حمره گفت : ما اجتماع نكرديم و اينجا كسى نيست ، و اين را هم بدانيد كه به خدا سوگند احدى از اين عقبه نمى گذرد مگر اينكه من به شمشير خود او را از پا درمى آورم .
قريش اين را كه ديدند به مكه برگشته و با خود گفتند: ايمن از اين نيستيم كه يكى از بزرگان قريش به دين محمد درآمده و او و پيروانش به همين بهانه در دار الندوه اجتماع كنند، و در نتيجه مرام ما تباه گردد - و قانون قريشيان چنين بود كه كسى داخل دار الندوه نمى شد مگر اينكه چهل سال از عمرش گذشته باشد - لذا به منظور پيشگيرى از چنين پيشامدى بى درنگ در دار الندوه مجلس ‍ تشكيل داده و چهل نفر از سران قريش گرد هم جمع شدند، و ابليس به صورت پيرى سالخورده در انجمن ايشان درآمد، دربان پرسيد تو كيستى ؟ گفت : من پيرى از اهل نجدم كه هيچ گاه راى صائبم را از شما دريغ نداشته ام و چون شنيده ام كه در باره اين مرد انجمن كرده ايد آمده ام تا شما را كمك فكرى كنم . دربان گفت : اينك در آى ، ابليس داخل شد.
بعد از آنكه جلسه وارد شور شد ابو جهل گفت : اى گروه قريش ! همه مى دانند كه هيچ طايفه از عرب به پايه عزت ما نمى رسد، ما خانواده خدائيم ، همه طوائف عرب سالى دو بار به سوى ما كوچ مى ك