مى داد وارد غار شده باشند، زيرا خداوند عنكبوت را ماءمور كرد تا دهنه ورودى غار را با تار خود بپوشاند، علاوه سواره اى از ملائكه در ميان قريشيان گفت : در غار كسى نيست ، لذا قريشيان در دره هاى اطراف پراكنده شدند، و خداوند بدين وسيله ايشان را از فرستاده خود دفع كه ، آنگاه به رسول گرامى خود اجازه داد تا مهاجرت كند.
مؤ لف : روايتى قريب به اين مضمون بطور خلاصه الدر المنثور از ابن اسحاق و ابن جرير و ابن منذر و ابن ابى حاتم و ابى نعيم و بيهقى با هم در دلائل از ابن عباس روايت كرده ، و ليكن مطالبى كه در آن روايت به پيرمردى نجدى نسبت داده بود به ابى جهل نسبت داده و گفته است كه پيرمرد نجدى ابو جهل را در حرفهايش تصديق مى كرده ، و در نتيجه قريشيان همه گفتار او را پسنديدند.
و مساله درآمدن ابليس در آن انجمن به صورت پيرمردى از اهل نجد در روايات از طرق شيعه و سنى آمده .
و اما اينكه داشت (ابو كرز بعد از آنكه جاى پاى رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) را پيدا كرد گفت : اين جاى پاى محمد و اين جاى پاى پسر ابى قحافه است ، و در اينجا غير از پسر ابى قحافه شخصى ديگر هم بوده ) در بعضى از روايات دارد آن شخص ديگر هند پسر ابى هاله ربيب رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) بوده كه مادرش خديجه دختر خويلد (رضى الله عنها) است .
شيخ در امالى به سند خود از ابى عبيده بن محمد بن عماربن ياسر از پدرش و همچنين عبيد الله بن ابى رافع همگى از عمار بن ياسر، و همچنين از ابى رافع و از سنان بن ابى سنان از پسر هند بن ابى هاله حديث مفصلى راجع به هجرت رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) روايت كرده ، ولى روايت عمار و روايات ابى رافع و روايت هند در اين حديث مخلوط بهم شده ، و در آن دارد: ابو بكر و هند بن ابى هاله خواستند همراه رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) باشند، حضرت دستور داد تا قبلا در فلان نقطه از راه غار كه برايشان معلوم كرده بود بروند، و در آنجا بنشينند تا آن حضرت برسد، و خودش با على (عليه السلام ) در منزل ماند و او را امر به صبر مى كرد تا نماز مغرب و عشا را خواند، آنگاه در تاريكى اوايل شب بيرون آمد در حالى كه قريشيان در كمينش بودند و اطراف خانه اش قدم مى زدند و منتظر بودند تا نصف شب شود و مردم بخواب روند، او در چنين وضعى بيرون شد در حالى كه مى خواند: (و جعلنا من بين ايديهم سدا و من خلفهم سدا فاغشيناهم فهم لا يبصرون ) و كفى خاك در دست داشت ، آن را به سر قريشيان پاشيد، و در نتيجه هيچ يك از ايشان او را نديدند و او همچنان پيش مى رفت تا به هند و ابى بكر رسيد، آن دو تن نيز برخاسته در خدمتش به راه افتادند تا به غار رسيدند، و هند به دستور آن حضرت به مكه برگشت ، و رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) و ابو بكر وارد غار شدند.
و بعد از ادامه داستان آن شب مى گويد: تا آنكه از شب بعد يك ثلث گذشت او يعنى على (عليه السلام ) و هند بن ابى هاله به راه افتاده و در غار رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) را ديدار كردند، حضرت به هند دستور داد تا دو شتر براى او و همراهش خريدارى كند. ابو بكر عرض كرد: من دو راحله تهيه ديده ام كه با آن به يثرب برويم ، فرمود: من آنها را نمى گيرم مگر اينكه قيمتش را از من بستانى ، عرض كرد: به قيمت برداريد، حضرت به على (عليه السلام ) فرمود: قيمت مركب هاى ابو بكر را به او بده ، او نيز پرداخت ، آنگاه به على (عليه السلام ) در باره بدهى ها و تعهداتى كه از مردم مكه به عهده داشت و امانت هايى كه به وى سپرده بودند سفارشاتى كرد.
آرى ، قريشيان در ايام جاهليت ، محمد (صلى الله عليه و آله ) را امين مى ناميدند، و به وى امانت مى سپردند، و او را حافظ اموال و متاعهاى خود مى دانستند، و همچنين اعرابى كه از اطراف در موسم حج به مكه مى آمدند، و اين معنا همچنان تا ايام رسالت آن حضرت ادامه داشت ، و در هنگام هجرت امانتهايى نزد آن حضرت گرد آمده بود و لذا به على (عليه السلام ) فرمود تا همه روزه صبح و شام در مسيل مكه جار بزند كه : هر كس در نزد محمد امانتى و يا طلبى دارد بيايد تا من امانتش را به او بدهم .
سپس اضافه كرده است كه رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) فرمود: يا على مردم مكه به تو آسيبى نمى رسانند تا به مدينه نزد من آئى پس امانتهاى مرا در جلو انظار مردم به صاحبانش برسان ، و من فاطمه دخترم را به تو و تو و او را به خدا مى سپارم ، و از او مى خواهم كه شما را حفظ كند، سپس فرمود: براى خودت و براى فاطمه ها و براى هر كس كه بخواهد با تو هجرت كند راحله و مركب خريدارى كن .
ابو عبيده مى گويد: من به عبيد الله يعنى ابن ابى رافع گفتم : مگر رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) آن روز پولى كه بتواند اينطور خرج كند داشت ؟ گفت : من نيز همين سؤ ال را از پدرم در موقعى كه اين حديث را برايم مى گفت پرسيدم ، او در جوابم گفت : مگر از ثروت خديجه (عليهاالسلام ) غافلى .
عبيد الله بن ابى رافع مى گويد: على (عليه السلام ) به ياد آن شبى كه در بستر رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) خوابيد و به ياد آن سه شبى كه رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) در غار بود اين اشعار را مى سرود:
وقيت بنفسى خيرمن وطى ء الحصا
 
و من طاف بالبيت العتيق و بالحجر
 
محمد لما خاف ان يمكروا به
 
فوقاه ربى ذو الجلال من المكر
 
و بت اراعيهم متى ينشروننى
 
و قد وطنت نفسى على القتل و الاسر
 
و بات رسول الله فى الغار آمنا
 
هناك و فى حفظ الاله و فى ستر
 
اقام ثلاثا ثم زمت قلائص
 
قلائص يفرين الحصا اينما تفرى و
 
الدر المنثور همين ابيات را با مختصر تفاوتى از حاكم از على بن الحسين (عليهماالسلام ) نقل كرده است .
در تفسير عياشى از زراره و حمران از ابى جعفر و ابى عبد الله (عليه السلام ) روايت كرده كه در ذيل جمله (خير الماكرين ) فرمود: رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) از قومش بلا و ستم فراوانى ديد، حتى كار را به اينجا رساندند كه در حال سجده رحم گوسفندى را بر روى او انداختند، دخترش نزد او آمد و او همچنان در سجده بود و آن رحم را از روى آنجناب برداشت ، و كثافات را از او پاك كرد.
رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) اين ستمها را تحمل نمود تا آنكه خداوند او را به آرزوها و آنچه كه دوست مى داشت رسانيد، آرى ، در جنگ بدر همراه او از سوارگان بيش از يك سوار نبود، ولى در فتح مكه دوازده هزار نفر در ركابش بودند، حتى ابو سفيان و ساير مشركين آن روز به استغاثه درآمدند...
و در الدر المنثور است كه ابن جرير و ابن ابى حاتم از سدى روايت كرده اند كه گفت : نضر بن حارث هميشه به حيره رفت و آمد داشت ، و زبان مردم آنجا را كه به سجع تكلم مى كردند شنيده بود ، وقتى به مكه آمد و كلام رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) و قرآن به گوشش خورد گف ت : (قد سمعنا لو نشاء لقلنا مثل هذا ان هذا الا اساطير الاولين ).
مؤ لف : در اينجابعضى روايات ديگر هست كه آنها نيز گوينده اين جمله را نضر بن حارث دانسته اند، و اين نضر در جنگ بدر به قتل صبر كشته شد.
رواياتى در شاءن نزول و معناى آيه : (اللهم ان كان هذا هو الحق ...) و (ما كانالله معذبهم )
و نيز در الدر المنثور است كه بخارى و ابن ا