فشان هدايت نمى كند، و او نقشه هاى خائنان را رهبرى نمى نمايد.
پس آيه شريفه هم به اين معنا اشاره دارد كه بايد با آنان قتال كرد و بعد از غلبه بر ايشان تشديد و سخت گيرى كرد و متفرقشان ساخت . و هم به اينكه دنبال سر ايشان كسانى هستند كه در نقض عهد و انتظار دچار شدن حق و اهل حق به مصائب حالشان نظير حال ايشان است .
دستور مقابله به مثل در برابر پيمان شكنان و مقاتله و نبرد با آنان 

و اما تخافن من قوم خيانه فانبذ اليهم على سواء ان الله لا يحب الخائنين

(خيانت ) بطورى كه مجمع البيان گفته - به معناى شكستن عهد در چيزيست كه آدمى را در آن امين دانسته باشند. و ليكن اين معنا تنها معناى خيانت در عهد و پيمان است ، و اما خيانت به معناى عام عبارتست از نقض هر حقى كه قرارداد شده باشد چه در عهد و چه در امانت . و كلمه (نبذ) به معناى القاء است و در آيه (فنبذوه وراء ظهورهم ) هم به همين معنا است . و كلمه (سواء) به معناى عدالت و برابرى است .
و تركيب (اما تخافن ) مانند تركيب (اما تثقفنهم ) (در آيه قبل ) است و معناى (خوف ) اين است كه علامتهائى از اينكه امرى خطرناك و لازم الاحتراز در شرف وقوع است ظاهر شود. و اينكه فرمود: (ان الله لا يحب الخائنين ) تعليل است براى جمله (فانبذ اليهم على سواء).
و معناى آيه اين است كه : اگر از قومى كه ميان تو و ايشان عهدى استوار گشته ترسيدى كه در عهدت خيانت كرده و آن را بشكنند، و ترست از اين جهت بود كه ديدى آثار آن در حال ظهور است تو نيز عهد ايشان را نزد ايشان بينداز و آنرا لغو كن ، و لغويت آنرا به ايشان اعلام هم بكن تا شما و ايشان در شكستن عهد برابر هم شويد، و يا تا اينكه تو در عدالت مستوى و استوار شوى ، چون اين خود از عدالت است كه تو با ايشان معامله به مثل كنى ، چون اگر بدون اعلام قبلى با ايشان به جنگ در آئى خواهند گفت كه خيانت كرده ، و خدا خيانت كاران را دوست نمى دارد.
و خلاصه ، اين دو آيه دو دستور الهى است در قتال با كسانى كه عهد ندارند، و عهد را مى شكنند، و يا ترس اين هست كه بشكنند. پس اگر دارندگان عهد از كفار بر عهد خود پايدار نباشند و آنرا در هر بار بشكنند بر ولى امر است كه با ايشان مقاتله نموده و بر آنان سخت گيرى كند، و اگر ترس اين باشد كه بشكنند و اطمينانى به عهد آنان نداشته باشد بايد او نيز لغويت عهد را اعلام نموده و آنگاه به قتال با آنان بپردازد، و قبل از اعلام لغويت آن مبادرت به قتال نكند چه اين خود يك نحوه خيانت است . و اما اگر عهد بستند و آنرا نشكسته و ترس اين هم كه خيانت كنند در بين نباشد البته واجب است عهدشان را محفوظ داشته و احترام كنند، كه خداى تعالى فرموده : (فاتموا اليهم عهدهم الى مدتهم ) و نيز مى فرمايد: (اوفوا بالعقود).

و لا يحسبن الذين كفروا سبقوا انهم لا يعجزون

كلمه (يحسبن ) قرائت غير مشهور است . و قرائت مشهور آن با تاء خطاب است و خطاب در آن به رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) و منظور از آن خوشدل ساختن و تقويت قلب آن حضرت است ، مانند خطابى كه بعد از چند آيه ديگر است و مى فرمايد: (يا ايها النبى حسبك الله و من اتبعك من المومنين ) و نيز مانند خطابى كه بعد از چند آيه مورد بحث قرار دارد و مى فرمايد: (يا ايها النبى حرض المؤ منين على القتال ).
كلمه (سبق ) به معناى پيشى گرفتن از كسى است كه مى خواهد خود را به ما برساند. و كلمه (اعجاز) به معناى ايجاد عجز است . و اينكه فرمود: (انهم لا يعجزون ) تعليل جمله (و لا تحسبن ...) است . و معنايش اين است كه : اى پيغمبر تو مپندار كه آنان كه كافر شده اند از ما پيشى گرفته اند، و ما نمى توانيم به آنها برسيم ، چون اينان نمى توانند خدا را عاجز كنند، چگونه مى توانند و حال آنكه قدرت بر هر چيز منحصرا از آن اوست .

و اعدوا لهم ما استطعتم من قوه و من رباط الخيل ...

توضيح مفردات آيه شريفه :(واعدوا لهم ما استطعتم من قوه ...) و معناى آن و بياناينكه خطاب در در آن عام است و متوجه تمامى مسلمين مى باشد
كلمه (اعداد) به معناى تهيه كردن چيزى است تا انسان با آن چيز به هدف ديگرى كه دارد برسد، كه اگر قبلا آنرا تهيه نديده بود به مطلوب خود نمى رسيد، مانند فراهم آوردن هيزم و كبريت براى تهيه آتش ، و نيز مانند تهيه آتش براى طبخ . و كلمه (قوه ) به معناى هر چيزى است كه با وجودش كار معينى از كارها ممكن مى گردد، و در جنگ به معناى هر چيزى است كه جنگ و دفاع با آن امكان پذير است ، از قبيل انواع اسلحه و مردان جنگى با تجربه و داراى سوابق جنگى و تشكيلات نظامى . و كلمه (رباط) مبالغه در (ربط) است ، و (ربط) همان عقد (گره ) است ، با اين تفاوت كه ربط سست تر از عقد و عقد محكم تر از ربط است و (ربطه ، يربطه ، ربطا) با (رابطه ، يرابطه ، مرابطه و رباطا) به يك معنا است ، چيزى كه هست رباط از ربط رساتر است . و كلمه (خيل ) به معناى اسب است . و (ارهاب ) معنايش نزديك به معناى (تخويف ) مى باشد.
و اينكه فرمود: (و اعدوا لهم ما استطعتم من قوه و من رباط الخيل ) امر عامى است به مؤ منين كه در قبال كفار به قدر توانائيشان از تداركات جنگى كه به آن احتياج پيدا خواهند كرد تهيه كنند، به مقدار آنچه كه كفار بالفعل دارند و آنچه كه توانائى تهيه آن را دارند، چون مجتمع انسانى غير از اين نيست كه از افراد و اقوامى داراى طبايع و افكار مختلف تشكيل مى يابد، و در اين مجتمع هيچ اجتماعى بر اساس سنتى كه حافظ منافعشان باشد اجتماع نمى كنند مگر اينكه اجتماع ديگرى عليه منافعش و مخالف با سنتش تشكيل خواهد يافت ، و ديرى نمى پايد كه اين دو اجتماع كارشان به اختلاف كشيده و سرانجام به نزاع و مبارزه عليه هم برمى خيزند، و هر يك در صدد برمى آيد كه آن ديگرى را مغلوب كند.
پس با اين حال مساله جنگ و جدال و اختلافاتى كه منجر به جنگهاى خسارتزا مى شود امرى است كه در مجتمعات بشرى گريزى از آن نبوده و خواه ناخواه پيش مى آيد، و اگر اين امر قهرى نبود انسان در خلقتش به قوائى كه جز در مواقع دفاع بكار نمى رود از قبيل غضب و شدت و نيروى فكرى ، مجهز نمى شد. پس اينكه مى بينيم انسان به چنين قوائى در بدن و در فكرش مجهز است خود دليل بر اين است كه وقوع جنگ امرى است اجتناب ناپذير، و چون چنين است به حكم فطرت بر جامعه اسلامى واجب است كه هميشه و در هر حال تا آنجا كه مى تواند و به همان مقدارى كه احتمال مى دهد دشمنش مجهز باشد مجتمع صالحش را مجهز كند.
و در تعاليم عاليه دين فطرى اسلام كه دين قيم است و خداى تعالى آن را براى بشر فرستاده حكومتى را براى بشر اختيار كرده كه بايد اسم آنرا حكومت انسانى گذاشت ، حكومتى است كه در آن حقوق فرد فرد جامعه را محفوظ و مصالح ضعيف و قوى ، توانگر و فقير، آزاد و برده ، مرد و زن ، فرد و جماعت و بعض و كل را بطور مساوى رعايت كرده است ، حكومتش فردى استبدادى نيست تا قائم به خواسته هاى شخص حاكم باشد، و او به دلخواه خود در جان و عرض و مال مردم حكومت كند. و حكومت اكثريت يعنى پارلمانى هم نيست تا بر طبق خواسته اكثر افراد دور زده و منافع ما بقى پايمال شود، يعنى (نصف جمعيت به اضافه يك ) به مراد خ