 مى آيد مفاد آيه ، تحريك و تشويق مؤ منان است بر كارزار، چون تاثير مؤ منان در كفايت كردنشان رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) را از شر دشمنان تنها بكار زار كردن است و چيز ديگرى به ذهن نمى رسد.
بعضى از مفسرين گفته اند: اين آيه قبل از جنگ بدر در بيداء نازل شد، و بنابراين قول ، آيه شريفه متصل بما بعد خود نخواهد بود، و اما اتصالش بما قبل آن نيز قطعى نيست .يا ايها النبى حرض المؤ منين على القتال ...

كلمه (تحريض )، (تحضيض )، (ترغيب ) و (حث ) همه به يك معنا است . و كلمه (فقه ) با كلمه (فهم ) يك معنا را مى رساند الا اينكه كلمه فقه در رساندن معنا رساتر است .
رمز اينكه يك نفر مؤ من صابر مى تواند بر ده نفر كافر چيره گردد
و اينكه فرمود: (ان يكن منكم عشرون صابرون يغلبوا ماتين ) مقصود از كلمه (ماتين ) دويست نفر از كفار است ، همچنانكه در جمله بعد، كلمه (الف ) را مقيد به كفار نموده . و همچنين در جمله (و ان يكن منكم ماة ) مقصود صد نفر صابر است كه قبلا كلمه (عشرون ) را مقيد بدان كرده بود.
و حرف باء در جمله (بانهم قوم لا يفقهون ) سببيت را مى رساند و ممكن هم هست به اصطلاح ادبى باء آلت باشد، هر چه باشد جمله را تعليليه مى كند و اين تعليل متعلق به كلمه (يغلبوا) است . و معنايش اين است كه : بيست نفر صابر از شما بر دويست نفر از كسانى كه كافر شده اند غالب مى شود، و صد نفر صابر از شما بر هزار نفر از كسانى كه كافر شده اند غالب مى آيند، و اين غلبه به علت اين است كه كفار مردمى هستند كه نمى فهمند.
و همين نبودن فهم در كفار، و در مقابل ، بودن آن در مؤ منان باعث شده كه يك نفر از بيست نفر مؤ من بيشتر از ده نفر از دويست نفر كافر به حساب آيد، و بر همين اساس آيه شريفه حكم كلى خود را روى همين حساب برده و مى فرمايد: بيست نفر از مؤ منين بر دويست نفر از كفار غالب مى شوند؛ و سرش اين است كه مؤ منان در هر اقدامى كه مى كنند اقدامشان ناشى از ايمان به خداست ، و ايمان به خدا نيرويى است كه هيچ نيروى ديگرى معادل آن نبوده و در برابر آن تاب مقاومت نمى آورد، چون بدست آوردن نيروى ايمان مبنى بر فهم صحيح است ، و همين فهم صحيح صاحبش را به هر خلق و خوى پسنديده اى متصف مى سازد، و او را شجاع و با شهامت و پر جرات و داراى استقامت و وقار و آرامش قلب و وثوق به خدا بار مى آورد، چنين كسى اطمينان و يقين دارد به اينكه به هر تقدير چه كشته شود و چه بكشد برد با اوست ؛ زيرا در هر دو تقدير پاداشش بهشت است ، و او در خود مصداقى براى مرگ به آن معنائى كه كفار معتقدند و آنرا نابودى مى پندارند نمى بيند.
بخلاف كفار كه اتكاءشان همه بر هواى نفس و اعتمادشان همه بر ظواهرى است كه شيطان در نظرشان جلوه مى دهد، و معلوم است دلهائى كه تمام اعتمادشان بر هوا و هوس است هرگز متفق نمى شوند، و اگر هم احيانا متفق شوند اتفاقشان دائمى نيست ، و دوامشان تا جائى است كه پاى جان به ميان نيايد وگرنه از آنجائى كه مرگ را نابودى مى دانند اتفاقشان مبدل به تفرقه مى شود. و بسيار نادر است كه دلى بى ايمان تا پاى جان بر سر هواهاى خود پايدار بماند، مگر اينكه مشاعرش را از دست داده باشد، و گر نه با احساس كمترين خطر از ميدان در مى رود، مخصوصا مخاطرات عمومى كه بطورى كه تاريخ نشان مى دهد زودتر از هر خطر ديگرى اين قبيل مردم را از پاى درمى آورد، مانند از پاى درآمدن مشركان در جنگ بدر، كه با كشته شدن هفتاد نفر همه فرارى شدند، با اينكه عده شان هزار نفر بود، و نسبت هفتاد با هزار تقريبا نسبت يك است به چهارده ، پس فرارى شدن ايشان در حقيقت به معناى فرارى شدن چهارده نفر از يك نفر است ، و اين نيست مگر بخاطر فقه مؤ منان كه خود علم و ايمان را در بر دارد، و بخاطر جهل كفار كه خود ملازم با كفر و هوى پرستى است .

الان خفف الله عنكم و علم ان فيكم ضعفا فان يكن ...

يعنى اگر از شما صد صابر باشد بر دويست نفر غلبه مى كند، و اگر صابران از شما هزار نفر باشند بر دو هزار نفر از كفار غلبه مى كنند بر همان اساسى كه در آيه قبلى گذشت .
اثر مستقيم ضعف روحى در كاستن از ميزان توان در كسب پيروزى بر دشمن 
و در جمله (و علم ان فيكم ضعفا) منظور از (ضعف )، ضعف در صفات روحى است كه بالاخره به ضعف در ايمان منتهى مى شود. آرى ، يقين به حق است كه همه صفات پسنديده موجب فتح و ظفر از قبيل شجاعت و صبر و راى صائب از آن سرچشمه مى گيرد؛ منظور از ضعف اين است ، نه ضعف از جهت نفرات و تجهيزات جنگ ؛ چون بديهى است كه مؤ منين همواره در زمان رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) رو به قوت و زيادى نفرات بودند نه رو به ضعف .
و قيد (باذن الله ) جمله (يغلبوا) را مقيد مى كند، و معنايش اين است كه : خداوند با اينكه شما مردمى با ايمان و صابر هستيد خلاف اين را نمى خواهد. و از همين جا معلوم مى شود كه جمله (و الله مع الصابرين ) نسبت به قيد (باذن الله ) به منزله تعليل آن است .
با در نظر گرفتن اينكه نداشتن فقه و صبر، و همچنين ضعف روحى از علل و اسباب خارجيى است كه در غلبه نكردن و ظفر نيافتن مؤ ثر است ، بدون شك از دو آيه مورد بحث بخوبى فهميده مى شود كه حكم در آن دو مبنى بر اوصاف روحيى است كه در مؤ منين و كفار اعتبار شده ، و اينكه همان قواى روحى كه در آيه اولى براى يك مؤ من اعتبار شده بود و قوتش به اندازه اى بود كه بر قواى روحى و داخلى ده نفر كافر غلبه مى كرد چيزى نگذشت كه آنقدر پائين آمد تا همان قوا بر بيشتر از قواى روحى دو نفر كافر نمى چربيد يعنى قواى روحى مؤ منين متوسط الحال به نسبت هشتاد در صد كاهش يافت ، و بيست مؤ من در برابر دويست كافر كه در آيه اولى اعتبار شده بود در آيه دومى مبدل شد به صد مؤ من در برابر دويست كافر. و صد نفر در برابر هزار نفر آيه اولى در آيه دومى مبدل شد به هزار در برابر دو هزار.
بحث دقيق در عواملى كه بر حسب احوال جارى در مجتمعات بشرى در نفوس انسانها صفات اخلاقى مختلفى ايجاد مى كند نيز آدمى را به اين معنا راهنمائى مى نمايد، براى اينكه هر جامعه خانوادگى و حزبى كه به منظور غرضى از اغراض زندگى مادى و يا دينى تشكيل مى يابد، در اول تشكيل و ابتداى انعقاد به موانع و گرفتاريهائى كه از هر سو اساس آنرا تهديد به انهدام مى كند برمى خورد و در نتيجه قواى دفاعيش بيدار گشته و آماده مى شود تا در راه رسيدن به هدفى كه به نظرش مشروع است پيكار كند، يعنى آن نفسانيات كه انسان را وادار به تحذر از ناملايمات و بذل جان و مال در اين راه مى كند در وى بيدار مى شود.
و همچنين به پيكار خود ادامه داده و شب و روز جان و مال خود را در اين راه صرف مى كند، و باز تجديد قوا نموده پيش مى رود تا آنجا كه براى خود تا اندازه اى استقلال در زندگى فراهم سازد، و تا حدى محيط را مساعد نموده و جمعيتش فزونى يافته آسايش و آرامش پيدا مى كند، و شروع مى كند به عياشى و استفاده از فوايد كوششهايش ، در اين هنگام است كه آن قواى روحى كه در همه اعضاء گسترده است و اعضاء را وادار بكوشش و عمل مى كرده آرام گشته رو به سستى مى گذارد.
علاوه ، جامعه هر قدر هم افرادش اندك باشند در