تفع مى شوند، و معلوم است كسى كه تارك فروع دين آنهم نماز و زكات كه دو ركن از اركان دينند بوده باشد او نيز به آيات خدا كافر است ، و صرف ايمان به خدا و روز جزا فايده اى بحالش ندارد، هر چند در صورتى كه به زبان منكر آنها نباشد در زمره مسلمانان محسوب مى شود، و وقتى كافر است كه بزبان انكار كند.
و اگر از ميان فروع دين تنها نماز و زكات را اسم برد، براى اين است كه نماز و زكات از آن اركانى است كه به هيچ وجه و در هيچ حالى از احوال تركش جايز نيست .
و از اين اقتضاى مقامى كه گفتيم برمى آيد كه منظور از جمله (و لم يخش الا الله ) خشيت دينى است كه همان عبادت است ، نه خشيت و ترس طبيعى و غريزى ، چه اين نوع ترس را همه دارند، مگر اولياى مقربين مانند انبياء كه قرآن درباره شان فرموده : (الذين يبلغون رسالات الله و يخشونه و لا يخشون احدا الا الله ).
وجه تغيير از عبادت به (خشية ) و اشاره به وجود ملازمه بين عبادت و ترس 
و وجه اينكه از عبادت ، كنايه آورد به خشيت خدا، اين است كه از ميان علل و موجبات معبود گرفتن ، دو چيز از همه معروفتر است ، يكى ترس از غضب معبود و ديگرى اميد به رحمتش ، و اميد به رحمت هم برگشتش باز به ترس از انقطاع آن است ، كه آن نيز سخط معبود است ، پس كسى كه خدا و يا بتى را مى پرستد يا ترس از غضب او را به پرستش وادار كرده ، و يا ترس از زوال نعمت و رحمت . بنابراين ، عبادت در حقيقت همان ترس است ، و مصداقى است براى ترس كه آن را مجسم مى سازد، و ميان آندو ملازمه هست ، اين بود وجه كنايه مزبور، پس معناى آيه اين مى شود - و خدا داناتر است - و غير از خدا احدى از آلهه را نپرستد.
(فعسى اولئك ان يكونوا من المهتدين ) يعنى آن كسانى كه به خدا و روز جزا ايمان آورده و احدى را غير از خدا نپرستيدند در حقشان اميد مى رود كه از هدايت يافتگان باشند. و اين اميد قائم به نفس آنان و يا عموم مخاطبين به آيه است ، نه اينكه قائم به خدا باشد، چون اميد درباره خدا محال است ، زيرا كسى ممكن است اميدوار شود كه نسبت به آن مطلوب مورد اميدش جاهل باشد، و نداند آيا تحقق پيدا مى كند يا نه ، و جهل در خداى تعالى راه ندارد.
و اگر اهتداء و راه يافتگى را بطور اميدوارى نويد داد نه بطور قطع - با اينكه كسى كه حقيقتا به خدا و روز جزا ايمان داشته باشد، و اعمال عبادى اش را انجام دهد، بايد بطور قطع و حقيقت راه يافته باشد نه بطور احتمال و اميد - براى اين است كه يكبار و دو بار اهتداء و راه يافتن باعث نمى شود كه انسان از راه يافتگان بشمار برود، و اين صفت برايش لازم و مستقر گردد، آرى يكبار و دو بار متصف به صفتى شدن غير از اتصاف دائمى به آن است ، ممكن است اهتداء براى انسان حاصل بشود ولى از مهتدين بشمار نيايد، پس صحيح است بگوئيم : (اميد است كه از مهتدين شود).
از آيه استفاده شد كه تعمير مساجد، حق و جايز براى غير مسلمان نيست ، اما مشركين بخاطر شرك و ايمان نداشتنشان به خدا و روز جزا، و اما اهل كتاب بخاطر اينكه قرآن ايمانشان را ايمان بشمار نمى آورد، خداى متعال فرموده : (ان الذين يكفرون بالله و رسله و يريدون ان يفرقوا بين الله و رسله و يقولون نومن ببعض و نكفر ببعض و يريدون ان يتخذوا بين ذلك سبيلا اولئك هم الكافرون حقا) و نيز در آيه (29) سوره مورد بحث فرموده : (قاتلوا الذين لا يومنون بالله و لا باليوم الاخر و لا يحرمون ما حرم الله و رسوله و لا يدينون دين الحق من الذين اوتوا الكتاب ...).

اجعلتم سقايه الحاج و عماره المسجد الحرام كمن آمن بالله و اليوم الاخر و جاهد فى سبيل الله ...

مراد از (سقاية الحاج )
كلمه (سقايت ) بر وزن حكايت و جنايت و نكايت ، مصدر است ؛ گفته مى شود: (سقى ، يسقى ، سقايه ).
اين كلمه به معناى محل آب خوردن ، و ظرفى كه با آن آب مى خورند نيز آمده ، از آن جمله در قرآن است كه فرموده : (جعل السقايه فى رحل اخيه ) و در روايات آمده كه عمل سقايت حاج و آب دادن به ايشان ، يكى از مفاخر و از شووناتى بوده كه مورد مباهات عرب جاهليت بوده ، و در اين روايات ، سقايت به معناى مصدر (آب دادن ) آمده . و نيز در آثار آمده كه سقايت حوضهاى كوچكى از چرم بوده كه در عهد قصى بن كلاب (يكى از اجداد پيغمبر اسلام (صلى الله عليه و آله ) آن را در سايه كعبه قرار داده و با شتر از چاه ها آب گوارا مى آوردند، و در آن مى ريختند تا زائرين كعبه بياشامند، و قصى اين سمت را در هنگام وفات به پسرش عبد مناف واگذار كرد. و از آن ببعد همواره در ميان فرزندانش بود تا آنكه در آخر به عباس بن عبد المطلب رسيد.
در اين روايت سقايت به معناى ظرف آب آمده ، و هم اكنون سقايت عباس معروف است ، و آن محلى است كه در عهد جاهليت و اسلام آب در آنجا مى ريختند، و آن محل در جهت جنوبى زمزم است ، كه با چاه چهل ذراع فاصله دارد، و بنائى بر آن ساخته اند كه امروزه آن را (سقايه العباس ) مى نامند.
و بهر حال منظور از سقايت در اين آيه معناى مصدرى آن (آب دادن ) است ، و قرار گرفتن (سقايه الحاج ) در مقابل (عمارة المسجد) نيز مويد همين احتمال است ، چون در دومى بطور قطع ، مقصود معناى مصدرى عمارت است ، كه همان كار تعمير است .
در آيه شريفه ميان (سقاية الحاج و عمارة المسجد) و ميان (من آمن بالله و اليوم الاخر و جاهد فى سبيل الله ) مقابله شده است ، و حال آنكه مقابله هميشه ميان دو چيز هم سنخ است ، مانند دو انسان ، و يا دو عمل ، نه ميان خود انسان و عملى از اعمال .
بهمين جهت بعضى از مفسرين ناچار شده اند بگويند در آيه كلمه (اهل ) در تقدير است ، و تقدير كلام اين است كه : (آيا اهل سقايت حاج ، و اهل عمارت مسجد الحرام را مثل كسى مى دانيد كه به خدا و روز جزا ايمان آورده ؟).
ليكن اين اشكال و اين جواب خيلى مهم نيست ، واجب تر از آن اين است كه قيود كلام را يك به يك در نظر بگيريم ، تا ببينيم مقصود از آنها چيست ، و از مجموع آنها چه استفاده مى شود؟
وزن و ارزش عملبه زنده بودن و تواءم بودن عمل با ايمان است 
در آيه شريفه در يك طرف مقابله (سقايه الحاج ) و (عمارة المسجد الحرام ) بدون هيچ قيد زائدى آمده ، و در طرف ديگر آن ، ايمان به خدا و روز جزا، و يا به عبارتى جهاد در راه خدا با قيد ايمان قرار گرفته است ، و اين خود بخوبى مى رساند كه منظور از سقايت و عمارت در آيه ، سقايت و عمارت خشك و خالى و بدون ايمان است ، ذيل آيه هم كه مى فرمايد: (و الله لا يهدى القوم الظالمين ) - بنا بر اينكه تعريض به اهل سقايت و عمارت باشد بخاطر كفر و ظلمشان چنانكه متبادر از سياق هم همين است نه تعريض به خيال باطلى كه كرده و حكم بتساوى نموده اند - اين نكته را تاءييد مى كند.
پس معلوم مى شود: اولا اين كسانى كه چنين خيالى كرده اند خيالشان اين بوده كه عمل مردم جاهليت ، يعنى سقايت و عمارت با اينكه خالى از ايمان به خدا و روز جزا بوده با يك عمل دينى توام با ايمان به خدا و روز جزا مانند جهاد برابر و مساوى است . و بعبارت ديگر، خيال مى كرده اند عمل بى جان با عمل جان دار و داراى منافع پاك برابر است ، و خداى تعالى اين عقيده آنها را تخطئه كرده است .
و ثانيا اينكه 