شمن را فرارى دادند.
مفسر نامبرده سپس آيات راجع به صفات اصحاب پيغمبر را از قبيل آيه بيعت رضوان و آيه (محمد رسول الله و الذين معه اشداء على الكفار...) و آيه (ان الله اشترى من المؤ منين انفسهم و اموالهم بان لهم الجنه ...)، و همچنين رواياتى كه در مدح ايشان وارد شده نقل كرده است .
ولى بايد دانست كه وى ميان بحث تفسيرى كه كارش بدست آوردن مدلول آيات كريمه قرآن است با بحث كلامى كه هدفى جز اثبات گفته متكلم در باره مسلكى و مذهبى نداشته و بهر دليلى كه ممكن باشد از عقل و كتاب و سنت و اجماع و يا دليلى مختلط از اينها تمسك مى جويد، خلط كرده است ، و بحث تفسيرى اجازه استدلال بغير قرآن را نمى دهد، و مفسر نبايد نظريه اى از نظريات علمى را بر قرآن كه خداوند آن را تبيان قرار داده تحميل كند.
اما اينكه گفت : (لشكريان اسلام از ترس فرار نكردند، و نخواستند از يارى رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) شانه خالى كنند، بلكه جا خالى كردنى بيش نبوده ، آنهم براى اين بود كه دشمن نابهنگام حمله ور شد، لذا ناچار شدند نخست فرار كنند، و بعد برگشته و به دشمن حمله كردند) جواب جمله (ثم وليتم مدبرين ) را نمى دهد، اين جمله مى فرمايد (شما پشت به دشمن فرار كرديد) و اين عمل ايشان مشمول قانون كلى آيه حرمت فرار از زحف است كه مى فرمايد: (فلا تولوهم الادبار و من يولهم يومئذ دبره ... فقد باء بغضب من الله ...).
و خداى تعالى هم شرط نكرده بود كه پشت به دشمن كردن وقتى حرام است كه از ترس و يا به منظور تنها گذاشتن پيغمبر و دين باشد، و گر نه حرام نيست ، و نيز اين قانون كلى را بصورت فرار از جهت اضطراب استثناء نكرده ، و در استثناءش يعنى جمله (الا متحرفا لقتال او متحيزا الى فئه ) جز دو حيله جنگى را استثناء نكرده كه آنهم در حقيقت فرار از جنگ نيست .
و در عهدى هم كه در آيه (و لقد كانوا عاهدوا الله من قبل لا يولون الادبار و كان عهد الله مسئولا) از آنان حكايت كرده هيچ نوع استثنائى ديده نمى شود.
مراد از انزال (سكينت ) برسول (ص ) و مؤ منين 
و اما اينكه بعنوان شاهد گفتار خود گفت : (اضطراب ، منحصر در مسلمانان نبود، بلكه رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) هم مضطرب گرديد) و بر اين معنا استدلال كرد به جمله (ثم انزل الله سكينته على رسوله و على المومنين ) چون از كلمه (ثم ) برمى آيد كه نزول سكينت بعد از عقب نشينى بوده ، و لازمه اين بعديت زمانى اين است كه آنحضرت هم مضطرب شده باشد، هر چند اضطراب آنجناب از باب اندوه و تاسف بوده ، چون در حق او تصور نمى شود كه ترس ، ثبات و شجاعتش را متزلزل كند.
بايد ديد اين اندوه و تاسفى كه وى براى آنحضرت تصور كرده تاسف بر چه بوده ؟ اگر تاسف بر اين بوده كه چرا خداوند مسلمانان را بخاطر عجبشان به چنين فتنه و گرفتارى مبتلا نمود، و خلاصه اگر تاسفى بوده كه خدا آن را دوست نمى داشته ، اين با مقام مقدس ‍ آنحضرت نمى سازد، چون خداى تعالى با فرستادن كتاب به سوى او، و تعليمش از علم خود او را مودب و تربيت كرده ، و در باره اش ‍ امثال آيه (ليس لك من الامر شى ء) و (سنقرئك فلا تنسى ) را نازل كرده است .
در روايات راجع به داستان حنين هم ندارد كه آنحضرت قدم از قدم برداشته و عقب نشينى كرده باشد، و يا از آنچه بر سر مسلمين آمده و خوار و فرارى شده اند مضطرب گشته باشد.
و اگر اين حزن و تاسف بر مسلمين بخاطر اين بوده كه چرا بغير خدا اعتماد كرده اند، و چرا به اسباب ظاهرى كه سرابى بيش نيست دل بسته اند، و از توكل بر خداى سبحان غفلت ورزيده اند تا خدا اين چنين به خطا كارى و فرار از جنگ مبتلايشان كند، چون آنجناب راءفت و رحمت خاصى به مؤ منين داشته ، البته اين تاسف ، محبوب خداست نه مكروه او، و خود پروردگار هم او را به داشتن چنين خلقى ستايش كرده و فرموده : (بالمؤ منين رؤ ف رحيم ) مى گوئيم اين قسم تاسف با سكينت منافات نداشته و معقول نيست كه با نزول سكينت از بين برود، و نيز اگر بخاطر اين تاسف ، سكينت نازل شده چه جهت داشت كه بعد از فرارى شدن مسلمين نازل شود، مگر قبل از آن اين تاسف نبود؟ و مگر ممكن است كه مثل رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) پيغمبرى از اينگونه تاسف خالى باشد؟ با آنكه از ساعت اول بعثتش تا آن لحظه اى كه از دنيا مى رفت همواره بر بينه اى از پروردگارش بوده ، و سكينت به اين معنا ساعت بساعت بر او نازل مى شده ، پس سكينت رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) بطور قطع به اين معنا نيست .
حال بحساب سكينت مؤ منين رسيده مى پرسيم : سكينت ايشان به چه معنا بوده و مفسر نامبرده آن را چه چيز حساب كرده ؟ آيا حالت نفسانيه اى بوده كه از آرامش و اطمينان خاطر حاصل مى شود؟ همچنانكه او به اين معنا تفسيرش كرده و به گفته صاحب مصباح بر آن استشهاد كرده كه : (سكينت بر رزانت و مهابت و وقار هر سه اطلاق مى شود)، در اين صورت سكينت عبارت خواهد بود از همان آرامش در مواقف جنگى ، و آنوقت نبايد اختصاص به مسلمين داشته باشد، و بايستى ثبات قدم و پايدارى كفار، همه در مواقف جنگى ناشى از سكينتى باشد كه خدا بر آنان نازل كرده ؟! و بايد ملتزم شد به اينكه در جنگ حنين خداوند سكينت را بر كفار نازل كرد و در نتيجه مسلمين را فرارى دادند و بعد سكينت را از آنها سلب كرد. و به مسلمين داد، و در نتيجه مسلمانان كفار را سركوب و منكوب نمودند. و به مؤ منين هم كه داد، تنها به مؤ منين حقيقى نداد، بلكه بهمه آنان چه آنهائى كه با رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) ايستادگى كردند، و چه آنهائيكه فرار را بر قرار اختيار نمودند، و چه منافقين و چه افراد سست ايمان نازل كرد، براى اينكه همه آنان برگشتند، و با رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) پايدارى كردند تا دشمن را شكست دادند. بنابراين ، همه اين طبقات بايستى اصحاب سكينت باشند، پس چرا خداى تعالى آن را منحصر در رسول الله و مؤ منين دانسته و مى فرمايد: (ثم انزل الله سكينته على رسوله و على المومنين )؟.
علاوه ، اگر سكينت به اين معنا باشد اين چه منتى است كه خداى تعالى بر مؤ منين مى گذارد، در حالى كه همه افراد از مؤ منين و كفار آن را دارا هستند؟!.
از ظاهر آيه استفاده مى شود كه سكينت يك عطيه مخصوص بوده كه خدا به رسول خود و مؤ منين ارزانى داشته ، و لذا مى بينيم در كلام مجيدش جز در مواردى نادر (كه شايد به ده مورد نرسد) اسمى از آن نبرده است .
معناى (سكينت ) كه در آيات قرآن آمده است 
از آنچه گذشت معلوم مى شود كه سكينت امرى است غير از سكون و پايدارى ، البته نه اينكه بخواهيم بگوئيم در لغت غير از سكون و پايدارى معناى ديگرى دارد، بلكه به اين معنا كه منظور خداى تعالى از سكينت مصداق ديگرى غير از آن مصداقى است كه ما آن را در همه شجاعان و دليران يل مى بينيم ، و خلاصه يك نوع خاصى از اطمينان و آرامش نفسانى است ، و خصوصيات و اوصاف مخصوصى به خود دارد.
زيرا مى بينيم خداى تعالى هر جا در كلام خودش آن را ذكر مى كند بعنوان منت بر رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) و مؤ منان و عطيه مخصوصى كه تنها از ناحيه خود بر آنان نازل مى كرده اسم مى برد، پس معلوم مى شود يك ح