لت الهى است كه بنده با داشتن آن ديگر پروردگار خود را فراموش نمى كند، نه آن حالتى كه شجاعان زورمند، و دلاوران مغرور به دلاورى خود و تكيه كنندگان بر نفس ‍ خويش ، دارند.
علاوه بر اين ، در كلام مجيد او هر جا كه اسمى از اين كلمه برده شده قبل و بعد از آن اوصاف و آثارى آمده كه در هر وقار و اطمينان نفسى يافت نمى شود، مثلا در باره رسول گراميش مى فرمايد: (اذ يقول لصاحبه لا تحزن ان الله معنا فانزل الله سكينته عليه و ايده بجنود لم تروها) و درباره مؤ منين مى فرمايد: (لقد رضى الله عن المؤ منين اذ يبايعونك تحت الشجره فعلم ما فى قلوبهم فانزل السكينه عليهم ) و نزول سكينت بر آنان را مقيد مى كند به اينكه چيزى در دل آنان سراغ داشت و بخاطر آن سكينت را بر دلهايشان نازل كرد. پس معلوم مى شود كه سكينت ، مخصوص آن دلى است كه يك نحوه طهارتى داشته باشد؛ و از سياق برمى آيد آن طهارت عبارتست از ايمان صادق يعنى ايمانى كه آميخته با نيت خلاف نباشد.
و نيز در باره مؤ منين مى فرمايد:
(هو الذى انزل السكينه فى قلوب المؤ منين ليزدادوا ايمانا مع ايمانهم و لله جنود السموات و الارض ) و از آثار سكينت زيادى ايمان بر ايمان را مى شمارد. و نيز مى فرمايد: (اذ جعل الذين كفروا فى قلوبهم الحميه حميه الجاهليه فانزل الله سكينته على رسوله و على المؤ منين و الزمهم كلمه التقوى و كانوا احق بها و اهلها).
نازل شدن سكينت موقوف است بر وجود طهارتدل و صفاى باطن 
و اين آيه بطورى كه ملاحظه مى كنيد اين معنا را خاطرنشان مى سازد كه نزول سكينت از ناحيه خداى تعالى همواره در مواردى بوده كه قبل از نزول آن استعداد و اهليت و قابليتى در قلب طرف وجود داشته ، و آن اهليت و قابليت همان چيزى است كه در آيه قبلى فرمود: (فعلم ما فى قلوبهم : فهميد كه در دل چه دارند، پس سكينت را بر ايشان نازل كرد)). و نيز خاطرنشان مى سازد كه يكى ديگر از آثار سكينت اين است كه هر كس آن را واجد شود ملازم تقوا و طهارت و دورى از مخالفت خدا و رسولش مى شود، و ديگر پيرامون محرمات و گناهان نمى گردد.
و اين معنا در حقيقت به منزله تفسيرى است كه جمله (ليزدادوا ايمانا مع ايمانهم ) را كه در آيه ديگرى واقع است تفسير مى كند، و مى رساند كه زياد شدن ايمان بر ايمان با نزول سكينت ، معنايش اين است كه انسان علاوه بر ايمان صادقش به اصل دعوت دين ، داراى نگهبانى الهى مى شود كه او را از آلوده شدن به گناهان و ارتكاب محرمات نگه مى دارد.
و اين خود شاهد خوبى است بر اينكه اولا منظور از مؤ منين در جمله مورد بحث غير از منافقين و غير از بيماردلان و سست ايمانان است . وقتى منافقين و بيماردلان و سست ايمانان مقصود نباشند تنها باقى مى ماند آن عده معدودى كه با رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) ثابت قدم ماندند، و آنها يا سه نفر، و يا چهار، يا نه ، يا ده يا هشتاد و يا كمتر از صد نفر بودند؛ و اين اختلاف در شماره آنان بخاطر اختلاف روايات است .
و اما اينكه آيا مؤ منين در اين آيه آن كسانى را هم كه بار اول فرار كردند و سپس جمع شدند و تا شكست دشمن ثابت قدم ماندند (كه بيشتر اصحاب رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) را اين دسته تشكيل مى دادند) شامل مى شود يا نه محل حرف است .
چيزى كه از آيات سكينت استفاده مى شود اين است كه نازل شدن سكينت موقوف بر اين است كه قبلا طهارت دل و صفاى باطنى در كار بوده باشد، تا خداوند با فرستادن سكينت آن را محكم و استوار سازد. و دسته دوم كه فرار كردند و برگشتند با اين عمل خود گناه كبيره اى را مرتكب شدند و چنين كسانى دلهايشان گناهكار است و قابليت سكينت را ندارند.
منظور از مؤ منانى كه سكينت بر آنان نازل گرديد افراد معدودى است كهرسول خدا(ص ) را تنها نگذاشتند و فرار نكردند
مگر اينكه از راه ديگرى اين دسته را هم مشمول موهبت سكينت بدانيم ، و بگوئيم درست است كه اين دسته با فرار از جنگ گناهكار و بيمار دل شدند، و ليكن ممكن است با دلهائى صادق به سوى پروردگار خود توبه نصوح كرده ، و واجد شرائط شده (فعلم ما فى قلوبهم ) و خداوند دلهايشان را قابل ديده و آنوقت سكينت را بر همه آنان يعنى اين دسته و دسته اول نازل كرده ، و همگى را بر دشمن ظفر داده است . و شايد تعبير به كلمه (ثم ) كه بعديت را مى رساند اشاره به همين معنا باشد.
و ليكن دو اشكال باقى مى ماند:
اول اينكه اگر اين احتمال صحيح مى بود جا داشت كه در آيه شريفه متعرض توبه توبه كاران شود، و اگر متعرض مى شد آنوقت جمله (ثم يتوب الله من بعد ذلك على من يشاء و الله غفور رحيم ) مختص به كفارى مى شد كه بعدا مسلمان شدند، و حال آنكه در آيه شريفه اثرى از چنين معنائى نيست ، قرينه اى هم كه اين احتمال را تقويت كند وجود ندارد - دقت بفرمائيد.
دوم اينكه وجدان هر كسى گواهى مى دهد كه ميان دو طايفه كه يكى از ايشان نسبت به رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) وفادارى نموده و از جان گذشتگى بخرج داده و آن ديگرى پيغمبر را در ميان دشمنان گذاشته و فرار كرده ، و حتى به پشت سر خود نگاهى هم نينداخته فرق بسيارى است ، و از روش قرآن بدور است كه ميان اين دو دسته فرق نگذارد، و محنتى را كه دسته اول در راه خدا كشيده و نفس خود را براى رضاى او در مهلكه ها انداخته ناديده انگارد و سپاسگزارى ننمايد، و حال آنكه خود قرآن خدا را شاكر و عليم خوانده است .
بلكه قرآن كريم اگر در جائى كه ملتى را عتاب و يا توبيخ و مذمت مى كند در ميان آن ملت حتى يك نفر صالح وجود داشته باشد آن يك نفر را استثناء نموده و خصوص او را مدح و ثنا مى گويد، همچنانكه در بسيارى از موارد كه خطاب متوجه يهود و نصارى است اين معنا را مشاهده مى كنيم ، و مى بينيم كه خداى تعالى عامه يهود و يا نصارى را مورد عتاب و يا مذمت و توبيخ قرار داده و نسبت كفر به آيات خدا و تخلف از اوامر و نواهى او را بايشان مى دهد، آنگاه يك عده قليلى از ايشان را كه به آيات خدا كفر نورزيده اند مدح و ثنا مى گويد.
و از اين روشن تر آياتى است كه متعرض داستان جنگ احد است كه نخست بر مؤ منان منت مى گذارد به اينكه سرانجام ياريشان كرد، و سپس مورد عتابشان قرار مى دهد كه چرا سستى نموده و تن بذلت دادند، آنگاه در آخر آن عده قليلى را كه ثبات قدم داشتند استثناء نموده و به وعده حسنى نويدشان داده آنهم نه يك بار و دوبار؛ مى فرمايد: (و سيجزى الله الشاكرين ) و يا (و سنجزى الشاكرين ).
نظير اين بيان را در آيات راجع به جنگ احزاب مشاهده مى كنيم ، چون در آن آيات مؤ منان را جميعا مورد عتاب شديدى قرار داده ، و منافقان و بيماردلان را مذمت و توبيخ مى كند، و از آن جمله مى فرمايد: (و لقد كانوا عاهدوا الله من قبل لا يولون الادبار و كان عهد الله مسئولا).
آنگاه در آخر، قضيه را بمثل آيه زير ختم مى كند: (من المؤ منين رجال صدقوا ما عاهدوا الله عليه فمنهم من قضى نحبه و منهم من ينتظر و ما بدلوا تبديلا)
و اگر احتمال فوق صحيح هست پس چرا خداوند در داستان جنگ حنين متعرض مدح مؤ منين ثابت قدم نشده و حال آنكه داستان مزبور دست كمى از ساير غزوات نداشت ؟ و نيز در ا