ين داستان مدحى و ستايشى كه مايه امتنان و سرافرازى مؤ منين باشد نكرده با اينكه افراد ديگرى را كه مانند ايشان بودند در آيات مربوط به ديگر غزوات به چنين مدحى مفتخر نموده است ؟
آنچه گفته شد اين احتمال را بذهن و به اعتبار عقلى نزديك مى سازد كه منظور از مومنانى كه سكينت بر ايشان نازل گرديد تنها خصوص آن افراد معدودى است كه رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) را وانگذاشتند، و فرار نكردند، و اما ساير مؤ منان يعنى آنهائى كه فرار كردند و دوباره برگشتند آنها مشمول جمله (ثم يتوب الله من بعد ذلك على من يشاء و الله غفور رحيم ) مى باشند البته نه همه آنان ، بلكه افرادى از ايشان كه مشمول عنايت و توفيق خداوندى گشتند، همچنانكه از كفار هوازن و ثقيف و از طلقاء و بيماردلان افرادى كه مشمول عنايت خداوندى شدند موفق به توبه گرديدند.
اين آن معنائى است كه بحث تفسيرى ما را بدان راهنمائى مى كند، و اما روايات ، بحث جداگانه اى دارد كه ان شاء الله تعدادى از آنها ذكر خواهد شد.
و اما استشهادى كه به برگشت فورى مسلمين پس از شنيدن نداى رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) و عباس كرده ، منافاتى با گفتار ما ندارد كه گفتيم جمله (ثم وليتم مدبرين وقتى با جمله اذا لقيتم الذين كفروا زحفا فلا تولوهم الادبار...) منضم شود ظهور در اين دارد كه عملى كه از مسلمانان در اين جنگ سر زد همانا فرار از جنگ بوده كه يا از ترس و يا عمدا و بمنظور بى ياور گذاشتن پيغمبر و يا بقول صاحب المنار بخاطر اضطراب و تزلزل ناگهانى مرتكب آن شدند.
ادامه خوشنودى و رضاى خدا از كسى و بقاء ستايش و مدح او بستگى دارد به بقاءصفات و احوال حميده او
و اما آن آيات ديگرى كه در مدح مسلمين و خوشنودى خدا از ايشان و استحقاق اجر و پاداششان آورده بايد دانست كه تمامى آن مدح ها مقيد به قيودى است كه با در نظر گرفتن آن ، دوام خوشنودى خدا و اجر و استحقاق آنان حتمى نخواهد بود، زيرا آيات مذكور آن عده اى از مسلمانان را مدح كرده كه لوازم عبوديت ، يعنى ايمان و اخلاص و صدق و خيرخواهى و مجاهدت در راه دين را دارا باشند، وقتى حمد و ستايش در آيات نامبرده باقى است كه اين لوازم هم باقى باشد، و وعده پاداشى كه در آنهاست وقتى به اعتبار خود باقى است كه صفات و احوالى كه باعث رسيدن به آن وعده هاست در طرف باقى مانده باشد، و اما اگر همان اشخاص مورد مدح و مورد وعده ، آن صفات و احوال را بخاطر حادثه و يا خطائى از دست داده باشند پر واضح است كه آن مدح و ثنا و آن وعده پاداش هم نسبت به ايشان از اعتبار مى افتد.
آرى ، مبادى خير و بركاتى كه در آنان بوده از مبادى انبياء و از صفت عصمت - كه با بودن آن صدور گناه محال است - قوى تر نيست ، و خداى تعالى بعد از ستايش بسيار از خيل انبياء مى فرمايد: (اگر همين انبياء شرك بورزند آنچه را كه از عمل خير مى كنند حبط و بى اجر مى شود).
و در تخطئه اين پندار فاسد كه (بخاطر اسلامى كه آورده ايم ديگر هيچ مكروهى بما نمى رسد) صريحا فرموده : اهل كتاب هم همين خيال را پيش خود مى كردند، آن يكى مى گفت : ما بخاطر اينكه يهودى هستيم ، از هر مكروهى مصونيم . و آن ديگرى مى گفت : ما چون داراى دين مسيحيتيم معذب نمى شويم ، و حال آنكه : (ليس بامانيكم و لا امانى اهل الكتاب من يعمل سوء يجز به ).
و اگر در بيعت رضوان آيه آمد كه خدا از مؤ منين خوشنود شد، بخاطر آن حالات پاكيره نفسانى ايشان بوده كه خدا ارزانيشان داشته بود. آرى رضاى خدا از صفات فعليه خداست كه عين افعال خارجى و منتزع از آنهاست . پس ، رضاى خدا عين همان حالات نفسانيه ايست كه به ايشان موهبت كرده بود، حالاتى كه بالطبع مستلزم اجر جزيل است ، و معلوم است كه اگر اين حالات تغيير كند رضاى خدا هم مبدل بغضب او، و نعمتش مبدل به نقمت مى گردد، و هيچ كس از خدا عهد نگرفته كه از وى راضى باشد و او را به سعادت برساند چه او نيكى كند و چه زشتى ، چه گناه كند و چه اطاعت ، چه ايمانش را حفظ كند و چه كافر شود، خداوند هم به كسى چنين عهدى نسپرده .
آرى ، اگر رضاى خدا از صفات ذاتيه او بود و خداوند در ذاتش متصف به رضا بود البته اين صفت تغيير نمى پذيرفت ، و در هيچ حالى زايل نمى شد، اما صفت ذات نيست بلكه صفت فعل است .
معناى (سكينت ) و اشاره به اينكه سكينت از جنود خداى تعالى است 

ثم انزل الله سكينته على رسوله و على المؤ منين ...

كلمه (سكينت ) همانطور كه گفته شد حالت قلبيى است كه موجب سكون نفس و ثبات قلب مى شود، و بطورى كه از تفسير آيات برمى آيد ملازم با ازدياد ايمان بر ايمان است ، و نيز ملازم با كلمه تقوى است ، كه قلب آدمى را به پرهيز از محرمات الهى وادار مى سازد.
و بايد دانست كه معناى اين كلمه غير از معناى كلمه عدالت است ، چون عدالت ملكه ايست نفسانى كه آدمى را از ارتكاب گناهان كبيره باز مى دارد، بخلاف سكينت كه هم از كبائر نگاه مى دارد و هم از صغائر.
و لذا مى بينيم كه خداى تعالى در كتاب مجيدش ، دادن سكينت را طورى بخود نسبت مى دهد كه از آن يك نوع اختصاص فهميده مى شود، مانند دادن روح كه مى فرمايد: (دميدم در آن از روح خودم )، و در باره سكينت هم مى فرمايد: (انزل الله سكينته : خداوند سكينت خودش را بر رسولش و بر مؤ منين نازل كرد).
بلكه از پاره اى آيات برمى آيد كه سكينت از جنود خداى تعالى است ، مانند آيه شريفه (هو الذى انزل السكينة فى قلوب المؤ منين ليزدادوا ايمانا مع ايمانهم و لله جنود السموات و الارض ).
و همچنين در بسيارى از آياتى كه كلمه سكينت در آنها آمده ، كلمه جنودهم آمده ، مانند آيه (فانزل الله سكينته عليه و ايده بجنود لم تروها).
و در آيه مورد بحث كه مى فرمايد: (ثم انزل الله سكينته على رسوله و على المؤ منين و انزل جنودا لم تروها).آنچه از سياق كلام استفاده مى شود اين است كه اين جنود عبارت از ملائكه اى بودند كه در معركه جنگ نازل مى شدند و يا لااقل ملائكه نازله در معركه جنگ نيز از آن جنود بوده اند، چون از سياق برمى آيد آن چيزى كه از سكينت و از ملائكه نازله در ميدان هاى جنگ برمى خاسته اين بوده كه كفار را عذاب و مؤ منان را يارى دهند، و آيات راجع به جنگ احد در سوره آل عمران و همچنين آيات اول سوره فتح اين معنا را به خوبى مى رساند، خواننده مى تواند به آن دو موضوع مراجعه كند تا حقيقت حال برايش روشن گردد - ان شاء الله تعالى .
و در تفسير آيه (فيه سكينه من ربكم ) در سوره بقرة آيه (248) در جلد دوم اين كتاب مطالبى راجع به سكينت گذشت كه براى اين مقام خالى از فايده نيست .

ثم يتوب الله من بعد ذلك على من يشاء و الله غفور رحيم

اين معنا در چند جا گذشت كه توبه خدا، به معناى اين است كه خداى تعالى بعنايت و توفيق خود به بنده اش باز گردد، و در درجه دوم او را شامل عفو و مغفرت خود قرار دهد. و توبه عبد بمعناى رجوع به سوى پروردگار است با ندامت و استغفار. و نيز گفتيم كه خداى تعالى هيچ وقت به سوى بنده اى كه بسويش بازگشت ندارد باز نمى گردد.
كلمه (ذلك ) بطورى كه از سياق برمى آيد اشاره به مضمون دو آيه قبل است ، و آن اين بود كه مسلمين بغير 