ليها لا تبديل لخلق الله ذلك الدين القيم ) و همچنين از آيه (ان الدين عند الله الاسلام ) و ساير آياتى كه در اين مقوله نازل شده استفاده مى شود.
و آن نكته اين است كه دين اسلام در عالم كون و خلقت و در عالم واقع ، اصلى دارد كه رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) به اسلام (تسليم ) و خضوع در برابر آن دعوت مى كند، و قرار دادن آن را روشن زندگى و عمل به آن را اسلام و تسليم در برابر خداى تعالى ناميده است . بنابراين ، اسلام بشر را به چيزى دعوت مى كند كه هيچ چاره اى جز پذيرفتن آن و تسليم و خضوع در برابر آن نيست ، و آن عبارتست از خضوع در برابر سنت عملى و اعتباريى كه نظام خلقت و ناموس آفرينش ، بشر را بدان دعوت و هدايت مى كند. و بعبارت ديگر اسلام عبارتست از تسليم در برابر اراده تشريعى خدا كه از اراده تكوينى او ناشى مى شود.
و كوتاه سخن ، براى حق كه واقع و ثابت است ، دينى و سنتى است كه از آنجا سرچشمه مى گيرد، همچنانكه براى ضلالت و كجى دينى است كه بشر را بدان مى خواند، اولى پيروى حق است ، همچنانكه دومى پيروى هوى ، لذا خداى تعالى مى فرمايد: (و لو اتبع الحق اهوائهم لفسدت السموات و الارض ).
پس اگر مى گوئيم (اسلام دين حق است ) معنايش اين است كه اسلام سنت تكوين و طريقه اى است كه نظام خلقت مطابق آن است ، و فطرت بشر او را به پيروى آن دعوت مى كند، همان فطرتى كه خداوند بر آن فطرت انسان را آفريده ، و در خلقت و آفريده خدا تبديلى نيست ، اين است دين استوار.
پس خلاصه آنچه كه گذشت اين شد كه اولا ايمان نداشتن اهل كتاب به خدا و روز جزا، معنايش اين است كه آنها ايمانى كه نزد خدا مقبول باشد ندارند. و حرام ندانستن محرمات خدا و رسول را معنايش اين است كه ايشان در تظاهر به گناهان و منهيات اسلام و آن محرماتى كه تظاهر به آن ، اجتماع بشرى را فاسد و زحمات حكومت حقه حاكم بر آن اجتماع را بى اثر و خنثى مى سازد پروا و مبالات ندارند. و تدين نداشتن ايشان به دين حق معنايش اين است كه آنها سنت حق را كه منطبق با نظام خلقت و نظام خلقت منطبق بر آن است پيروى نمى كنند.
و ثانيا جمله (الذين لا يومنون بالله ...) اوصاف سه گانه حكمت امر به قتال اهل كتاب را بيان مى كند، و با بيان آن مؤ منين را بر قتال با آنان تحريك و تشويق مى نمايد.
و ثالثا بدست آمد كه منظور از قتال اهل كتاب قتال با همه آنان است نه با بعضى از ايشان ، زيرا گفتيم كه كلمه (من ) در جمله (من الذين اوتوا الكتاب ) براى تبعيض نيست .

حتى يعطوا الجزيه عن يد و هم صاغرون

معناى (جزيه ) و مقصود از صغار اهل كتاب در:(...و هم صاغرون )
راغب در مفردات گفته است كلمه (جزيه ) به معناى خراجى است كه از اهل ذمه گرفته شود، و بدين مناسبت آن را جزيه ناميده اند كه در حفظ جان ايشان بگرفتن آن اكتفاء مى شود.
و در مجمع البيان گفته است كه (جزيه ) بر وزن (فعله ) از ماده (جزى ، يجزى ) گرفته شده ، مانند (عقده ) و (جلسه )، و اين كلمه به معناى جزا و كيفرى است كه بخاطر باقى ماندن اهل ذمه بر كفر، از ايشان گرفته مى شود. صاحب مجمع اين معنا را به على بن عيسى نسبت داده است .
و ليكن كلام راغب مورد اعتماد است ، و مطالب سابق ما آن را تاييد مى كند، زيرا در آنجا گفتيم حكومت اسلامى جزيه را به اين سبب مى گيرد كه هم ذمه ايشان را حفظ كند و هم خونشان را محترم بشمارد و هم به مصرف اداره ايشان برساند.
راغب در باره كلمه (صاغر) گفته است (صغر) و (كبر) از اسماء متضادى هستند كه ممكن است به يك چيز و ليكن به دو اعتبار اطلاق شوند، زيرا ممكن است يك چيزى نسبت به چيزى كوچك باشد و نسبت به چيز ديگرى بزرگ - تا آنجا كه مى گويد: اين كلمه اگر به كسر صاد و فتح غين خوانده شود، به معناى صغير و كوچك است ، و اگر به فتح صاد و غين هر دو خوانده شود، به معناى ذلت خواهد بود. و كلمه (صاغر) به كسى اطلاق مى شود كه تن به پستى داده باشد، و قرآن آن را در باره آن دسته از اهل كتاب كه راضى به دادن جزيه شده اند استعمال كرده و فرموده : (حتى يعطوا الجزيه عن يد و هم صاغرون ).
از آنچه در صدر آيه مورد بحث از اوصاف سه گانه اهل كتاب بعنوان حكمت و مجوز قتال با ايشان ذكر شده ، و از اينكه بايد با كمال ذلت جزيه بپردازند، چنين برمى آيد كه منظور از ذلت ايشان خضوعشان در برابر سنت اسلامى ، و تسليمشان در برابر حكومت عادله جامعه اسلامى است .
و مقصود اين است كه مانند ساير جوامع نمى توانند در برابر جامعه اسلامى صف آرائى و عرض اندام كنند، و آزادانه در انتشار عقايد خرافى و هوى و هوس خود به فعاليت بپردازند، و عقايد و اعمال فاسد و مفسد جامعه بشرى خود را رواج دهند، بلكه بايد با تقديم دو دستى جزيه همواره خوار و زير دست باشند.
پس آيه شريفه ظهور دارد در اينكه منظور از (صغار ايشان ) معناى مذكور است ، نه اينكه مسلمين و يا زمامداران اسلام به آنان توهين و بى احترامى نموده و يا آنها را مسخره كنند، زيرا اين معنا با سكينت و وقار اسلامى سازگار نيست ، هر چند بعضى از مفسرين آيه را بدان معنا كرده اند.
كلمه (يد) به معناى دست آدمى است ، و به قدرت و نعمت نيز اطلاق مى شود، حال اگر منظور از آن در آيه شريفه معناى اول باشد، قهرا معناى آيه اين مى شود: (تا آنكه جزيه را به دست خود بدهند) و اگر منظور از آن معناى دوم باشد، معناى آيه اين مى شود: (تا آنكه جزيه را از ترس قدرت و سلطنت شما به شما بدهند، در حالى كه ذليل و زير دست شمايند و در برابر شما گردن فرازى نمى كنند).
پس معناى آيه - و خدا داناتر است - اين مى شود: (با اهل كتاب كارزار كنيد، زيرا ايشان به خدا و روز جزا ايمان نمى آورند، ايمانى كه مقبول باشد و از راه صواب منحرف نباشد، و نيز آنها محرمات الهى را حرام نمى دانند، و به دين حقى كه با نظام خلقت الهى سازگار باشد نمى گروند، با ايشان كارزار كنيد، و كارزار با آنان را ادامه دهيد تا آنجا كه ذليل و زبون و زير دست شما شوند، و نسبت به حكومت شما خاضع گردند، و خراجى را كه براى آنان بريده ايد بپردازند، تا ذلت خود را در طرز اداى آن مشاهده نمايند، و از سوى ديگر با پرداخت آن حفظ ذمه و خون خود و اداره امور خويشتن را تامين نمايند.

و قالت اليهود عزير ابن الله و قالت النصارى المسيح ابن الله ...

كلمه (مضاهاه ) به معناى مشابهت و هم شكل بودن است ، و كلمه (افك ) - بطورى كه راغب مى نويسد - به معناى هر چيزيست كه از وجه حقيقى خودش منحرف شده باشد، و بنا به گفته وى معناى (يوفكون ) اين است كه ايشان در مرحله اعتقاد، از حق به سوى باطل منحرف مى شوند.
معرفى (عزير) و بيان اينكه مراد يهود از اينكه گفتند (عزير پسر خداست ) چهبوده است 
كلمه (عزير) نام همان شخصى است كه يهود او را به زبان عبرى خود (عزرا) مى خوانند، و در نقل از عبرى به عربى اين تغيير را پذيرفته است ، همچنانكه نام (يسوع ) وقتى از عبرى به عربى وارد شده به صورت كلمه (عيسى ) درآمده ، و بطورى كه مى گويند كلمه (يوحنا)ى عبرى در عربى (يحيى ) شده است .
و اين عزرا همان كسى است كه دين يهود را تجديد نمود، و تورات را بعد از آنكه در واقعه بخت النصر پادشاه بابل و ت