؟

يا ايها الذين آمنوا ما لكم اذا قيل لكم انفروا فى سبيل الله اثاقلتم الى الارض ...

كلمه (اثاقلتم ) اصلش (تثاقلتم ) بوده مانند (اداركوا) كه اصلش (تداركوا) بوده ، و همچنين كلماتى ديگر نظير آن ، و گويا در اين كلمه معناى ميل نهفته شده ، و به همين جهت با كلمه (الى ) متعدى شده ، و گفته شده است : (اثاقلتم الى الارض ) و معنايش ‍ اين است كه با گرانى ميل كرديد به سوى زمين ، و يا اين است كه تثاقل ورزيديد در حالى كه ميل مى كرديد به زمين . و مقصود از (نفر در راه خدا) سفر كردن براى جهاد است .

ارضيتم بالحيوه الدنيا من الاخرة

مثل اينكه در اينجا در كلمه (رضا) معناى قناعت نهفته كه با حرف (من ) متعدى است ، همچنانكه خود ما هم مى گوئيم : (من از مال به خوبش راضيم ) يعنى قانعم ؛ و يا مى گوئيم : (من از همه اين مردم به دوستى با فلانى راضيم ) يعنى قانعم . و بنا بر اين ، در حقيقت در كلام نوعى عنايت مجاز بكار رفته ، و چنين مى فهماند كه زندگى دنيا يك درجه پستى از زندگى آخرت است ، و زندگى دنيا و آخرت يكى حساب شده ، و مردم مورد نظر آيه از اين زندگى به درجه پستش قناعت كرده اند و جمله (فما متاع الحيوه الدنيا فى الاخره الا قليل ) هم به اين عنايت مجاز، اشعار دارد.
بنابر آنچه كه گذشت ، معناى آيه شريفه اين است : اى كسانى كه ايمان آورده ايد! چه شده است شما را وقتى كه پيغمبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) (بمنظور تعظيم اسم آنجناب در آيه ذكر نشده ) به شما مى گويد براى جهاد بيرون شويد تثاقل و كندى مى كنيد، مثل اينكه دلتان نمى خواهد به جهاد برويد، مگر از زندگى آخرت به زندگى دنيا قناعت كرده ايد؟ اگر چنين است بدانيد كه زندگى دنيا نسبت به زندگى آخرت جز يك زندگى پست و اندكى نيست .
در اين آيه و آيه بعدش به مؤ منين عتابى شديد و تهديدى سخت شده ، و همچنانكه در روايات شان نزول آمده ، اين آيات با داستان جنگ تبوك انطباق دارد.

الا تنفروا يعذبكم عذابا اليما و يستبدل قوما غيركم ...

عذابى كه در اين آيه بدان انذار و تهديد شده اند مطلق است و قيدى بدان نخورده ، و بهمين جهت هيچ وجهى نيست كه ما آن را به عذاب آخرت اختصاص دهيم . و چه بسا سياق خود آيه اين معنا را تاييد كند كه منظور از عذاب ، عذاب دنيا و يا حد اقل عذاب دنيا و آخرت است .
و اينكه فرمود: (و گروهى را غير از شما مى آورد) يعنى گروهى را كه چون شما در امتثال اوامر خدا و كوچ كردن در راه او تثاقل و كندى نمى ورزند. دليل اين معنا قرينه مقام است . (و لا تضروه شيئا) اشاره است به ناچيزى مخالفتهاى ايشان در درگاه خداى سبحان ، و اينكه اگر او بخواهد ايشان را از ميان برداشته قوم ديگرى را جايگزين ايشان كند كارى از دستشان برنخواهد آمد، زيرا خداى تعالى از اطاعت ايشان منفعت و از مخالفتشان ضررى نمى بيند، بلكه نفع و ضررشان عايد خودشان مى شود.
(و الله على كل شى ء قدير) اين جمله تعليل است براى جمله (يعذبكم عذابا اليما و يستبدل قوما غيركم ).
اگر شما پيامبر (ص ) را يارى نكنيد، بدانيد كه خداوند وقتى كه مشركين او رابيرون كردند با انزال سكينه و جنود غيبى او را يارى نمود

الا تنصروه فقد نصره الله اذ اخرجه الذين كفروا ثانى اثنين اذ هما فى الغار
.
كلمه (ثانى اثنين ) به معناى يكى از آن دو تا است . و كلمه (غار) به معناى سوراخ وسيعى است كه در كوه باشد، و مقصود از آن در اينجا غارى است كه در كوه ثور قرار داشته ، و اين غار غير از غاريست كه در كوه حرا قرار داشت . و بنا بر اخبار بسيارى ، رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) قبل از بعثت ، بسيارى از اوقات در آنجا بسر مى برده . و مقصود از (صاحب - همراه ) او بنا بر نقل قطعى ابو بكر است .

اذ يقول لصاحبه لا تحزن ان الله معنا

مقصود از (حزن ) اندوهى است كه از ترس ناشى مى شود؛ يعنى به همراهش گفت : از ترس تنهائى و غربت و بى كسى و فراوانى دشمن و يكدلى دشمنان من ، و اينكه مرا تعقيب كرده اند غم مخور كه خداى سبحان با ماست ، او مرا بر دشمنانم يارى مى دهد.

فانزل الله سكينته عليه و ايده بجنود لم تروها...

يعنى خداوند سكينت خود را بر رسول خود نازل و رسول خويش را به جنودى كه دشمنان نمى ديدند تاييد نمود، و آن جنود دشمنان را از راه هاى مختلفى از وى منصرف مى كردند، و آن راه هاى مختلف همان عواملى بود كه در انصراف مردم از وارد شدن در غار و دستگير كردن آنجناب موثر بود. و در اينكه آن عوامل چه بوده رواياتى وارد شده كه - ان شاء الله - در بحث روايتى خواهد آمد.
چند دليل بر اينكه ضمير (عليه ) در جمله :(فانزل الله سكينة عليه ) به رسول (ص ) برمى گردد نه به صاحب(ابوبكر)
در اينجا خواهيد پرسيد چرا ضمير (عليه ) را به ابى بكر برنگردانديد، و آن را به رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) عايد ساختيد؟ در جواب مى گوئيم : به چند دليل : اول ، بخاطر اينكه همه ضميرهائى كه قبل و بعد از اين ضمير هست يعنى ضميرهاى (الا تنصروه )، (نصره )، (اخرجه )، (لصاحبه ) و (ايده ) همه به آنجناب برمى گردد، و با اين حال و با اينكه قرينه قطعيه اى در كار نيست معنا ندارد كه در ميان همه اين ضمائر تنها ضمير (عليه ) را به ابى بكر برگردانيم .
دوم اينكه ، اصل بناى كلام بر اساس تشريح و بيان نصرت و تاييدى است كه خداى تعالى نسبت به پيغمبر گرامى اش نموده ، و از اينجا شروع شده كه اگر شما او را يارى نكنيد؛ خداوند در روزى كه احدى نبود تا بتواند ياريش كند او را يارى فرمود، و سكينت بر او نازل كرد، و بوسيله جنودى از نصر كمك نموده ، از كيد دشمنان حفظ فرمود؛ و همه اينها مختص به رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) بوده .
بدليل اينكه كلمه (اذ) سه مرتبه تكرار شده و در هر بار جمله ما قبل تشريح شده . در بار اول كه فرمود: (اذ اخرجه الذين كفروا) بيان مى كند آن زمانى را كه بطور اجمال در جمله (فقد نصره الله ) بود، و مى فهماند در آن زمانى او را يارى كرد كه كفار او را بيرون كردند. و در بار دوم كه فرمود: (اذ هما فى الغار) بيان مى كند تشخيص حالى را كه قبل از آن ذكر شده بود، يعنى حال (ثانى اثنين ) را، و مى فهماند كه زمان اين حال چه وقت بود؛ يعنى ، در چه وقت او يكى از دو نفر بود. و در بار سوم كه فرمود: (اذ يقول لصاحبه ) بيان كرد تشخيص آن زمانى را كه در غار بودند.
سوم اينكه ، آيه شريفه همچنان در يك سياق ادامه دارد، تا آنجا كه مى فرمايد: (و جعل كلمه الذين كفروا السفلى و كلمه الله هى العليا)، و جاى هيچ ترديد نيست كه اين جمله بيان جملات قبل ، و مقصود از (كلمه كسانى كه كافر شدند) همان رايى است كه مشركين مكه در دار الندوه دادند، كه دسته جمعى آنجناب را به قتل رسانيده ، نورش را خاموش كنند. و مقصود از (كلمه خدا) وعده نصرت و اتمام نورى است كه به وى داده . و با اين حال چطور ممكن است ميان بيان و مبين جمله اى آورده شود كه بيان مبين نباشد، يعنى ، بيان راجع به نصرتى باشد كه خداى تعالى از آنجناب كرده ، و مبين راجع باشد به نصرت غير او.
پس با در نظر داشتن اين چند جواب ، بايد گفت معناى آيه اين است كه : اگر شما مومنان ، او را يارى نكنيد، بارى خداوند يارى خود را نسبت به او هوي