ا ساخت ، (و همه به ياد داريد) در آن روزى كه احدى ياور و دافع از او نبود و دشمنان بى شمار او با هم يكدل و يك جهت و براى كشتنش از هر طرف احاطه اش كردند، و او ناگزير شد به اينكه از مكه بيرون رود و جز يك نفر كسى با او نبود، در آن موقعى كه در غار جاى گرفت و بهمراه خود (ابو بكر) مى گفت (از آنچه مى بينى اندوهناك مشو كه خدا با ماست و يارى بدست اوست ) چگونه خداوند ياريش كرد.
سكينت خود را بر او نازل و او را با لشكريان غير مرئى كه به چشم شما نمى آمدند تاييد فرمود، و كلمه آنهائى را كه كفر ورزيدند - يعنى آن حكمى كه بر وجوب قتل او صادر نموده و دنبالش دست به اقدام زدند - خنثى و مغلوب نمود. آرى ، كلمه خدا - يعنى آن وعده نصرت و اظهار دين و اتمام نورى كه به پيغمبرش داد - غالب و برتر است و خدا عزيز و مقتدرى است كه هرگز مغلوب نگشته ، حكيمى است كه هرگز دچار جهل و در اراده و فعلش دچار خبط و غلط نمى شود.
از آنچه گذشت چند امر روشن مى گردد:
امر اول اينكه جمله (فانزل الله سكينته عليه ) در عين اينكه متفرع بر جمله (اذ يقول لصاحبه لا تحزن ) شده متفرع بر جمله (فقد نصره الله ) نيز هست . چون همانطور كه گفتيم ظرف (اذ - زمانيكه ) ظرف براى نصرت است ، و كلام در مقام بيان يارى خداى تعالى از آنجناب است ، و لا غير، در نتيجه تفريع نيز. تفريع بر ظرف است با مظروف . به بيان ساده تر، جمله (فانزل الله سكينته ) تفريع است بر جمله (فقد نصره الله ) نه بر جمله (يقول لصاحبه لا تحزن ).
استدلال بعضى به جمله فوق براينكه سكينت بر ابوبكرنازل شده ، و چند اشكال بر آن استدلال 
و چه بسا بعضى با اين آيه استدلال بر نزول سكينت بر ابى بكر كرده اند؛ به اين بيان كه رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) لا يزال بر سكينتى از پروردگار خود بود و ديگر معنا ندارد كه در خصوص اينجا بفرمايد (ما سكينت خود را بر وى نازل كرديم )، پس بطور مسلم اين سكينت بر ابى بكر نازل شده .
ليكن چند اشكال بر اين استدلال وارد است : اول اينكه ، با آيه (ثم انزل الله سكينته على رسوله و على المومنين ) كه مربوط به داستان جنگ حنين است نمى سازد؛ زيرا مى بينيم كه صريحا مى فرمايد (خداوند سكينت خود را بر آنجناب و بر مؤ منين نازل كرد) و اگر آنجناب در آن روز سكينت داشت حاجتى بر سكينت مجدد نبود. و اگر بگوئى ممكن است در آن روز اضطراب جديدى بر آنجناب دست داده باشد، بخلاف داستان غار؛ در جواب مى گوئيم اين قول بى دليل است ، براى اينكه آيه مربوط به جنگ حنين اضطراب و اندوه و هيچ چيز ديگرى را از آنجناب نقل نمى كند، تنها و تنها متعرض فرار مؤ منين است . علاوه بر اينكه ، اين حرف خود دليل بر بطلان اصل دعوى است ، زيرا اگر رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) دائما داراى سكينتى از پروردگار خود بود، ديگر معنى نداشت در جنگ حنين مضطرب شود، تا در نتيجه سكينت مجددى بر او نازل گردد. مگر اينكه بگويند مقصود ما اين نيست كه در تمامى عمر هميشه بر سكينتى از پروردگار خود بوده ، بلكه مقصودمان اين است كه آنجناب در غار دائما داراى سكينت بود.
نظير آيه حنين آيه سوره فتح است كه صريحا از نزول سكينت بر آنجناب و بر مؤ منين خبر داده ، مى فرمايد: (اذ جعل الذين كفروا فى قلوبهم الحميه حميه الجاهليه فانزل الله سكينته على رسوله و على المومنين ).
اشكال دوم اينكه ، اگر نتيجه (فانزل الله سكينته عليه ) مربوط به ابى بكر باشد بايد نتيجه ديگر، يعنى جمله (و ايده بجنود لم تروها) نيز مربوط به وى باشد؛ زيرا وحدت سياق شهادت مى دهد كه اين نتيجه ها همه فرع بر يك جاست و تفكيك در سياق واحد صحيح نيست ، و لازمه اين حرف اين است كه تاييد به جنود غير مرئى راجع به آنجناب نباشد.
حتى بعضى از صاحبان اين قول براى فرار از تفكيك در سياق واحد، به اين لازمه هم ملتزم شده و گفته اند: ضمير در (ايده ) هم به ابى بكر برمى گردد.
بعضى ديگر اين معنا را تاييد نموده اند به اينكه (هر چند در آيات راجع به نزول جنود غير مرئى مانند آيه راجع به داستان حنين و آيات راجع به داستان احزاب و واقعه بدر نيامده كه اين جنود بر مؤ منين نازل شده ، و تصريح نكرده به اينكه جنود نامبرده مؤ منين را تاييد كرده اند، ليكن از آنجائى كه مى دانيم اين جنود براى يارى و امداد، نازل شده اند قهرا مؤ منين را هم يارى و امداد كرده اند؛ پس ‍ چه مانعى دارد كه بگوئيم جنود غير مرئى در داستان غار، ابى بكر را هم تاييد كرده اند، با اينكه مى دانيم تاييد همه مؤ منين و يا فقط ابى بكر در حقيقت تاييد رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) است .
من خيال مى كنم خوب بود آقايان كه با كمال بى پروائى جمله (و ايده بجنود لم تروها) را نيز در شان ابى بكر گرفته اند با كمى بى پروائى ديگرى فرع سوم يعنى جمله (و جعل كلمه الذين كفروا السفلى ...) را هم نازل در شان وى مى شمردند، تا هيچ تفكيكى در سياق لازم نيايد.
و خواننده محترم توجه دارد كه اين معنائى كه آقايان بدان ملتزم شده اند آيه را از معناى واحدى كه دارد به معناى متناقض الاطرافى برمى گرداند، كه اولش منافى با آخرش و ذيلش مناقض با صدرش است ، براى اينكه صدر آيه اين معنا را افاده مى كند كه رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) در نظر خداى تعالى گرامى تر از آن است كه او را ذليل و محتاج نصرت مردم معاصرش كند، بلكه ، ولى نصرتش خود اوست ، بشهادت اينكه در آن روزگارى كه احدى از اين مردم پيرامون او نبودند او را يارى فرمود. آنگاه وقتى در ذيل شروع مى كند به بيان آن نصرت ، گفتگو از نصرت غير پيغمبر را به ميان مى آورد. و مى فرمايد: خداوند سكينت خود را بر آن غير نازل نمود. و او را به لشكريانى نامرئى تاييد نمود...
و به فرضى هم كه نصرت خدا نسبت به ابى بكر و يا همه مؤ منين در حقيقت نصرت آنجناب باشد بارى آيه شريفه با اين معنا نمى سازد، بلكه سياق آيه آن را دفع مى كند، زيرا آيه قبلى همه مؤ منين را در يك خطاب جمع نموده و همه را عتاب و تهديد مى كرد كه چرا از اجابت رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) تثاقل مى ورزيد. در آيه دوم همه را به كوچ دادن در راه جهاد امر مى فرمود. و در آيه بعديش به عذاب و به استبدال قومى ديگر تهديدشان كرده براى همه مؤ منين معاصر آنجناب روشن مى ساخت كه خدا و رسولش ‍ از يارى ايشان بى نياز است و آنها نمى توانند به خدا ضررى برسانند. و در آيه سوم مى فرمايد: خداوند در روزى كه پاى يكى از آنان در كار نبود آنجناب را يارى فرمود، و آن روزى بود كه كفار بيرونش كرده و او با يك نفر ديگر به غار پناهنده شد، آن روزى كه به همراهش گفت غم مخور كه خدا با ماست .
و پر واضح است كه مقتضاى اين مقام بيان يارى و تاييدى است كه خداوند از شخص آن حضرت كرده ، نه يارى و تاييدى كه بوسيله مؤ منين و يا يك نفر از ايشان كرده ، آنهم با اين سابقه كه همه مؤ منان را مورد عتاب قرار داده است ، همچنانكه در چنين مقامى هيچ تناسبى ندارد كه بشرح نصرت خدا از يكى از مؤ منين كه در آن روز با وى بود بپردازد.
و يا با جمله (اذ اخرجه الذين كفروا ثانى اثنين ) بطور اجمال به نصرتى كه از خود آن حضرت نموده اشاره 