ند، و آنگاه در تفصيل اين اجمال شروع كند به نصرتى كه از همراه او كرده و سكينتى كه بر همراه او نازل نموده ، و تاييدى كه با فرستادن جنود غير مرئى از همراه او بعمل آورده است ، چون مقام بهيچ وجه مناسبتى با اين وضع ندارد.
اشكال سوم اينكه ، صاحبان اين سخن معناى سكينت را نفهميده اند؛ ما در تفسير آيه (ثم انزل الله سكينته على رسوله و على المومنين ) به معناى سكينت اشاره كرديم .
امر دوم اينكه منظور از (تاييد آنجناب به جنود غير مرئى ) تاييدى است كه در همان روز خداى تعالى نمود، و سياق آيه همين معنا را افاده مى كند. پس ، از اينكه بعضى ها گفته اند منظور از آن جنود، جنود ملائكه در جنگ احزاب و حنين بوده است و آيات خود اين دو داستان بدان صراحت دارد، گفتاريست كه هيچگونه دلالتى در الفاظ آيه مورد بحث بر آن ديده نمى شود.
مراد از (كلمة الذين كفروا) و (كلمة الله ) در آيه شريفه 
امر سوم كه از بيان گذشته ما روشن گرديد اين است كه منظور از (كلمه ) در جمله (و جعل كلمه الذين كفروا السفلى ) همان رايى است كه از مجلس شوراى معروف به دار الندوه گذرانيده ، براى اجراء آن و كشتن آنجناب و خاموش كردن نور دعوت حقه اش ‍ دامن به كمر زدند. و منظور از (كلمه ) در جمله (و كلمه الله هى العليا) آن وعده اى است كه خداوند به رسول گرامى اش داده بود كه دين او را يارى نموده بر همه اديان غلبه مى دهد.
چون آيه شريفه (فقد نصره الله اذ اخرجه الذين كفروا) مضمونش همان مضمونى است كه آيه (و اذ يمكر بك الذين كفروا ليثبتوك او يقتلوك او يخرجوك و يمكرون و يمكر الله و الله خير الماكرين ) آن را افاده مى كند.
ذيل آيه هم كه مى فرمايد: خداوند كلمه ايشان را باطل و كلمه الهيه را احقاق مى كند قطعا مربوط به همان صدر آيه يعنى داستان اخراج ، و يا به عبارتى اضطرار بخروج از مكه است . و امرى كه آنجناب را مضطر و ناگزير كرد به اينكه از مكه بيرون رود و خدا آن امر را باطل ساخت ، آن رايى است كه در دار الندوه گذرانيدند، و آن تصميم بر قتل آنجناب بود. پس كلمه اى كه خدا باطلش كرد و آن را مغلوب نمود همين تصميم قريش بود. و در مقابل ، آن كلمه الهى را كه احقاق نمود، همان نصرت آنجناب و پيشبرد دين او بود.
اين را گفتيم تا به خوبى معلوم شود اينكه بعضى از مفسرين منظور از (كلمه كفار) را كفر و شرك و منظور از (كلمه الله ) را توحيد و ايمان دانسته اند صحيح نيست ؛ زيرا هر چند كفر و شرك كلمه كفار و توحيد كلمه الله هست ، اما لازمه آن اين است كه منظور از كلمه كفار و كلمه الله همه جا و حتى در جائى كه قرينه بر خلاف هم باشد اين دو معنا است .
در راه جهاد عذر و بهانه نياوريد و به هر وسيله ممكن(امول و انفس ) جهاد كنيد

انفروا خفافا و ثقالا و جاهدوا باموالكم و انفسكم فى سبيل الله ذلكم خير لكم ان كنتم تعلمون

(خفاف ) جمع (خفيف )، و (ثقال ) جمع (ثقيل ) است . و ثقل در اين آيه شريفه به قرينه مقام ، كنايه است از وجود موانعى كه نگذارد انسان براى جهاد در راه خدا بيرون رود، نظير كثرت مشاغل مربوط به امور مالى و بازارى ، يا علاقه فراوان نسبت به زن و فرزند و خويشان و دوستان ، به حدى كه دورى و جدائى از آنان در دل انسان مكروه و ناپسند آيد، و همچنين نداشتن زاد و راحله و اسلحه و هر مانع ديگرى كه آدمى را از شركت در جهاد باز بدارد، و در مقابل منظور از (خفت سبكبارى ) اين است كه هيچ يك از اينها مانع او نشود.
پس اينكه امر فرمود چه خفافا و چه ثقالا به جهاد رويد با اينكه اين دو حال معناى متقابل يكديگر را دارند معنايش اين است كه على اى حال به جهاد برويد، و هيچ بهانه اى را عذر نياوريد، همچنانكه معناى اينكه فرمود: (به اموال و انفستان ) اين است كه بهر وسيله كه برايتان ممكن است جهاد كنيد.
از اينجا معلوم مى شود كه امر به جهاد در آيه شريفه مطلق است ، و منافات ندارد كه در دليل ديگرى با بودن پاره اى از اعذار و موانع از قبيل مرض ، كورى ، شلى و امثال آن ، مقيد بشود و در نتيجه با بودن آن عذرها، وجوب جهاد ساقط گردد. پس كسى خيال نكند كه معناى خفافا و ثقالا اين است كه حتى با بودن آن اعذار هم بايد بيرون رويد.

لو كان عرضا قريبا و سفرا قاصدا لاتبعوك ...

كلمه (عرض ) به معناى چيزى است كه زوال و نابودى بسرعت در آن راه يابد. اين كلمه به مال دنيوى نيز اطلاق مى گردد و همين معنا مورد نظر اين آيه مى باشد.
و منظور از نزديك بودن آن ، نقد و در دسترس بودن است ، و منظور از اين كه سفر قاصد باشد با در نظر گرفتن اين كه كلمه قصد به معناى وسط و ميانه است اين است كه خيلى دور و طولانى نباشد، بلكه براى مسافر آسان و نزديك باشد. كلمه (شقه ) به معناى مسافت است ، و از اين نظر آن را شقه گفته اند كه پيمودن آن مستلزم مشقت است .
اين آيه بطورى كه از سياقش برمى آيد سرزنش و مذمت منافقينى است كه از همراهى كردن با رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) براى جنگ تبوك تخلف ورزيدند، و اينكه گفتيم جنگ تبوك ، براى اينكه تنها جنگى كه منافقينى تخلف ورزيدند و مسافتش هم دور بود جنگ تبوك بود، و آيه شريفه به غير آن تطبيق نمى كند.
و معناى آيه اين است كه : اگر تو ايشان را به كارى دعوت مى كردى كه نفع مالى مسلم و نقدى مى داشت . و به دست آوردنش هم آسان مى بود بطور مسلم تو را اجابت مى كردند و با تو بيرون مى آمدند تا به طمع خود برسند و غنيمتى كه وعده داده بودى به چنگ آورند، و ليكن تو ايشان را به سفرى دور و دراز و كارى دشوار دعوت كردى ، و لذا درباره آن تثاقل ورزيدند.
و بزودى بعد از آنكه از جنگ برگشتيد و ايشان را در تخلفشان سرزنش كرديد به خدا سوگند خواهند خورد كه اگر ما استطاعت مى داشتيم با شما مى آمديم ، اينها با اين طريقه اى كه در امر جهاد اتخاذ كرده اند كه هر وقت آسان و پر درآمد بود شركت كنند و هر وقت دور و پر مشقت بود تخلف نموده و عذرها و سوگند دروغين بياورند خود را هلاك خواهند كرد، و خدا مى داند كه در سوگندشان دروغگويند. و ممكن هم هست كه جمله (يهلكون انفسهم ) تنها مربوط به سوگند دروغين ايشان باشد.

عفا الله عنك لم اذنت لهم حتى يتبين لك الذين صدقوا و تعلم الكاذبين

جمله اولى يعنى : (عفا الله عنك ) دعا به جان پيغمبر است ، نظير نفرين به كشته شدن كه در چند جاى قرآن آمده ، مانند: (قتل الانسان ما اكفره ) و (فقتل كيف قدر) و (قاتلهم الله انى يوفكون ).
جمله مذكور متعلق است به جمله (لم اذنت لهم ) و مقصود از اذن ، اذن در تخلف و تقاعد از جنگ است ، و با در نظر داشتن اينكه استفهام در آن براى انكار و يا توبيخ است ، معناى آن چنين مى شود: جا داشت به هيچ وجه اذن نمى دادى به اينكه تخلف ورزيده و از جنگ تقاعد كنند. و با اين معنائى كه ما كرديم تعلق و ارتباط غايتى كه در جمله (حتى يتبين لك الذين صدقوا) است با جمله (لم اذنت لهم ) به خوبى روشن مى شود، و معلوم مى گردد كه اين تعلق و ارتباط ميان آن غايت و معنائى است كه از آن استفهام شده ، نه ميان غايت و خود استفهام ، چون اگر اينطور باشد خلاف مقصود را مى رساند (به عبارت ساده تر نمى خواهد بفرمايد: چرا اذن دادى به اي