سول الله ! آيا نظر شما اين نيست كه انبياء معصومند. فرمودند: چرا. مامون در ضمن پرسش هاى خود پرسيد: (يا ابا الحسن پس آيه عفا الله عنك لم اذنت لهم ) چه معنا دارد؟
حضرت رضا (عليه السلام ) فرمود: اين از قبيل مثل معروف (در، بتو مى گويم ديوار تو بشنو) است ، خداى تعالى در اين آيه روى سخن خود را به پيغمبرش كرده و ليكن مقصودش امت او است ؛ و همچنين است آيه (لئن اشركت ليحبطن عملك و لتكونن من الخاسرين اگر شرك بورزى عملت بى اجر مى شود و مسلما از زيانكاران خواهى شد) و نيز آيه (و لو لا ان ثبتناك لقد كدت تركن اليهم شيئا قليلا اگر نبود كه ما تو را ثابت قدم كرده بوديم چيزى نمى ماند كه تو هم مقدار كمى متمايل به ايشان مى شدى .) مامون گفت : درست فرمودى يا بن رسول الله .
مؤ لف : مضمون اين روايت درست مطابق بيانى است كه ما در معناى اين آيه گذرانديم ، نه آن حرفى كه ديگران زدند و گفتند (اذن دادن آنجناب به اينكه منافقين تقاعد بورزند ترك اولائى بوده نه گناه )، زيرا اگر ترك اولى مى بود ديگر معنا نداشت كه عتاب در آيه از قبيل (در بتو مى گويم ديوار تو بشنو) بوده باشد.
و در الدر المنثور است كه عبدالرزاق در كتاب المصنف و ابن جرير از عمرو بن ميمون اودى روايت كرده اند كه گفت : رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) دو كار كرد كه در آن دو كار هيچگونه دستورى نداشت ؛ يكى اينكه به منافقين اجازه تقاعد داد و ديگر آنكه اسير گرفت ، و خداى تعالى در برابر اين دو عمل فرمود: (عفا الله عنك لم اذنت لهم ...).
داستان چند تن از مؤ منينى كه با تاءخير به لشگريان عازم تبوك پيوستند يا آنكهتخلف كردند و سپس توبه نمودند
مؤ لف : اشكالهائى كه بر اين روايت وارد است از بيان گذشته ما معلوم شد.
و در تفسير قمى در ذيل آيه (و لو ارادوا الخروج لاعدوا له عده ...) و همچنين در ذيل آيه بعدش گفته است : عده اى هم از رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) تخلف كردند كه داراى نيت صادق و بصيرت در دين بودند و هيچ شك و ترديدى در عقائدشان رخنه نكرده بود، ليكن پيش خود گفته بودند ما بعد از آنكه رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) حركت كردند به او ملحق مى شويم .
از آن جمله يكى ابو خيثمه بود كه مردى قوى و داراى دو همسر و دو آلاچيق بود، همسران وى آلاچيق هايش را آب پاشى كرده ، در آن آب آشاميدنى خنكى فراهم نموده و طعامى تهيه كرده بودند، در همين بين كه رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) مسلمانان را دستور حركت داد او سرى به آلاچيق هاى خود زد و در جواب هواى نفس خود كه او را به استفاده از آنها دعوت مى كرد گفت : نه ، به خدا سوگند اين انصاف نيست كه رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) با اينكه خداى تعالى از گذشته و آينده او در گذشته حركت كند و در شدت حرارت و گرد و غبار و با سنگينى سلاح راه بپيمايد و در راه خدا جهاد كند، آنگاه ابو خيثمه كه مردى نيرومند است در سايه آلاچيق و در كنار همسران زيباى خود به عيش و لذت بپردازد؛ نه به خدا سوگند كه از انصاف بدور است .
اين بگفت و از جا برخاست شتر خود را آورد و اثاث سفر را بر آن بار كرد و به رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) ملحق شد. مردم وقتى ديدند سوارى از دور مى رسد به رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) گزارش دادند، حضرت فرمود: بايد ابو خيثمه باشد. ابو خيثمه نزديك شد و جريان خود را بعرض رسانيد. حضرت جزاى خير برايش طلب نمود و براى او دعاى خير فرمود.
ابوذر نيز سه روز از رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) تخلف كرد؛ جريان كار او اين بود كه شترش ضعيف و لاغر بود و در بين راه از پاى درآمد، و ابو ذر ناگزير شد اثاث خود را از پشت شتر پائين آورده ، بدوش خود بكشد. بعد از سه روز مسلمانان ديدند مردى از دور مى رسد؛ به رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) گزارش دادند؛ حضرت فرمود: بايد ابو ذر باشد. گفتند: آرى ، ابو ذر است . حضرت فرمود به استقبالش برويد كه او بسيار تشنه است . مسلمانان آب برداشته ، به استقبالش شتافتند.
ابوذر خود را به رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) رسانيد در حالى كه طرفى آب همراه داشت . رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) فرمود: آب داشتى و تشنه بودى ؟ عرض كرد: بلى . فرمود: چرا؟ عرض كرد در ميان راه به سنگى گودى برخوردم كه در گودى آن آب باران جمع شده بود، وقتى از آن چشيدم ديدم آب بسيار گوارائى است ، با خود گفتم از اين آب نمى خورم مگر بعد از آنكه رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) از آن بياشامد.
حضرت فرمود: اى ابا ذر ! خدا رحمتت كند، تو تنها زندگى مى كنى و تنها هم خواهى مرد، و تنها محشور خواهى شد، و تنها به بهشت خواهى رفت . اى اباذر! مردمى از اهل عراق بوسيله تو سعادتمند مى شوند، آنان به جنازه تو برمى خورند، تو را غسل و كفن كرده بر جنازه ات نماز مى خوانند و دفن مى كنند.
راوى سپس اضافه كرده : در ميان كسانى كه از آنجناب تخلف ورزيدند عده اى از منافقين بودند و عده اى هم از نيكان كه سابقه نفاق از ايشان ديده نشده بود، از آنجمله كعب بن مالك شاعر و مراره بن ربيع و هلال بن اميه رافعى بودند. بعد از آنكه خداوند توبه شان را قبول كرد، كعب گفته بود: من از خودم در تعجبم زيرا هرگز بياد ندارم كه روزى به مثل آن ايامى كه رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) حركت مى كرد سر حال و نيرومند بوده باشم و هيچوقت جز در آن ايام داراى دو شتر نبودم ، با خود مى گفتم فردا به بازار مى روم و لوازم سفر را خريدارى مى كنم بعدا خود را به رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) مى رسانم ، به بازار مى رفتم و ليكن حاجت خود را برنمى آوردم تا آنكه به هلال بن اميه و مراره بن ربيع برخوردم . آندو نيز از رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) تخلف كرده بودند باز هم متنبه نشدم با آندو قرار گذاشتم كه فردا به بازار برويم ، فردا به بازار رفتيم ولى كارى صورت نداديم ، خلاصه در اين مدت كار ما اين بود كه مرتب مى گفتيم فردا حركت مى كنيم و حركت نمى كرديم تا يك وقت خبردار شديم كه رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) برمى گردد، آنوقت دچار ندامت و شرمسارى شديم .
پس از پايان جنگ وقتى كه رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) به مدينه نزديك شد به استقبالش شتافتيم تا او را تهنيت بگوييم كه بحمد الله بسلامت برگشته ، و ليكن با كمال تعجب ديديم كه جواب سلام ما را نداد، و از ما روى گردانيد، آنگاه متوجه برادران دينى خود شده به ايشان سلام كرديم ، ايشانهم جواب ما را ندادند، اين مطلب به خانواده هاى ما رسيد، وقتى به خانه آمديم ديديم زن و بچه هاى ما نيز با ما حرف نمى زنند، به مسجد آمديم ديديم احدى نه به ما سلام مى كند و نه همكلام مى شود، لاجرم زنان ما نزد رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) مشرف شده به عرض رسانيدند شنيده ايم كه شما بر شوهران ما غضب فرموده اى ! آيا وظيفه ما هم اين هست كه از آنان كناره گيرى كنيم ؟ حضرت فرمود: نه ، شما نبايد كناره گيرى كنيد و ليكن مواظب باشيد با شما نزديكى نكنند.
وقتى كار كعب بن مالك و دو رفيقش به اينجا كشيد، گفتند، ديگر مدينه جاى ما نيست ، زيرا نه رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) با ما حرف مى زند و نه احدى از برادران و قو