ؤ منين تمام نمى شود و نظام اجتماع مؤ منين بر هم مى خورد، و اين معنا همانطور كه گفتيم وجه دوم را تاييد مى كند.
و بعيد نيست كه مقصود از (مومنين ) جامعه مؤ منين باشد، هر چند در آن جامعه ، افراد منافقى هم باشند؛ و بنا بر اين ، مقصود از جمله (للذين آمنوا) مؤ منين حقيقى ، و در اين صورت معناى آيه چنين مى شود: رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) كلام پروردگارش ‍ را تصديق مى نمايد، ولى كلام فرد فرد جامعه شما را على الظاهر تصديق مى كند، چون فرد فرد آنان حتى منافقين ايشان ، جزو جامعه شمايند؛ و اين تصديق ظاهرى كه به نفع اجتماع است براى خصوص مؤ منين واقعى رحمت نيز هست ، زيرا اين عمل ، آنان را به راه راست دلالت مى كند.
و اگر منظور از (الذين آمنوا) افرادى باشند كه در اول بعثت و قبل از فتح مكه مسلمان شدند - همچنانكه در سابق هم گذشت كه كلمه (الذين آمنوا) در قرآن كريم يك اسمى است تشريفى براى آن مردان با ايمانى كه در صدر اسلام ايمان آوردند - آن وقت منظور از مؤ منين در جمله (و يومن للمومنين ) نيز مؤ منين حقيقى از همان عده خواهند بود، همانطورى كه در آيه (و لما را المومنون الاحزاب قالوا هذا ما وعدنا الله و رسوله ) هم بهمين معنا اطلاق شده است .
بعضى گفته اند: حرف (لام ) در جمله (و يومن للمومنين ) براى متعدى كردن آمده همچنانكه حرف (باء) در جمله (يومن بالله ) براى متعدى كردن است ، پس نتيجه گرفته اند كه كلمه ايمان با هر دوى آنها متعدى مى شود، به شهادت آيات : (فامن له لوط) و (فما آمن لموسى الا ذريه من قومه ) و (انومن لك و اتبعك الارذلون ) كه در همه آنها حرف (لام ) كار (باء) را انجام داده است .
بعضى ديگر گفته اند: لفظ (لام ) به طريقه تضمين جريان يافته و معناى (ميل ) را افاده مى كند و با بكار رفتن آن ، معناى آيه چنين است : (رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) مايل است به مؤ منين در حالى كه به آنها ايمان دارد، و يا ايمان مى آورد به آنها در حالى كه ميل دارد به ايشان ).
اين دو وجه هر چند در جاى خود صحيح است ، و براى مساله مورد بحث توجيه خوبى است ، و ليكن تفكيكى كه در جمله (يومن بالله و يومن للمومنين ) ميان (يومن ) اول و (يومن ) دوم وجود دارد اين دو وجه را بعيد بنظر مى رساند، براى اينكه بنا بر اين وجه ، ديگر هيچ حاجتى به اين تفكيك به نظر نمى رسد، و ممكن بود بفرمايد: (يومن بالله و للمومنين ).
مگر اينكه گفته شود اين تفكيك صرفا بمنظور تفنن در تعبير بوده ؛ و ليكن بهر تقدير نتيجه همان نتيجه سابق است ، و ايمان رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) به مؤ منين تنها مختص به مخبرين نبوده تا در نتيجه اخبار آنها را تصديق كند و ديگران را وقتى سعايت شوند مورد مواخذه قرار دهد. بلكه ايمان رسول خدا ايمانى بود كه شامل جميع مؤ منين مى شد، پس مخبر را در خبرش تصديق مى كرد و نيز مخبر عنه را تصديق مى كرد به اين صورت كه كارش را حمل بر صحت مى كرد و او را مورد مواخذه قرار نمى داد - دقت كنيد.
عدم منافات بين اينكه پيامبر اسلام (ص ) رحمة للعالمين است و اينكه فقط براى مؤمنين رحمت است 
در اينجا سوالى باقى مى ماند، و آن اينكه چرا در آيه مورد بحث رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) را تنها رحمت آن كسانى معرفى كرده كه ايمان دارند، ولى در آيه (و ما ارسلناك الا رحمه للعالمين ) او را رحمت براى همه مردم معرفى كرده ؟ جواب اين سؤ ال اين است كه مقصود از رحمت در اين دو آيه مختلف است ، زيرا رحمت در آيه مورد بحث ، رحمت فعلى است ، ولى رحمت در آيه سوره انبياء رحمت شانى است . به اين معنا كه در آيه مورد بحث مى فرمايد: (مؤ منين از رحمت وجود تو برخوردارند) و در آن آيه مى فرمايد: (عالميان مى توانند از رحمت وجود تو برخوردار شوند) و ميان اين دو تعبير هم منافاتى نيست .
و به عبارتى ديگر، رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) هم رحمت است براى كسى كه حقيقتا به وى ايمان آورده ، چون خداوند بوسيله آنجناب او را از گرداب ضلالت نجات داده و عاقبت او را به كرامت و سعادت ختم كرده است . و هم رحمت است براى عموم مردم ، چه آنكه ايمان آورده و چه آنكه كفر ورزيده ، چه آنكه در عصر آنحضرت بوده و چه آنكه بعدا آمده ، زيرا خداى تعالى آن حضرت را به كيش و ملتى بيضاء و سنتى طيبه مبعوث كرده كه عموم بشر را از مسير منحرفش به سوى راه مستقيم و از طريق شقاوت و هلاكت به شاهراه هدايت و نجات برگرداند و با مشعل تابناك خود راه مستقيم فطرت الهى را روشن نمايد. چيزى كه هست افراد مجتمع بشرى وضعشان در برابر اين شمع فروزان مختلف است : عده اى خود را به آن راه انداخته و پيش مى روند و رستگار مى گردند، جمعى از راه هلاكت خود را كنار كشيده و ليكن هنوز به راه راست نيفتاده اند و گروهى تصميم دارند خود را از راه هلاكت كنار بكشند و در راه مستقيم فطرت حركت كنند، و ليكن هنوز قدمى برنداشته اند.
اين وضع جوامع بشرى است بعد از طلوع آفتاب اسلام و انتشار اشعه معارف آن در ميان مردم ، و رسيدن نداى آن به گوش هر شنونده و تاثيرش در همه سنت هاى اجتماعى ، كه در يك اجتماع اثر بيشترى مى گذارد و در اجتماع ديگر اثر كمترى ، و اين معنا جاى هيچ ترديد نيست . و اين وجه يا وجهى است نزديك به وجه قبلى و يا در حقيقت برگشتش به همان است .

يحلفون بالله لكم ليرضوكم و الله و رسوله احق ان يرضوه ان كانوا مومنين

در مجمع البيان گفته است : فرق ميان كلمه (احق ) و كلمه (اصلح ) اين است كه اولى هم در مواردى استعمال مى شود كه پاى فعل در ميان باشد و هم در مواردى كه پاى فعل در ميان نباشد؛ مانند اينكه مى گوييم : (فلانى احق و سزاوارتر به اين مال است ) ولى (اصلح ) جز در مواردى كه پاى فعل در ميان باشد استعمال نمى شود. و خلاصه ، كلمه اصلح از صفات فعل است ، بنابراين ، مى توان گفت : (خدا احق است به اينكه اطاعت شود) ولى نمى توان گفت : (خدا اصلح است به اينكه اطاعت شود).
و علت اصلى اين حرف اين است كه ماده : (صلح ) معناى استعداد و آمادگى را در بر دارد و كلمه (حق ) متضمن معناى ثبوت و لزوم است ، و خداى سبحان هيچ وقت متصف به استعداد و قابليت نمى شود، زيرا اتصاف به اين معنا مستلزم آن است كه چيز ديگرى در خداى تعالى اثر بگذارد و او از تاثيرآن متاثر شود، (و هيچ علتى ما فوق خدا نيست تا در او اثر بگذارد).
خداى تعالى در اين آيه خطابى را كه قبلا به پيغمبرش داشت به مؤ منين برگردانيده ، و به اصطلاح التفات بكار برده . و گويا وجه اين التفات اين است كه اشاره كند به آن حكمى كه در جمله (و الله و رسوله احق ان يرضوه ان كانوا مومنين ) بود، و آن اين بود كه بر هر مومنى واجب است كه رضاى خدا و پيغمبرش را بدست بياورد، و در مقام سرپيچى و نافرمانى خدا و رسول برنيايد كه در اين عمل ، نكبتى بزرگ و دوزخى جاودانه است .
در جمله (احق ان يرضوه ) نكته اى نهفته است كه ادب قرآن را نسبت به توحيد مى رساند، و آن اين است كه ضمير را مفرد آورد و فرمود: (خدا و رسول سزاوارترند به اينكه آنها او را راضى كنند) و نفرمود (آنها آن دو را راضى كنند)؛ براى اينكه مقام خداى تعالى و وحدانيت او را حفظ نموده احدى را ق