داستان قوم نوح و عاد و ثمود و سايرين اين بود كه پيغمبران آنان هر يك براى قوم خود آيات بينه و برهانهاى روشن آوردند ولى آنها تكذيب كردند و عاقبت امرشان به هلاكتشان انجاميد، و اين از سنت خدا نيست كه به قومى ستم كند، اين خود آنان بودند كه به خود ستم كردند، زيرا خداى تعالى حق و باطل را براى آنان روشن ساخت و راه رشد را از بيراهه جدا كرد و هدايت را از ضلالت مشخص نمود، و ليكن اين اقوام و امتها خودشان به خود ستم كردند، يعنى سرگرم تمتع از بهره دنيائيشان شده آيات خدا را استهزاء و انبياى او را تكذيب نمودند.بيان حالعامه مؤ منين 

و المؤ منون و المؤ منات بعضهم اولياء بعض ...

بعد از آن تذكر و بيان حال منافقين ، اينك حال عامه مؤ منين را بيان ميكند و مى فرمايد: (مردان و زنان با ايمان اولياى يكديگرند)، تا منافقين بدانند نقطه مقابل ايشان مؤ منين هستند كه مردان و زنانشان با همه كثرت و پراكندگى افرادشان همه در حكم يك تن واحدند، و به همين جهت بعضى از ايشان امور بعضى ديگر را عهده دار مى شوند.
و به همين جهت است كه هر كدام ديگرى را به معروف امر ميكند و از منكر نهى مى نمايد. آرى ، بخاطر ولايت داشتن ايشان در امور يكديگر است - آنهم ولايتى كه تا كوچكترين افراد اجتماع راه دارد - كه به خود اجازه مى دهند هر يك ديگرى را به معروف واداشته و از منكر باز بدارد.
آنگاه مؤ منين را به وصف ديگرى توصيف نموده مى فرمايد: (و يقيمون الصلوة و يؤ تون الزكوة ) نماز به پا ميدارند و زكات مى پردازند؛ و اين نماز و زكات دو ركن وثيق در شريعت اسلام است ، اما نماز ركن عبادات غير مالى است كه رابط ميان خدا و خلق است ، و اما زكات رابطه اى است كه در معاملات ميان خود مردم برقرار است .
سپس وصف ديگرى از ايشان را برشمرده ، مى فرمايد: (و يطيعون الله و رسوله )، در اين جمله تمامى احكام شرعى را در يك جمله كوتاه (اطاعت خدا) و تمامى احكام ولايتى كه پيغمبر در اداره امور امت و اصلاح شؤ ون ايشان دارد، از قبيل فرامين جنگى و احكام قضائى و اجراى حدود و امثال آن را در يك جمله كوتاه (اطاعت رسول ) جمع كرده است .
هر چند مى توان گفت كه اطاعت احكام خدا كه از آسمان نازل شده از يك نظر ديگر اطاعت رسول است ، زيرا اين رسول است كه براى دعوت به اصول و فروع دين قيام نموده ، پس اطاعت احكام خدا اطاعت او نيز هست .
(اولئك سيرحمهم الله ) - در اين جمله از اين معنا خبر مى دهد كه قضاى الهى شامل حال اين گونه افراد شده و رحمت او اشخاص متصف به اين صفات را در برخواهد گرفت . و گويا اين جمله را آورد تا مقابل آن جمله اى قرار گيرد كه در باره منافقين فرموده بود: (نسوا الله فنسيهم ). و نيز ظاهرا جمله (ان الله عزيز حكيم ) را آورد تا رحمت خود را تعليل كرده ، بفرمايد رحمت من هيچ منافاتى با عزت و سلطنتم ندارد و به هيچ وجه حكمتم را نيز دچار اختلال و وهن و آميخته با جزاف نمى سازد.

وعد الله المؤ منين و المؤ منات جنات تجرى من تحتها الانهار...

كلمه (عدن ) مصدر و به معناى اقامت و استوار است ، مثلا گفته مى شود (فلان عدن بالمكان ) معنايش اين است كه فلانى در فلانجا ماندگار شد؛ و (معدن ) را به اين جهت معدن ميگويند كه جواهر و فلزات در آن قطعه از زمين مستقر گشته است . و بنابراين ، معناى (جنات عدن ) بهشتهاى ماندنى و از بين نرفتنى خواهد بود.
رضوان خدا، حقيقت رستگارى است و حتى در بهشت رضاى خدا نباشد بهشت هم عذابخواهد بود
و معناى جمله (و رضوان من الله اكبر) بطورى كه سياق آن را افاده مى كند اين است كه خوشنودى خدا از ايشان از همه اين حرفها بزرگتر و ارزنده تر است . و اگر رضوان را نكره آورد براى اشاره به اين معنا است كه معرفت انسان نمى تواند آن را و حدود آن را درك كند، چون رضوان خدا محدود و مقدر نيست تا وهم بشر بدان دست يابد، و شايد براى فهماندن اين نكته بوده كه كمترين رضوان خدا هر چه هم كم باشد از اين بهشتها بزرگتر است ، البته نه از اين جهت كه اين بهشتها نتيجه رضوان او و ترشحى از رضاى اوست - هر چند اين ترشح در واقع صحيح است - بلكه از اين جهت كه حقيقت عبوديت كه قرآن كريم بشر را بدان دعوت مى كند عبوديتى است كه بخاطر محبت به خدا انجام شود، نه بخاطر طمعى كه به بهشتش و يا ترسى كه از آتشش داريم ، و بزرگترين سعادت و رستگارى براى يك نفر عاشق و دوستدار اين است كه رضايت معشوق خود را جلب كند، بدون اينكه در صدد ارضاء نفس خويش بوده باشد.
و شايد به منظور اشاره به اين نكته است كه آيه را به جمله (ذلك هو الفوز العظيم ) ختم نموده و اين جمله دلالت بر معناى حصر دارد و چنين افاده مى كند كه اين رضوان حقيقت هر فوز و رستگارى بزرگى است ، حتى رستگارى بزرگى هم كه با رسيدن به جنت خلد دست مى دهد حقيقتش همان رضوان است ، زيرا اگر در بهشت حقيقت رضاى خدا نباشد همان بهشت هم عذاب خواهد بود، نه نعمت .

يا ايها النبى جاهد الكفار و المنافقين و اغلظ عليهم و ماواهم جهنم و بئس المصير

(جهاد) و (مجاهدت ) به معناى سعى و بذل نهايت درجه كوشش در مقاومت است - چه به زبان باشد و چه به دست - تا آنجا كه منتهى به كارزار شود.
و ليكن در قرآن كريم بيشتر در معناى كارزار استعمال شده ، هر چند در غير قتال نيز استعمال شده مانند آيه (و الذين جاهدوا فينا لنهدينهم سبلنا...)، ليكن در آن معنا شايع است .
و هر جا كه اين كلمه در قتال استعمال شده تنها كفار منظورند كه تظاهر به مخالفت و دشمنى دارند،
مراد از جهاد با منافقين مقاومت و خشونت در برابر آنها است 
و اما منافقين هر چند در واقع كافر و حتى از كفار هم خطرناك ترند، چون از راه كيد و مكر وارد شده و كارشكنى مى كنند، ليكن آيات جهاد ايشان را شامل نمى شود، براى اينكه ايشان تظاهر به كفر و دشمنى نداشته ، در عوض از ساير مسلمانان هم خود را مسلمان تر جلوه مى دهند، و با اين حال ديگر معنا ندارد كه با ايشان جهاد شود.
و لذا چه بسا از استعمال جهاد در خصوص منافقين اين معنا بذهن برسد كه منظور از آن هر رفتاريست كه مطابق مقتضاى مصلحت باشد، اگر مصلحت اقتضاء داشت معاشرتشان تحريم و ممنوع شود و اگر اقتضاء داشت نصيحت و موعظه شوند و اگر اقتضاء داشت بسرزمين ديگرى تبعيد شوند، و يا اگر ردهاى از ايشان شنيده شد كشته گردند، و اگر طور ديگرى اقتضاء داشت در حقشان عملى كنند.
خلاصه معناى جهاد با منافقين مقاومت در برابر كارشكنيها و نقشه كشيهاى ايشان است بهر وسيله اى كه مصلحت باشد.
و چه بسا جمله (و اغلظ عليهم ) در دنبال جمله (جاهد الكفار و المنافقين ) شاهد بر اين معنا باشد كه مقصود از جهاد غلظت و خشونت است .
جمله (و ماواهم جهنم و بئس المصير) عطف است بر امرى كه قبل از آن گذشت ، و شايد اگر جمله خبريه به عطف بر جمله انشائيه (امر) شده ، مصحح آن اين بوده كه امر (اغلظ) در معناى خبر است ، و معنايش اين است كه اين كفار و منافقين مستوجب غلظت و خشونت و جهادند - و خدا داناتر است .

يحلفون بالله ما قالوا و لقد قالوا كلمة الكفر و كفروا بعد اسلامهم و هموا بما لم ينالوا...

سياق آيه اشعار دارد به اينكه 