ل شده كه در عقبه كمين كرده بودند، تا وقتى رسول خدا (صلى الله عليه وآله ) در مراجعت از تبوك بدانجا مى رسد بر سرش بتازند و او را از پاى درآورند، و ليكن جبرئيل رسول خدا (صلى الله عليه وآله ) را از اين جريان خبردار كرد و دستور داد افرادى را بفرستند تا با تازيانه به سر و صورت شتران آنان بزنند.
در آن موقع عمار ياسر زمام مركب رسول خدا (صلى الله عليه وآله ) را مى كشيد و حذيفه آن را از عقب مى راند، حضرت به حذيفه فرمود: به سر و صورت مركبهاى آنها بزن . عرض كرد: من هيچ يك از ايشان را نمى شناسم . رسول خدا (صلى الله عليه وآله ) فرمود: اينها فلانى و فلانى هستند - و همه آنان را اسم برد. حذيفه عرض كرد: چرا نمى فرستى ايشان را بكشند. فرمود: دوست ندارم فردا عرب بگويد همينكه قدرتى بدست آورد ياران خود را كشت - نقل از ابى كيسان .
نظير اين روايت از حضرت ابى جعفر امام باقر (عليهالسلام ) نيز روايت شده ، ولى در آن دارد كه : در ميان خود مشورت كردند كه آنجناب را به قتل برسانند، يكى به ديگرى گفت اگر در اين بين فهميد و پرسيد چكار مى كنيد، مى گوئيم مشغول بازى بوديم ، و اگر هم نفهميد او را به قتل مى رسانيم .
بعضى گفته اند: جماعتى از منافقين در جنگ تبوك به يكديگر مى گفتند اين مرد خيال كرده كه قصرهاى شام و قلعه هاى آن را فتح ميكند، ولى هيهات ! هيهات ! كه بتواند. خداى تعالى اين حرف را به اطلاع رسول خدا (صلى الله عليه وآله ) رسانيد، حضرت فرمود: آن چند نفرى را كه مى روند توقيف نموده نزد من آريد، وقتى حاضرشان كردند فرمود: داشتيد اين حرفها را مى زديد. گفتند: اى پيغمبر خدا ما مشغول بازى بوديم . و بر اين ادعايشان سوگند هم خوردند، و بدين جهت اين آيه نازل شد: (و لئن سالتهم ليقولن ...) نقل از حسن و قتاده .
و گفته شده كه اين واقعه در موقع مراجعت از جنگ تبوك به سوى مدينه اتفاق افتاد، و داستانش چنين بود كه : سه و يا چهار نفر پيشاپيش رسول خدا (صلى الله عليه وآله ) راه مى رفتند و استهزاء و خنده مى كردند، و ليكن تنها خنده بود و حرفى نمى زدند . جبرئيل نازل شد و رسول خدا (صلى الله عليه وآله ) را از اين قضيه خبر داد، حضرت به عمار ياسر فرمود: جبرئيل به من خبر داد كه اين چند نفر مرا و قرآن را استهزاء مى كنند، و اگر از آنان بپرسى كه چه مى كنيد مى گويند: داشتيم جريان اين سفر و افراد آن را تعريف مى كرديم . عمار ياسر خود را به ايشان رسانيد و پرسيد از چه مى خنديد؟ گفتند: داريم جريان سوارگان را تعريف مى كنيم . عمار گفت : (صدق الله و رسوله ) خود را آتش زديد، خدا شما را آتش بزند. لاجرم همگى نزد رسول خدا (صلى الله عليه وآله ) آمدند و عذرخواهى كردند، خداوند اين آيات را نازل كرد - نقل از كلبى و على بن ابراهيم و ابى حمزه .
و نيز گفته شده كه : مردى در غزوه تبوك گفته بود من مردى دروغگوتر و ترسوتر در جنگ از اينها - يعنى از رسول خدا (صلى الله عليه وآله ) و يارانش - نديده ام . عوف بن مالك در پاسخش گفته بود: دروغ ميگوئى ، اينطور نيست ، و ليكن اين حرفها را بدان جهت مى زنى كه منافقى . آنگاه برخاست كه به رسول خدا (صلى الله عليه وآله ) گزارش دهد؛ وقتى آمد ديد قبل از او جبرئيل با وحى آسمانى خبردارش كرده است ، لاجرم مرد به عذرخواهى پرداخت و گفت : ما داشتيم بازى ميكرديم و آيه (كنا نخوض و نلعب ) در اين باره نازل شد - نقل از ابن عمر و زيد بن اسلم و محمد بن كعب .
قول ديگرى كه گفته اند اين است كه : مردى از منافقين گفته بود محمد به ما خبر مى دهد كه شتر فلانى در فلان و فلان بيابان است ، و او از غيب چه خبر دارد؟ پس اين آيه نازل شد - نقل از مجاهد.
و نيز گفته شده كه اين آيه در باره عبد الله بن ابى و گروهش نازل شده است - نقل از ضحاك .
و نيز در مجمع البيان در ذيل آيه (يحلفون بالله ما قالوا) آمده كه در شان نزول اين آيه اختلاف است ، بعضى گفته اند: رسول خدا (صلى الله عليه وآله ) در زير سايه درختى نشسته بود پس فرمود: بزودى مردى نزد شما مى آيد كه با دو چشم شيطانى به شما نگاه مى كند. چيزى نگذشت كه مردى چشم كبود وارد شد، حضرت فرمود: بر سر چيست كه اينقدر تو و اصحابت مرا بدگوئى مى كنيد؟ مرد رفت و رفقاى خود را بياورد و همگى به خدا سوگند ياد كردند كه چنين حرفى نزده اند، بى درنگ اين آيه نازل شد - نقل از ابن عباس .
و گفته شده كه در جنگ تبوك منافقين با رسول خدا (صلى الله عليه وآله ) حركت كرده بودند، در بين راه هر وقت با
يكديگر خلوت مى كردند رسول خدا (صلى الله عليه وآله ) را ناسزا مى گفتند و اصحابش را دشنام مى دادند و دين اسلام را مورد طعنه قرار مى دادند. حذيفه اين قضيه را به گوش رسول خدا (صلى الله عليه وآله ) رسانيد، حضرت ايشان را خواست و پرسيد اين حرفها چيست كه از شما براى من نقل مى كنند. آنها قسم خوردند كه ما چنين سخنانى نگفته ايم - نقل از ضحاك .
و نيز گفته شده كه اين آيه در باره جلاس بن سويد بن صامت نازل شده ، و جهتش اين بود كه رسول خدا (صلى الله عليه وآله ) روزى در تبوك خطابه اى ايراد فرمود و در آن خطابه منافقين را پليد خواند و سرزنش كرد. جلاس گفت : به خدا سوگند اگر محمد در آنچه كه مى گويد راستگو باشد ما از خران بدتر باشيم . عامر بن قيس اين سخن را بشنيد و در جواب گفت : آرى ، به خدا سوگند محمد راستگو است و شما هم از خران بدتريد. بعد از آنكه رسول خدا (صلى الله عليه وآله ) به مدينه بازگشت عامر بن قيس به حضورش ‍ شتافته ، جريان را به عرضش رسانيد. جلاس در جواب گفت : اى رسول خدا! او دروغ ميگويد.
رسول خدا (صلى الله عليه وآله ) به آنها دستور داد تا كنار منبر سوگند ياد كنند. جلاس برخاست و كنار منبر ايستاده ، قسم خورد كه چنين حرفى نزده است . عامر هم برخاست و سوگند ياد كرد كه او چنين حرفى را زده و اضافه كرد بار الها در باره هر يك از ما كه راستگو هستيم آيهاى بر پيغمبر صادقت نازل فرما.
رسول خدا (صلى الله عليه وآله ) و همه مؤ منين آمين گفتند؛ پس قبل از آنكه جمعيت متفرق شود جبرئيل نازل شد و اين آيه را بياورد، تا رسيد به جمله (فان يتوبوا يك خيرا لهم ).
جلاس گفت : يا رسول الله ! خدا حقيقت اين مطلب را كه من آماده توبه هستم به تو رسانيد؛ عامر بن قيس هر آنچه گفت راست بود و من آن حرف را زده بودم و اينك استغفار مى كنم و به درگاه خدا توبه مى برم . پس رسول خدا (صلى الله عليه وآله ) توبه اش را پذيرفت - نقل از كلبى و محمد بن اسحاق و مجاهد.
و از قتاده نقل شده كه گفته است : آيه مورد بحث در باره عبد الله بن ابى بن سلول نازل شده كه گفته بود: (لئن رجعنا الى المدينة ليخرجن الاعز منها الاذل )، اگر به مدينه مراجعت كرديم البته بايد اربابان عزت و ثروت (يهوديان ) مسلمانان ذليل (فقير) را از شهر بيرون كنند.
و از زجاج و واقدى و كلبى نقل شده كه گفته اند: اين آيه در شان اهل عقبه نازل شده كه با يكديگر مشورت كردند كه رسول خدا (صلى الله عليه وآله ) را در مراجعتش از تبوك در عقبه از پاى درآورند و نقشهشان اين بود كه نخست تنگ زين مركب آنجناب را پاره كرده و سپس آن را سيخ بزنند تا در نتيجه رسول خدا (صلى الله 