عليه وآله ) بيفتد. خداى تعالى رسول خود را از نقشه آنان آگاه ساخت ؛ و همين ، خود يكى از معجزات آنحضرت بشمار آمده ، چون مشورت منافقين بسيار محرمانه و سرى بود و ممكن نبود احدى آنهم بلافاصله از آن خبردار شود.
رسول خدا (صلى الله عليه وآله ) به عقبه رسيد در حالى كه عمار و حذيفه با او بودند كه يكى از جلو و ديگرى از عقب شتر آنجناب را سوق مى دادند؛ رسول خدا (صلى الله عليه وآله ) به مردم دستور داد كه از ته دره عقبه عبور كنند. و آن عدهاى كه تصميم گرفته بودند رسول خدا (صلى الله عليه وآله ) را به قتل برسانند، دوازده و يا پانزده نفر بودند؛ رسول خدا (صلى الله عليه وآله ) ايشان را شناخت و يك يك آنان را اسم برد - مشروح اين داستان در كتاب واقدى آمده است .
امام باقر (عليه السلام ) فرموده است : عده نامبرده هشت نفر از قريش و چهار نفر از طوائف ديگر عرب بودند.
كداميك از روايات با آيات مورد بحث تطبيق مى كند؟
مؤ لف : اين بود آنچه صاحب مجمع البيان - رحمة الله عليه - در ذيل آيه مورد بحث آورده ، و آنچه كه ايشان آورده از روايات مرويه در كتب تفسير و جوامع حديث از كتابهاى دو فريق است ، و در اين ميان روايات ديگرى است كه ايشان آنها را نياورده و نياوردنش هم بهتر است ، لذا ما هم از نقل بيشتر آنها خوددارى مى كنيم .
و اما آنچه كه از روايات نقل كرده هيچ يك از آنها با آيات مورد بحث تطبيق نمى كند، مگر حديث عقبه . كه يك بار آن را در تفسير آيه اولى نقل كرده و يك بار هم در تفسير آيه دومى ، يعنى آيه (يحلفون بالله ما قالوا...).
و اما ساير روايات وارده رواياتى است كه قصص و وقايع متفرقى را متضمن است كه اگر صحيح باشد و چنين وقايعى رخ داده باشد از قصه هاى منافقين خواهد بود و نسبت به آيات مورد بحث كمترين ارتباطى ندارد.
و اين آيات - همچنانكه در بيان سابق از نظرتان گذشت - يازده آيه است كه بهم مربوط و متصلند و غرض واحدى را افاده مى كنند و آن عبارتست از نقل يكى از داستانهاى منافقين كه مى خواستند رسول خدا (صلى الله عليه وآله ) را ترور كنند، و در ضمن سخنى گفته بودند كه از كفر درونيشان حكايت داشت ، و خداى تعالى ميان ايشان و انجام نقشه شومشان حائل گرديد، و رسول خدا (صلى الله عليه وآله ) از ايشان از آنچه تصميم داشته و آنچه كه گفته بودند پرسيد و بازجوئى فرمود. آنها عمل خود را تاويل و گفته خود را انكار نموده ، بر آن سوگند ياد كردند، پس خداى تعالى انكار و قسمشان را تكذيب كرد.
اين آن مقدار مطلبى است كه از خلال آيات استفاده مى شود، و اين معنا در ميان همه روايات جز بر روايت مربوط به داستان عقبه تطبيق نمى كند.
و هيچ مجوزى نيست كه ما در تفسير آيات به آن روايات استناد جوئيم ، مگر اينكه مسلك آقايان را داشته باشيم كه مضمون روايات را بر آيات تحميل مى كنند. چه اينكه الفاظ آيات با اين تطبيق مساعد باشد و چه اينكه نباشد و هر چند در ميان خود روايات اختلاف فاحش كه خود موجب سوء ظن به صدور آنها است وجود داشته باشد، و هر كه مراجعه كند خواهد ديد كه وضع روايات نامبرده اين بحث چنين است .
مضافا بر اينكه ، در اين روايات نقطه ضعف ديگرى وجود دارد و آن اين است كه از آنها استفاده مى شود كه مى خواهند بگويند آيات مورد بحث در سياق واحد و در مقام بيان يك غرض واحد نيستند، بلكه هر چند آيه آن ، در مقام بيان غرضى غير از غرض چند آيه ديگر است و هر دسته براى خود شان نزول جداگانه اى دارد - با اينكه خواننده محترم توجه فرمود كه آيات مذكور يك سياق واحد و متصل است و جز بيان يك غرض ، هدف ديگرى ندارد.
و در الدر المنثور است كه عبد الرزاق و ابن منذر و ابو الشيخ از كلبى روايت كرده اند كه گفته است : وقتى رسول خدا (صلى الله عليه وآله ) از جنگ تبوك برمى گشت ، در روبرويش سه دسته در حركت بودند كه خدا و رسول و قرآن را استهزاء مى كردند. راوى مى گويد: يكى از آنها مردى بود به نام يزيد بن وديعه كه خيلى در اين گفتگوها با ايشان مخلوط و همراه نبود و خود را از آنها كنار مى كشيد، و به همين جهت آيه نازل شد كه (اگر از طائفه اى از شما بگذريم طائفه ديگر شما را عذاب خواهيم نمود) و آن يك نفر را طائفه ناميد.
مؤ لف : همين روايت منشا شده كه بعضيها بگويند كلمه طائفه بر يك نفر هم اطلاق مى شود، با اينكه آيه شريفه به منزله كنايه است ، نه تسميه (نامگذارى )، و نظير اين كنايات در آيات قرآن بسيار است ، و ما قبلا بدان اشاره كرديم .
و نيز در همان كتاب است كه ابن مردويه از ابن عباس نقل كرده كه گفت : اين آيه در شان عده اى از منافقين قبيله بنى عمرو بن عوف كه يكى از ايشان وديعة بن ثابت و ديگر مردى از اشجع - همسوگند بنى عمرو بن عوف - به نام محشى بن حمير بود نازل شد، نامبردگان در موقعى كه رسول خدا (صلى الله عليه وآله ) رهسپار تبوك بود با آنحضرت راه مى پيمودند؛ يكى از ايشان به ديگرى گفت شما خيال مى كنيد مردم روم هم مثل ساير مردم كارزار مى كنند؟ به خدا قسم فردا مى بينيم همه شما را كه با طناب دستهايتان را بسته باشند و به اسيرى ببرند.
محشى بن حمير گفت : من حاضر و راضيم به هر نفر ما صد تازيانه بزنند و در عوض آيه قرآنى نازل نشود و گفته هاى ما را فاش نكند.
رسول خدا (صلى الله عليه وآله ) به عمار فرمود: خودت را برسان به اين چند نفر، كه خود را آتش زدند، و از ايشان بپرس چه گفتگو مى كردند، اگر بكلى منكر شدند و گفته هاى خود را كتمان كردند بگو شما چنين و چنان گفتيد. عمار خود را به ايشان رسانيد و پرسيد چه مى گفتيد؟ نفرات يكسره به حضور رسول خدا (صلى الله عليه وآله ) آمده ، عذرخواهى كردند و آيه شريفه (لا تعتذروا قد كفرتم بعد ايمانكم ان نعف عن طائفة منكم ) نازل شد، و آن شخصى كه خداى تعالى از او عفو فرمود محشى بن حمير بود كه بعدا به نام عبد الرحمان ناميده شد، و از خدا خواست تا او را موفق به شهادت بفرمايد وكسى هم محل شهادتش را نداند. خداوند دعايش را مستجاب نموده ، او در يمامه به شهادت رسيد و كسى نفهميد قاتلش كه بود و در كجا به خاك سپرده شد عينى و اثرى از او باقى نماند.
مؤ لف : داستان محشى بن حمير در تعدادى از روايات وارد شده ، چيزى كه هست به فرضى هم كه صحيح باشند مستلزم آن نيست كه بگوئيم آيه شريفه در باره آن نازل شده . علاوه بر اينكه ، ميان مضمون اين روايات و مضمون آيات تفاوت بسيارى است . و بر ما هم واجب نيست كه بهر داستانى از داستانهاى زمان رسول خدا (صلى الله عليه وآله ) برمى خوريم - و آن داستان هر چه باشد - آن را به يكى از آيات قرآن ببنديم ، آنگاه آيه را به همان داستان تفسير نموده و آن را حاكم بر آيه قرار دهيم .
و در الدر المنثور است كه ابن جرير، ابن منذر، ابن ابى حاتم و ابو الشيخ از ابن عباس روايت كرده اند كه گفت : چقدر امشب شبيه ديشب است . آنگاه آيه (كالذين من قبلكم كانوا اشد منكم قوة ... و خضتم كالذين خاضوا) را تلاوت نموده ، گفت : مقصود بنى اسرائيل اند كه اينك ما مسلمانان هم داريم مثل آنها ميشويم ، و به آن خدائى كه جان من در دست اوست روش يهود را آنچنان پيروى خواهيد كرد كه حتى ا