ست كه اين حرف را از در خير خواهى و مشورت زده اند. بنا بر اين ، روايت با آيه تطبيق نمى كند.
و نيز در همان كتاب است كه ابن جرير از محمد بن كعب قرظى و ديگران روايت كرده كه گفتند: رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) در شدت حرارت به جنگ تبوك رفت ؛ مردى از بنى سلمه خطاب به مردم نموده ، گفت : در اين شدت گرما از شهر و خانه هاى خود بيرون نرويد، خداوند در پاسخش اين آيه را نازل كرد: (بگو آتش جهنم حرارتش شديدتر است ...).
مؤ لف : در ذيل آيه (و منهم من يقول ائذن لى و لا تفتنى ...) اخبارى گذشت كه دلالت مى كرد بر اينكه گوينده جمله (لا تنفروا فى الحر) جد بن قيس بوده .
رواياتى در ذيل آيه اى كه از نمازگزاردن بر جنازه ميت منافق و حضور در كنار قبر اونهى مى كند (و لا تصل احد منهم )
و نيز در الدر المنثور در ذيل جمله (و لا تصل على احد منهم ) آمده كه بخارى ، مسلم ، ابن ابى حاتم ، ابن منذر، ابو الشيخ ، ابن مردويه و بيهقى در كتاب دلايل از ابن عمر نقل كرده اند كه گفت : بعد از آنكه عبد الله بن ابى از دنيا رفت پسرش عبد الله نزد رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) آمده درخواست نمود كه پيراهنش را بدهد تا پدرش را در آن كفن كند، رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) هم پيراهن خود را داد، بار ديگر آمد درخواست كرد رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) بر جنازه پدرش نماز بگزارد، رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) برخاست تا برود، عمر بن خطاب برخاست و لباس رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) را گرفت و گفت : يا رسول الله ! مى خواهى بر عبد الله بن ابى نماز بگزارى ، با اينكه خداوند تو را از نماز گزاردن بر منافقين نهى كرده ؟ حضرت فرمود: پروردگار من اختيار اين امر را به خود من واگذار نمود و فرموده : استغفار بكنى يا استغفار نكنى اگر هفتاد بار هم استغفار كنى خداوند ايشان را نخواهد آمرزيد، و من از هفتاد بار بيشتر استغفار ميكنم ، و هر چه گفت آخر او منافق است ، حضرت توجه نفرمود، و بر جنازه او نماز گزارد، و خداوند اين آيه را نازل فرمود: (و لا تصل على احد منهم مات ابدا و لا تقم على قبره ) و از آن به بعد ديگر بر منافقين نماز نگزارد.
مؤ لف : در اين معنا روايات ديگرى است كه صاحبان كتب جامع حديث و راويان ، آن را از عمر بن خطاب و جابر و قتاده نقل كرده اند، و در پاره اى از آنها دارد كه رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) رئيس منافقين را در پيراهن خود كفن نمود و بر بدن او دعا خواند و دميد، و در قبرش رفت .
و نيز در همان كتاب آمده كه احمد، بخارى ، ترمذى ، نسائى ، ابن ابى حاتم ، نحاس ، ابن حبان ، ابن مردويه و ابو نعيم - در كتاب الحليه - از ابن عباس نقل كرده اند كه گفت : من از عمر شنيدم كه گفت : وقتى عبد الله بن ابى از دنيا رفت آمدند تا رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) را براى نماز ببرند، حضرت برخاست ، وقتى ايستاد عرض كردم : آيا بر جنازه دشمن خدا عبد الله بن ابى كه آن روز چنين گفت و آن روز ديگر چنين و چنان گفت نماز مى گزارى ؟ - آنگاه خاطرات نفاق او را برشمردم - و رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) تبسم ميكرد، تا آنكه سخنم بطول انجاميد، حضرت فرمود: اى عمر دور شو از من ، خداوند مرا مخير كرده و فرموده : (استغفر لهم او لا تستغفر لهم ان تستغفر لهم سبعين مرة ) و من اگر بدانم خدا او را مى آمرزد بيش از هفتاد بار برايش استغفار ميكنم ، آنگاه بر جنازه او نماز گزارد، و با آن تا قبرستان هم رفت ، و ايستاد تا او را دفن نمودند.
من خودم از اين جراءت و جسارتم تعجب كردم كه چطور شد من اينطور جراءت پيدا كردم ؛ با خود گفتم خدا و رسول (صلى الله عليه و آله ) داناتر است ، ولى به خدا قسم مدتى زياد نگذشت كه اين دو آيه نازل شد: (و لا تصل على احد منهم مات ابدا و لا تقم على قبره ) و از آن به بعد تا زنده بود ديگر بر جنازه منافقى به نماز نايستاد.
و نيز در همان كتاب آمده كه ابن ابى حاتم از شعبى روايت كرده كه عمر بن خطاب گفت : من در اسلام لغزشى برايم پيش آمد كه در تمام زندگيم مانند آن پيش آمد نكرده بود، و آن اين بود كه رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) مى خواست بر جنازه عبد الله بن ابى نماز بخواند من جامهاش را گرفته و گفتم : به خدا قسم خداوند چنين دستورى بتو نداده ، خدا فرموده : (استغفر لهم او لا تستغفر لهم ان تستغفر لهم سبعين مرة فلن يغفر الله لهم ) رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) فرمود: اختيار اين امر را پروردگارم به من واگذار كرده و فرموده : (مى خواهى استغفار كن و مى خواهى نكن ).
آنگاه رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) بر سر قبر ابن ابى نشست و مردم به پسرش مى گفتند: حباب چنين كن ، حباب چنان كن ، رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) ( وقتى شنيد كه اسم او حباب است ) فرمود: (حباب ) اسم شيطان است تو (عبدالله )ى .
و نيز در آن كتاب آمده كه طبرانى و ابن مردويه و بيهقى - در كتاب دلائل - از ابن عباس نقل كرده اند كه گفت : پدر عبد الله بن ابى به او گفته بود لباسى از جامه هاى پيغمبر (صلى الله عليه و آله ) براى من تهيه كن و مرا در آن كفن نما و به رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) بگو تا بر جنازهام نماز بخواند. پسرش نزد آنجناب آمده ، عرض كرد يا رسول الله ! شما از اسم و رسم عبد الله و شخصيت او اطلاع داريد، او از شما خواهش كرده كه يكى از جامه هاى خود را مرحمت كنى تا او را در آن كفن كنيم ، و نيز خواسته كه شما بر او نماز گزارى .
عمر گفت : يا رسول الله ! تو عبد الله را خوب مى شناسى و از نفاق وى اطلاع دارى ، آيا با اينكه خداوند نهى كرده از اينكه به نماز بر او بايستى ، مى خواهى بر او نماز گزارى ؟ حضرت فرمود: كجا نهى كرده ؟ گفت : (استغفر لهم او لا تستغفر لهم ...). فرمود: من از هفتاد بار بيشتر استغفار ميكنم ؛ اين را كه فرمود آيه (و لا تصل على احد منهم مات ابدا و لا تقم على قبره ...) نازل شد، رسول خدا(صلى الله عليه و آله ) شخصى نزد عمر فرستاد و او را به نزول آيه خبر داد، و نيز آيه ديگرى نازل شد كه مى فرمايد: (سواء عليهم استغفرت لهم ام لم تستغفر لهم ).
بيان ضعف و جعلى بودن رواياتى كه حاكى از نمازگزاردن پيامبر (ص ) بر جنازهعبدالله بن ابى و حضور او در كنار قبر او و... مى باشد
مؤ لف : درباره استغفار رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) براى عبد الله بن ابى و نماز خواندنش بر جنازه او، روايات ديگرى بدون سند از طرق شيعه وارد شده كه عياشى و قمى آنها را در تفسير خود آورده اند، و خبر قمى قبلا نقل شد.
و اين روايات علاوه بر تناقضى كه دارند، و با خودشان تعارض و تدافع دارند و هر كدام آن ديگرى را تكذيب مى كند، آيات قرآنى نيز بطور صريح و روشن آنها را رد مى كند.
اولا بخاطر ظهور جمله (استغفر لهم او لا تستغفر لهم ان تستغفر لهم سبعين مرة فلن يغفر الله لهم ) كه ظهور روشنى دارد در اينكه منظور آيه ، لغو بودن و اثر نداشتن استغفار است ، نه اينكه رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) را مخير كند ميان استغفار كردن و نكردن . ديگر اينكه عدد هفتاد بعنوان مبالغه ذكر شده ، نه براى اينكه بفهماند در خصوص عدد هفتاد اين اثر هست ، و ( باصطلاح خدا با هفتاد دشمنى دارد) و اگر رسول خدا (صل