ى الله عليه و آله ) هفتاد و يك بار استغفار كند آنوقت خدا منافق مزبور را مى آمرزد.
ديگر اينكه شان رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) بزرگتر از آنست كه اين ظواهر و دلالتها را نفهمد و بگويد: اگر هفتاد بار قبول نمى شود من بيشتر استغفار مى كنم ؛ و هر چه هم كسى ديگر (عمر) يادآورى كند و بگويد معناى آيه اين نيست باز هم بر جهل خود پافشارى كند، تا آنكه خداوند آيه ديگرى بفرستد، و او را از خواندن نماز بر جنازه منافق نامبرده نهى كند.
علاوه ، در تمامى اين آياتى كه متعرض استغفار براى منافقان و نماز خواندن بر جنازه آنان شده ، از قبيل آيه (استغفر لهم او لا تستغفر لهم ) و آيه (سواء عليهم استغفرت لهم ام لم تستغفر لهم ) و آيه (و لا تصل على احد منهم مات ابدا) در همه ، نهى از استغفار و لغويت آن را تعليل كرده به اينكه : چون ايشان كافر و فاسقند، حتى در آيه (ما كان للنبى و الذين آمنوا ان يستغفروا للمشركين و لو كانوا اولى قربى من بعد ما تبين لهم انهم اصحاب الجحيم ) از همين سوره هم كه نهى مى كند از استغفار براى مشركين ، نهى را تعليل مى كند به اينكه چون آنها كافرند، و در آتش مخلد و جاودانه اند، و با اينحال ديگر معنا ندارد كه استغفار براى منافقين كافر و نماز خواندن بر جنازه آنان جايز باشد.
ثانيا سياق آيات مورد بحث كه يكى از آنها آيه (و لا تصل على احد منهم مات ابدا...) است ، تصريح دارد بر اينكه اين آيه وقتى نازل شده كه رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) در سفر و در راه رفتن به تبوك بوده و هنوز به مدينه مراجعت نكرده بود، و داستان تبوك در سال هشتم هجرت اتفاق افتاده ، و مرگ عبد الله بن ابى در مدينه در سال نهم از هجرت بوده ، و همه اين شواهد از نظر روايات مسلم است . و با اين حال ديگر چه معنا دارد - بنا به نقل اين روايات - بگوئيم رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) كنار قبر عبد الله ايستاد تا نماز بخواند، ناگهان آيه (و لا تصل على احد منهم مات ابدا...) نازل شد.
و از اين عجيب تر آن مطلبى است كه در بعضى از روايات گذشته داشت : عمر به رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) عرض كرد آيا بر جنازه او نماز مى خوانى با اينكه خدا تو را نهى كرده از اينكه بر جنازه منافقين نماز بخوانى ؟! حضرت فرمود: پروردگارم مرا مخير كرده ، آنگاه اين آيه نازل شد: (و لا تصل على احد منهم ...)، (زيرا آيه نهى صريح است نه تخيير).
و از اين هم عجيبتر مطلبى است كه در روايت آخرى بود، و آن اين بود: (سپس آيه (سواء عليهم استغفرت لهم ام لم تستغفر لهم ) نازل شد) چون اين آيه در سوره منافقين است كه بعد از جنگ بنى المصطلق يعنى در سال پنجم هجرت نازل شد و آن روز عبد الله بن ابى زنده بود، و در خود سوره منافقين كلام او را نقل كرده كه گفته بود: (لئن رجعنا الى المدينة ليخرجن الاعز منها الاذل اگر به مدينه بازگرديم عزيزترها، ذليل ترها را از شهر بيرون خواهند كرد).
در بعضى از اين روايات - كه متاسفانه مورد استدلال بعضى هم قرار گرفته - دارد كه رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) براى عبد الله بن ابى استغفار كرد و بر جنازه اش نماز گزارد تا بدين وسيله دلهاى مردانى از منافقين از خزرج را بدست بياورد و به اسلام متمايل سازد، و اين حرف چطور درست درمى آيد؟ و چگونه صحيح است كه رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) با نص صريح آيات قرآنى مخالفت كند و بدين وسيله دلهاى منافقين را بدست بياورد؟ آيا اين مداهنه با منافقين نيست ؟ و آيا آيه شريفه (اذا لاذقناك ضعف الحيوة و ضعف المماة ) با رساترين بيان از مداهنه با دشمنان نهى نكرده و تهديد ننموده ؟ پس در باره اين روايات چه قضاوتى ميتوان كرد، جز اينكه بگوئيم و بطور قطع هم بگوئيم كه اين روايات جعلى است و بايد آن را به ملاك مخالفت و ناسازگارى با قرآن دور ريخت .
چند روايت در مورد خوالف (كسانى كه با پيامبر به قصد تبوك نرفتند)
و در الدر المنثور در ذيل آيه (رضوا بان يكونوا مع الخوالف ...) آمده كه ابن مردويه از سعد بن ابى وقاص نقل مى كند كه على بن ابى طالب با رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) بيرون رفتند تا به (ثنية الوداع ) رسيدند، رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) مى خواست به تبوك برود، على گريه مى كرد و مى گفت : آيا مرا با بازماندگان مى گذارى ؟ رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) فرمود: راضى نيستى كه نسبت به من مانند هارون باشى نسبت به موسى ؟ و هيچ فرقى در ميان نباشد مگر نبوت ؟.
مؤ لف : اين روايت به طرق بسيار از شيعه و سنى نقل شده .
و در تفسير عياشى از جابر از امام ابى جعفر (عليه السلام ) آمده كه در تفسير آيه (رضوا بان يكونوا مع الخوالف ) فرموده : يعنى راضى شدند كه از جنگ تخلف كنند و با بازماندگان و متخلفين بمانند؛ و منظور از بازماندگان زنانند.
و در الدر المنثور است كه عبد الرزاق در كتاب (المصنف ) و ابن ابى شيبه ، احمد، بخارى ، ابو الشيخ و ابن مردويه از انس روايت كرده اند كه گفت : وقتى رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) از جنگ تبوك برگشت و به نزديكى مدينه رسيد فرمود: شما عده اى از مردان را در شهر گذاشتيد و به سفر رفتيد؛ ولى هيچ راهى نپيموديد و هيچ مالى در راه خدا خرج نكرديد و هيچ خستگى از راه دور و دراز نديديد، مگر اينكه آن عده هم با شما شريك هستند. پرسيدند چطور با ما شريك هستند در حالى كه آنها در مدينه بودند؟ فرمود: براى اينكه عذر موجهشان نگذاشت شركت كنند.
و در مجمع البيان در تفسير آيه (ليس على الضعفاء و لا على المرضى ... ما ينفقون ) دارد كه بعضى گفتهاند: آيه اولى در باره عبد الله بن زائده كه همان ابن ام مكتوم باشد نازل شده ، كه مردى نابينا بود و نزد رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) آمد و عرض كرد: يا رسول الله ! من پيرمردى نابينا و فقير و بى بنيه ام و كسى هم ندارم كه دست مرا بگيرد و به ميدان جنگ بياورد، آيا جايز است در شهر بمانم و در امر جهاد شركت نكنم ؟ رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) سكوت كرد تا اين آيه نازل شد - نقل از ضحاك . و بعضى ديگر گفته اند: در باره عائذ بن عمرو و اصحابش نازل شده - نقل از قتاده .
چند روايت در مورد بكائين (چند نفرى كه به سبب نداشتن مركب براى حضور يافتن درجنگ بسيار گريستند)
و آيه دوم درباره بكائين (كسانى كه بسيار مى گريستند) نازل شده ، و آنها هفت نفر بودند كه عبد الرحمان بن كعب ، علبة بن زيد و عمرو بن ثعلبة بن غنمة از قبيله بنى النجار، و سالم بن عمير، هرمى بن عبد الله ، عبد الله بن عمرو بن عوف و عبد الله بن مغفل ، از قبيله مزينه بودند. اين هفت نفر نزد رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) آمده ، عرض كردند: يا رسول الله ! ما را سوار كن ، چون ما مركبى كه بر آن سوار شويم و بيائيم نداريم . حضرت فرمود: من هم مركبى كه بشما بدهم ندارم - نقل از ابى حمزه ثمالى .
بعضى ديگر گفته اند: اين آيه درباره هفت نفر از قبائل مختلف نازل شده كه نزد رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) آمده ، گفتند: به ما از شتران و يا اسبان مركبى بده - نقل از محمد بن كعب و ابن اسحاق .
بعضى ديگر گفته اند: آنها جماعتى از قبيله مزينه بودند - نقل از مجاهد. بعضى ديگر گفته اند: جماعت