لذين ) است . زيد گفت : اميرالمؤ منين بهتر مى داند. عمر گفت : بگوئيد ابى بن كعب بيايد؛ چون بيامد از او پرسيد كداميك صحيح است ؟ ابى گفت : (والذين ) صحيح است . عمر گفت : عيب ندارد، از حرف ابى تبعيت مى نمائيم .
مؤ لف : مقتضاى قرائت عمر اين بود كه سبقت و شرافت تنها و تنها مختص مهاجرين بشود، و انصار تابع ايشان گردند، همچنانكه حديث زير نيز بدين مطلب اشاره دارد.
در همان كتاب از ابن جرير و ابو الشيخ از محمد بن كعب قرظى روايت كرده كه گفت : عمر به مردى برخورد كه مى خواند: (و السابقون الاولون من المهاجرين و الانصار) عمر دست او را گرفت و گفت : چه كسى براى تو اينطور قرائت كرده و تو ياد گرفته اى ؟ گفت : ابى بن كعب . عمر گفت : از من جدا نشو تا تو را نزد او ببرم ، وقتى نزد او رفتند عمر پرسيد: تو اين آيه را براى اين مرد اينچنين قرائت كرده اى ؟ گفت : آرى . پرسيد تو همينطور از رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) شنيده اى ؟ گفت : آرى . عمر گفت : عجب ، من تاكنون خيال مى كردم كه ما مهاجرين تنها دسته اى هستيم كه به بالاترين درجات شرافت و اعتبار رسيده ايم و ديگر كسى با ما در آن درجه شركت ندارد، (اينك معلوم شد انصار هم با ما شريك هستند).
ابى بن كعب گفت : اول سوره جمعه هم اين معنا را تصديق مى كند، آنجا كه مى فرمايد: (و آخرين منهم لما يلحقوا بهم و دسته ديگرى از ايشان وقتى كه به ايشان ملحق شدند) و در سوره حشر، هم دارد: (و الذين جاؤ ا من بعدهم يقولون ربنا اغفر لنا و لاخواننا الذين سبقونا بالايمان و كسانى كه بعد از ايشان آمدند مى گويند پروردگارا ما را و برادران ما را كه از ما در ايمان سبقت جستند بيامرز) و در سوره انفال دارد: (و الذين آمنوا من بعد و هاجروا و جاهدوا معكم فاولئك منكم ) كسانى كه ايمان آوردند و هجرت كردند و با شما جهاد نمودند ايشان از شمايند).
و در كافى به سند خود از موسى بن بكر از مردى روايت كرده كه گفت : امام ابو جعفر (عليهالسلام ) در تفسير جمله (خلطوا عملا صالحا و آخر سيئا) فرمود: اينها مردمى بودند مؤ من كه گناهانى مرتكب مى شدند كه خوشايند مؤ منين نبود، و اميد هست كه خداوند از گناهانشان درگذرد.
مؤ لف : اين روايت را عياشى نيز از زراره از آن حضرت روايت كرده ، چيزى كه هست در روايت زراره بجاى (مؤ منون )، (مذنبون ) است .
رواياتى در ذيل آيه : (و آخرون اعترفوا بذنوبهم ...) و اينكه در مورد چه كسانىنازل شده است 
و در مجمع البيان در تفسير آيه شريفه (و آخرون اعترفوا بذنوبهم ...) دارد كه ابو حمزه ثمالى گفته است : به ما چنين رسيده كه اين اشخاصى كه به گناه خود اعتراف كردند سه نفر بودند: يكى ابو لبابة بن عبد المنذر، ديگرى ثعلبة بن وديعه ، و سومى اوس بن حذام ، كه در جنگ تبوك بعد از آنكه رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) حركت كرد اين سه نفر تخلف ورزيده و بعد از آنكه شنيدند آيهاى راجع به متخلفين نازل شده يقين كردند كه جهنمى شده اند، لاجرم خود را با طناب به ستونهاى مسجد بستند، و در همين حال بودند تا رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) مراجعت فرمود و از احوال آنها جويا شد، خدمتش عرض شد: توبه كرده و قسم خورده اند كه تا رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) بدست خود بازشان نكند باز و آزاد نگردند. حضرت هم فرمود: من نيز قسم مى خورم كه تا دستورى نرسد ايشان را باز نمى كنم .
و چون جمله (عسى الله ان يتوب عليهم ) نازل گرديد رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) برخاست و نزديك ايشان رفت و طنابشان را باز نموده آزادشان ساخت ، نامبردگان رفتند و اموال خود را برداشته نزد رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) آوردند كه اين اموال را به كفاره اينكه از تو تخلف كرديم صدقه بده . حضرت فرمود دستورى براى گرفتن اين اموال ندارم ؛ اين بود تا آيه خذ من اموالهم صدقة ...)، نازل شد، و حضرت قبول كرد.
مؤ لف : در اين معنا روايات ديگرى هست كه الدر المنثور نقل كرده ، و در ميان آنها در اينكه اسامى اين چند نفر چه بوده اختلاف است ، و آيه صدقه را نازل در حق اموال همين سه نفر مى داند، و حال آنكه روايات بيشمارى كه در شان نزول آيه صدقه وارد شده با اين حرف مخالف است .
و در همان كتاب است كه از ابى جعفر باقر (عليه السلام ) روايت شده كه فرمود: اين آيه درباره ابى لبابه نازل شده ، و در اين روايت نفر دوم و سوم را اسم نبرده و سبب نزول آن را هم داستان آن واقعه اى دانسته كه ميان ابى لبابه و بنى قريظه رخ داده ، و به ايشان اشاره كرده بود كه اگر به حكم پيغمبر تن در دهيد او فرمان اعدام همه شما را ميدهد، (و وقتى فهميد خيانت كرده توبه كرد و اين آيه نازل شد).
چند روايت در ذيل آيه مربوط به زكات 
و در كافى به سند خود از عبد الله بن سنان روايت كرده كه گفت : امام صادق (عليه السلام ) فرمود: وقتى آيه (خذ من اموالهم صدقة تطهرهم و تزكيهم بها) نازل شد - و البته نزولش در ماه رمضان اتفاق افتاد - حضرت دستور داد مناديش در ميان مردم ندا در دهد كه : خداوند زكات را بر شما واجب كرده است ، همچنانكه نماز را واجب كرده ، و از همان موقع زكات در طلا و نقره و شتر و گاو و گوسفند و گندم و جو و خرما و كشمش واجب گرديد. منادى هم اين معنا را به گوش همه رسانيد، و در خاتمه اعلام داشت كه خدا از غير اين چند چيز زكات نمى خواهد.
آنگاه مى گويد: بر ساير اموالشان زكاتى مقرر نكرد تا آنكه يكسال گذشت ، مردم رمضان بعدى را روزه گرفتند و افطار كردند، پس ‍ آنگاه مناديش را فرمود تا ندا در دهد: اى گروه مسلمين ! زكات اموالتان را بدهيد تا نمازهايتان قبول شود، آنگاه ماءمورين وصول را روانه كرد تا زكات و ماليات اراضى را جمع كنند.
و در الدر المنثور است كه ابن ابى شيبه ، بخارى ، مسلم ، ابو داود، نسائى ، ابن ماجه و ابن مردويه از عبد الله بن ابى اوفى روايت كرده اند كه گفت : رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) وقتى صدقه اى برايش مى آوردند مى گفت : بار الها درود فرست بر فلان قبيله ، پس ‍ پدرم صدقه خود را نزد آن جناب برد، حضرت گفت : بار الها درود فرست بر آل ابى اوفى .
و در تفسير برهان از صدوق نقل كرده كه وى به سند خود از سليمان بن مهران از امام صادق (عليه السلام ) روايت كرده كه در ذيل آيه (و ياخذ الصدقات ) فرمود: خداوند زكات را از اهلش مى گيرد، و به ايشان اجر و ثواب مى دهد.
و در تفسير عياشى از مالك بن عطيه از امام صادق (عليه السلام ) نقل شده كه فرموده : امام على بن حسين (عليهم السلام ) فرمود: من ضمانت مى كنم كه صدقه اى كه بدست بنده خدا داده مى شود پيش از او بدست خود خدا مى رسد، چون خود او فرموده : (و هو يقبل التوبة عن عباده و ياخذ الصدقات ).
مؤ لف : و در اين معنا روايات ديگرى از رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) و على بن ابى طالب و امام محمد باقر و امام صادق (عليه السلام ) نقل شده است .
و در بصائر الدرجات به سند خود از محمد بن مسلم از امام باقر (عليه السلام ) روايت كرده كه گفت : من از آن جناب پرسيدم آيا اعمال بر رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) هم عرضه مى شود؟ فرمود: هيچ شكى در آن نيست . سپس اضافه فرمود: مگر نخوانده اى : (اعملوا فسيرى الله عملك