ا نصير) در ذيلش حكمى را كه آيه قبلى بر آن دلالت مى كرد چنين تعليل مى كند كه اگر از دوستى با دشمنان خدا نهى نموده و گفتيم كه بايد از آنان بيزارى بجوئيد، براى اين است كه جز خداى سبحان كسى ولى و ياور حقيقى نيست ، و اين معنا براى مؤ منين وجدانى شده ، پس وجدان و ايمان خود آنان بايد ايشان را بر آن بدارد كه تنها نسبت به او و يا وليى از اولياى او كه خود او اجازه داده باشد تولى داشته باشند، و بغير ايشان به هيچ يك از دشمنان او هر كه خواهد باشد دوستى و تولى نورزند.
اين مفاد ذيل آيه دومى بود، و اما مفاد صدر آن بيان سبب اين سبب و علت اين علت است ، يعنى بيان مى كند كه چرا ولى و ناصرى جز خدا نيست ، و مى فرمايد: جهتش اين است كه تنها كسى كه مالك همه چيز است و مرگ و حيات بدست اوست ، خداست و معلوم است كه غير از چنين خدائى كه يگانه مالك و مدبر عالم است ولى و ناصرى نيست .
از همين بيان عمومى و علت عمومى كه در چهار آيه مورد بحث آمده بخوبى روشن گرديد كه حكم مورد بحث اين آيات نيز عمومى است ، يعنى اگر در اين آيات حكم به وجوب تبرى از دشمنان خدا و حرمت دوستى با آنان نموده ، اين حكم اختصاص به يك نحو دوستى و يا دوستى با يك عده معينى ندارد، بلكه همه انحاء دوستى را شامل مى شود، خواه تولى به سبب استغفار باشد يا به غير آن و خواه دشمن ، مشرك يا كافر و يا منافق و يا غير آنها از قبيل اهل بدعتى كه منكر آيات خدا هستند باشد و يا نسبت به پاره اى از گناهان كبيره از قبيل محاربه با خدا و رسول اصرار داشته باشد.

لقد تاب الله على النبى و المهاجرين و الانصار الذين ... هو التواب الرحيم

كلمه (الساعة ) به معناى مقدارى از زمان است ، و (ساعت عسرت ) آن مقدار زمانى است كه زندگى بخاطر ابتلاء به گرفتاريها از قبيل گرسنگى و تشنگى و يا حرارت شديد، و امثال آن دشوار شود، و كلمه (زيغ ) به معناى بيرون شدن از راه حق و ميل به طرف بيراهه و باطل است ، و اضافه (زيغ ) به (قلوب )، و ذكر ساعت عسرة و ساير قرينه هائى كه از سياق كلام استفاده مى شود، همه شاهد بر آنند كه منظور از (زيغ ) استنكاف و شانه خالى كردن از امتثال امر پيغمبر، و بيرون شدن از اطاعت او، به سبب سرپيچى از رفتن به جهاد، و يا برگشتن به وطن است بخاطر عسرت و مشقتى كه در راه با آن مواجهند.
و كلمه (تخليف ) - بطورى كه در مجمع البيان گفته - به معناى تاخير و جاى ماندن از كسى است كه رفته ، و اما بجاى ماندن كسى در مكان ، بعد از رفتن تو تخليف نيست ، و اشتقاق آن از (خلف ) است كه به معناى پشت سر و مقابل جهت روبرو است ؛ وقتى مى گويند (فلان خلف فلانا) معنايش اين است كه فلانى فلان كس را جانشين و خليفه خود كرد، و خود او را (مخلف ) مى گويند و كلمه (رحب ) به معناى وسعت و مقابل ضيق است ، و حرف (ما) در جمله (بما رحبت ) مصدريه است كه جمله را به تاويل مصدر مى برد و معنايش (برحبها) مى شود.
وجه اينكه توبه (بازگشت ) خدا به پيامبر (ص ) و مهاجرين انصار،قبل از ذكر توبه خدا به سه نفرى كه از جنگ تبوك تخلف كردند در آيه وارد شده وبيان مراد از توبه خدا در اين موارد
و اين دو آيه ، هر يك از آنها ناظر است به جهتى ، غير آن جهتى كه ديگرى ناظر بدان است - آيه اولى گذشت خدا از رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) و مهاجرين و انصار را بيان نموده و آيه دومى ، گذشت از سه تن متخلف از جنگ را بيان داشته است ، با اين تفاوت كه در آيه اول ، گذشت از رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) و بعضى ديگر، گذشت از معصيت نبوده ، چون اهل معصيت نبودند، و در آيه دوم ، گذشت ، گذشت از معصيت بوده است .
و كوتاه سخن ، هر چند اين دو آيه از نظر غرض و مدلول مختلف هستند، الا اينكه از سياق آنها برمى آيد كه مى خواهند يك غرض را رسانيده ، و هر دو بهم متصلند، و كلام واحدى است كه گذشت خدا از رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) و مهاجرين و انصار و سه تن متخلف را بيان مى كند، به دليل اينكه در صدر آيه دومى كلمه (على ) عطف شده بر (على ) كه در آيه اولى بود، و در نتيجه جمله (و على الثلاثة ) را بر (لقد تاب الله على النبى ) عطف ميكند، هر چند در معنا از آن مستقل است ، و همين عطف ، ما را وادار مى كند كه بگوئيم هر دو با هم و به منظور غرض خاصى نازل شده اند.
و شايد غرض اصلى بيان گذشت خدا از آن سه تن متخلف بوده ، و گذشت از مهاجر و انصار و حتى گذشت از رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) صرفا به منظور از دلخوشى همان سه نفر ذكر شده ، تا از آميزش و خلط با مردم خجالت نكشند و احساس نكنند كه فرقى ميان آنان و ساير مردم نيست ، و ايشان و همه مردم در يك جهت شركت دارند، و آن جهت اين است كه خدا به رحمت خود از همه آنان در گذشته و در اين معنا ايشان كمتر از سايرين و سايرين ، بالاتر از ايشان نيستند.
از همين جا معلوم مى شود كه نكته تكرار كلمه توبه ، در دو آيه چيست ؛ چرا كه خداى تعالى نخست توبه و گذشت از پيغمبر و مهاجرين و انصار را يادآور شده ، آنگاه مى فرمايد (پس ، از ايشان درگذشت ) و از آن سه نفرى كه تخلف كرده بودند درگذشت ، آنگاه بار ديگر مى فرمايد: (پس ، از ايشان درگذشت تا ديگر اينكار را نكنند) و اين تكرار جهتى ندارد مگر همينكه گفتار در آيه بر سبيل اجمال و تفصيل بوده ، اول گذشت از همه را بطور اجمال ذكر كرده ، بعدا بطور تفصيل به حال هر كدام از دو فريق جداگانه اشاره فرموده ، و در اين اشاره ، گذشت خود را از خصوص آن سه نفر بيان داشته است .
و اگر هر يك از اين دو آيه غرض جداگانه و مستقلى مى داشتند و يك غرض جامعى در مجموع آن دو وجود نداشت ، در اين تكرار هيچ نكته و فائده اى تصور نمى شد.
علاوه بر اينكه در آيه اولى بطور وضوح دلالت مى كند بر اينكه رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) در اين داستان گناه و انحرافى نداشته ، و حتى نيت انحراف هم نكرده ، چون آيه شريفه مهاجرين و انصار را مدح مى كند به اينكه از رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) پيروى و به وى اقتداء كردند، و اگر خود آنحضرت منحرف مى شد و يا خيال انحراف را مى كرد كه ديگر معنى نداشت مقتدى و امام ايشان قرار گيرد، و پيروانش مدح و ستايش شوند، و اگر نكته اى كه ما گفتيم در كار نبود، هيچ جهت نداشت كه آن جناب را با مهاجرين و انصار ذكر كند.
پس ، برگشت معناى آيه به اين است كه : خداوند قسم خورده به اينكه به رحمت خود به رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) و مهاجرين و انصار و آن سه كس كه تخلف كرده بودند بازگشت كند، اما بازگشتنش بر مهاجرين و انصار براى اين بود كه ايشان در ساعت عسرت دست از رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) برنداشتند، و مقصود از ساعت عسرت همان ايامى است كه رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) به سوى تبوك حركت مى كرد. در ابتدا دل بعضى از مهاجرين و انصار دچار كمى لغزش گرديد، و از حق گريزان شد، و چون دنباله آن لغزش را نگرفته و به هواى نفس گوش نداده ، حركت كردند، خداوند از ايشان گذشت ، كه او به ايشان رؤ وف و مهربان است .
و اما بازگشت خدا به آن سه نفر، از اين قرار بود كه وقتى كارشان به سختى كشيد و زمين با همه وسعتش برايشان تنگ شد، و ديدند كه احدى از مردم 