 بالمؤ منين رؤ ف رحيم

كلمه (عنت ) به معناى ضرر و هم به معناى هلاكت است ، و كلمه (ما) در جمله (ما عنتم ) مصدريه است ، كه آن را به معناى مصدر تاويل مى نمايد، و منظور از رسول ، بطورى كه سياق دو آيه گواهى مى دهد خاتم انبياء محمد (صلى الله و عليه و آله ) است ، چون مى بينيم كه او را وصف مى كند به اينكه از خود ايشان است ، و ظاهر اين است كه مقصود اين باشد كه او مثل شما بشر است ، و همنوع خود شما است ، چون در كلام چيزى كه دليل باشد بر اينكه خطاب بخصوص عرب و يا قريش باشد نيست ، مخصوصا نظر به اينكه در ميان آنان در حال خطاب ، مسلمانانى از روم و فارس و حبشه نيز بوده اند.
و معناى آيه اين است : هان اى مردم ! پيغمبرى از جنس خود شما مردم بيامده كه از اوصافش يكى اين است كه از خسارت ديدن شما و از نابود شدنتان ناراحت ميشود، و ديگر اينكه او در خيرخواهى و نجات شما چه مؤ من و چه غير مؤ من حريص است ، و اينكه او نسبت به خصوص مؤ منين رؤ ف و رحيم است ، و با اينكه اوصافش چنين است آيا باز هم جا دارد كه از او سرپيچى كنيد؟ نه ، بلكه سزاوار است كه از او اطاعت كنيد، چون او رسولى است كه قيام نكرده مگر با امر خدا، اطاعت كردن از او اطاعت خدا است ، آرى ، جا دارد به او نزديك شويد و با او انس بگيريد، چون او هم مثل خود شما بشر است ، پس بهر چه دعوت كرد بپذيريد، و هر خيرخواهى كه نمود بكار ببنديد.
از اين بيان معلوم شد كه قيدهائى كه در كلام اخذ شده و اوصافى كه آورده شده يعنى وصف (رسول ) و (من انفسكم ) و (عزيز عليه ما عنتم ...) همه براى تاكيد آن سفارش آورده شده ، دليلش اين است كه در آيه ذيلش مى فرمايد:(فان تولوا فقل حسبى الله ).

فان تولوا فقل حسبى الله لا اله الا هو عليه توكلت و هو رب العرش العظيم

يعنى : بگو او مرا كافى است ، و هيچ معبودى نيست جز او.
پس ، جمله (لا اله الا هو) در مقام تعليل حكم به وجوب متابعت از آن جناب است . و مى رساند كه چون او از همه اسباب ظاهرى قطع نظر كرده ، و تنها به خدايش اعتماد نموده او وى را كفايت مى كند. آرى ، جز خداى تعالى كفايت كننده اى نيست ، چون تنها اوست معبود، و جز او معبودى نيست . احتمال هم دارد كه جمله (لا اله الا هو) فقط بمنظور تعليم ، ذكر شده باشد، نظير كلمه (سبحانه ) در آيه (و قالوا اتخذ الله ولدا سبحانه ).
جمله (عليه توكلت ) كه حصر را مى رساند تفسيرى است كه جمله (حسبى الله ) را كه به التزام ، دلالت بر معناى توكل دارد تفسير مى كند. در پاره اى از بحثهاى گذشته ، بيان شد كه معناى توكل اين است كه بنده پروردگار خود را وكيل خود بداند و او را همه كاره و مدبر امور خود بداند، به اين معنا از تمسك به اسبابى كه از سببيت آنها آگهى دارد - و يكى از آنها خود اوست - كه علتى است ناقص ، دست برداشته و به سبب حقيقى كه تمامى اسباب به او منتهى مى گردد تمسك بجويد.
از همينجا معلوم ميشود كه چرا در آخر فرمود: (و هو رب العرش العظيم ) و منظور اين بود كه بفهماند خداى تعالى آن پادشهى است كه سلطنتش بر تمامى موجودات حاكم ، و نسبت به همه مدبر است .
و اگر فرمود: (فقل حسبى الله ...) و نفرمود: (فتوكل على الله ) براى اين است كه رسول گراميش را ارشاد كند به اينكه بايد توكلش بر خدا، تواءم باشد با ياد اين حقايق كه معناى حقيقت توكل را روشن مى سازد، و نظر صائب آنست كه انسان به آنچه كه از اسباب ظاهرى برمى خورد و پى مى برد (و قهرا بعضى از اسباب است نه همه آن ) وثوق و اتكاء نكند، بلكه معتقد باشد كه هر سببى هر اثر و خاصيتى دارد كه خداوند به آن افاضه كرده ، و در رسيدن به غرض و هدف خود به پروردگار خود اتكاء كند.
اين آيه شريفه دلالت مى كند بر اينكه رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) اهتمام عجيبى نسبت به هدايت يافتن مردم داشته ، و اين دلالت بر كسى پوشيده نيست ، پس خداوند تعالى آن حضرت را امر مى كند كه در آنچه كه همت گمارده بر خدا توكل كند، و در آيه قبلى بيان كرده بود كه همه همت او و حرص و ولعش هدايت يافتن مردم و رسيدنشان به سعادت است - دقت بفرمائيد.
بحث روايتى 
(رواياتى در ذيل آيات گذشته )
روايتى درباره نقض و تماميت ايمان و شدت و ضعف آن 
در كافى به سند خود از ابى عمرو زبيرى از امام صادق (عليه السلام ) روايت كرده كه در ضمن حديثى طولانى كه درباره نقص ايمان و تماميت آن بيان داشته در جواب عمرو كه پرسيده است : من نقصان ايمان و تماميت آن را فهميدم ، اينك بفرمائيد اين زيادت ايمان از كجا است ؟ فرموده است : از آيه شريفه (و اذا ما انزلت سورة فمنهم من يقول ايكم زادته هذه ايمانا فاما الذين آمنوا فزادتهم ايمانا و هم يستبشرون و اما الذين فى قلوبهم مرض فزادتهم رجسا الى رجسهم ) و نيز آيه شريفه (نحن نقص عليك نباهم بالحق انهم فتية آمنوا بربهم و زدناهم هدى ).
چون اگر ايمان ، كم و زياد و تماميت و نقصان نمى داشت ، ديگر ايمان هيچ كس از كسى زيادتر نمى شد، و مردم همه از برخوردارى از اين نعمت يكسان مى شدند، و اصولا مردم همه يكسان مى شدند و برتريها همه از ميان مى رفت . آرى ، بخاطر همين تماميت ايمان است كه مؤ منين داخل بهشت مى شوند و بخاطر زيادى آن است كه درجات مؤ منين در نزد خدا مختلف مى گردد و بخاطر نداشتن آن ، كسانى كه در تحصيلش كوتاهى كرده اند به جهنم مى روند.
و در تفسير عياشى از زرارة بن اعين از ابى جعفر (عليه السلام ) روايت كرده كه در تفسير آيه (و اما الذين فى قلوبهم مرض فزادتهم رجسا الى رجسهم ) فرمود: يعنى شكى بر شكشان مى افزايد.
روايتى در مورد پاك بودن پدران (ص ) از زنا
و در الدر المنثور در ذيل آيه (لقد جاءكم رسول من انفسكم ) گفته است كه ابو نعيم در كتاب دلائل از ابن عباس روايت كرده كه گفت رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) فرموده : هيچ يك از پدران و مادران من ، با زنا همديگر را ملاقات نكردند، و خداوند لا يزال مرا از پشت پدرانى پاك به رحم مادرانى پاك و رحمهائى مصفا و مهذب منتقل مى كرد، و هر كجا كه از يك پدر فرزندانى بوجود مى آمد من به پشت آن فرزند منتقل مى شدم كه از همه پاكتر و بهتر بود.
مؤ لف : در اين معنا روايات بسيارى از رجال حديث - چه از اصحاب و چه از غير ايشان - از قبيل عباس ، انس ، ابى هريره ، ربيعة بن حارث بن عبد المطلب ، پسر عمر، ابن عباس ، على (عليه السلام )، محمد بن على ، امام باقر، و جعفر بن محمد، امام صادق (عليه السلام ) و غير ايشان از رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) روايت شده .
و نيز در الدر المنثور است كه ابن ضريس - در كتاب فضائل قرآن - و ابن انبارى - در كتاب المصاحف - و ابن مردويه از حسن روايت كرده اند كه گفت : ابى بن كعب بارها مى گفت : آخرين آيه اى كه از قرآن از ناحيه خدا (و به نقلى ديگر از آسمان ) نازل شد آيه (لقد جاءكم رسول من انفسكم ...) بود.
مؤ لف : اين روايت از طريق ديگرى از ابى بن كعب روايت شده ، و ليكن با روايات ديگرى كه بزودى خواهيد ديد و همچنين با رواياتى كه در تفسير آيه (و اتقوا يوما ترجعون فيه الى الله ) گذشت ، و دلالت مى كرد بر اينكه اين آيه آخرين آيه قرآنى است ، معارضه دارد، علاوه بر اينكه ، نه الفاظ آيه مورد 