سير هر چند كه با در نظر گرفتن آيه شريفه : (بل هو قرآن مجيد فى لوح محفوظ) )) و آيه : (انه لقرآن كريم فى كتاب مكنون )، تفسيرى بى وجه نيست ، و ليكن از آيه مورد بحث و ساير آياتى كه چنين سياقى دارند، يعنى در اوائل سوره هائى قرار دارند كه با حروف (الف - لام - راء) و ساير آيات مشابه آن و يا آياتى كه به وضع قرآن نظر دارند آغاز شده اين معنا ظهور دارد كه منظور از كتاب و آيات كتاب ، همين قرآنى است كه تلاوت مى شود، و به عنوان اينكه لوحى است كه از بطلان و تغيير محفوظ است قرائت مى شود، همچنانكه كلمه (كتاب ) هر جا كه ماءخوذ از لوح محفوظ اعتبار شده به همين معنا است ، مانند آيه : (تلك آيات الكتاب و قرآن مبين ) و آيه (كتاب احكمت آياته ثم فصلت من لدن حكيم خبير) و آياتى ديگر.
(اكان للناس عجبا ان اوحينا الى رجل منهم ...)
استفهام در اين آيه شريفه انكارى است و مى خواهد تعجب كفار را از وحى كردن خداى تعالى به يك نفر از افراد آنان را تخطئه كند، و بفرمايد: هيچ جاى تعجب نيست كه خداى تعالى معارفى را كه دعوت قرآنى مشتمل بر آن است به فردى از افراد شما وحى كند.
وحى مشتمل است بر انذار همه مردم و تبشير مؤ منين . و بيان معناى : (قدم صدق)
(ان انذر الناس ...) - اين جمله آن چيزى را كه به آنجناب وحى كرده بود تفسير مى كند، و مى فهماند اينكه گفتيم (اوحينا الى رجل منهم )، منظورمان از آن چيزى كه وحى كرديم انذار و تبشير است . پس آن وحى نسبت به عموم مردم انذار، و نسبت به خصوص كسانى كه از ميان عموم ايمان آورده اند بشارت است . پس ، به هر حال اين كتاب در بعضى از احتمالات و تقادير به ضرر مردم است و آن احتمال عبارت است از اينكه مردم نسبت به آن كفر بورزند و از دستوراتش عصيان كنند، و در بعضى از تقادير به نفع مردم است ، و آن عبارت است از اينكه مردم به آن ايمان آورده دستوراتش را اطاعت كنند.
حال ببينيم آن بشارت چيست ؟ در آيه شريفه ، جمله (بشرالذين آمنوا) با جمله (ان لهم قدم صدق عند ربهم - اينكه مؤ منين نزد پروردگارشان قدم صدقى دارند) تفسير شده ، و منظور از (قدم صدق ) مقام و منزلت صادق و واقعى است ، همچنانكه آيه شريفه (فى مقعد صدق عند مليك مقتدر) به آن اشاره نموده و مى فهماند كه مؤ منين مجلسى صدق نزد مالك مقتدر آسمانها و زمين دارند، چون ايمان آنجا كه باعث قرب و منزلت نزد خداى تعالى مى شود، قهرا صدق در ايمان باعث صدق در آن مقام و منزلت نيز هست ، پس مؤ منين همانطور كه ايمانشان صادق است ، منزلتشان نيز صادق است .
بنابراين ، اگر در آيه شريفه منزلت صدق و يا به عبارت ديگر، مقام صدق را قدم صدق خوانده ، از باب كنايه است ، و چون اشغال مكان معمولا و عادتا بوسيله قدم صورت مى گيرد بدين مناسبت كلمه (قدم ) در مكان - اگر مورد از موارد مادى باشد - و در مقام و منزلت - اگر مورد از امور معنوى باشد - است عمال مى شود، و در آيه نيز به همين مناسبت استعمال شده ، و سپس كلمه (قدم ) را به كلمه (صدق ) اضافه كرد، به اين عنايت كه قدم ، قدم صاحب صدق ، و صدق ، صدق صاحب قدم است ، كسى است كه در كارش صادق است ، يعنى قدمش قدم كسى است كه صادق است ، و يا خود قدمش صادق است ، چون خودش صادق است .
البته ، در اين ميان معنائى ديگر براى اين جمله هست ، و آن اين است كه منظور از صدق ، طبيعت صدق باشد، گويا صدق خودش ‍ قدمى دارد، همچنانكه كذب هم براى خود قدمى دارد، و قدمى كه داراى صدق است آن قدمى است كه در راه هدف استوار مى ماند و نمى لغزد، ولى قدم كذب آن قدمى است كه از راه منحرف مى شود.
(قال الكافرون ان هذا لساحر مبين ) بعضى از اهل قرائت جمله مورد بحث را ان هذا لسحر مبين ) قرائت كرده اند، كه در اين صورت معنايش چنين مى شود: (اين قرآن سحرى است آشكار)، ليكن برگشت هر دو قرائت به يك معنا است ،
چون اگر كفار، رسول خدا (صلى اللّه عليه وآله و سلم ) را ساحر مى خواندند، به خاطر اين بود كه قرآن كريم را سحر مى ناميدند.
اين جمله بمنزله تعليلى است براى جمله : (اكان للناس عجبا)، و با اين جمله تعجب كفار را مجسم مى سازد، و آن اينكه ، وقتى آياتى را كه رسول خدا (صلى اللّه عليه وآله و سلم ) بر آنان تلاوت مى كرد مى شنيدند آن را كلامى غير از نوع كلام خودشان مى يافتند، كلامى خارق العاده ، كلامى كه دلها را مجذوب مى كرد و جانها را شيفته خود مى ساخت ، لذا آن كلام را (سحر) و صاحب آن كلام را (ساحرى آشكار) مى خواندند.
جواب خداى تعالى به ترديد و تعجب كفار ازنزول وحى و اينكه پيامبر (ص ) را ساحر مبين خواندند

ان ربكم اللّه الذى خلق السماوات و الارض فى ستة ايام

بعد از آنكه در آيه قبل تعجب كفار را از نزول وحى (قرآن ) بر رسول خدا (صلى اللّه عليه وآله و سلم ) و نيز تكذيب نزول وحى توسط آنان را ذكر كرد و يادآور شد كه كفار قرآن كريم را سحر خواندند، شروع كرده در بيان مورد تكذيب آنان ، و آن را از دو جهت مورد سخن قرار داد، اول اينكه آنچه كفار وحى بودنش را تكذيب كردند يعنى قرآن كريم ، بدان جهت كه مشتمل است بر معارفى صحيح و حق و غير قابل ترديد نمى تواند سحر باشد، و دوم اينكه قرآنى كه كفار آن را سحر خواندند كتابى است الهى و حق ، و به هيچ وجه سحر نيست .
پس ، جمله (ان ربكم اللّه ...) شروع در بيان جهت اول است ، مى فرمايد: آنچه رسول اسلام (صلى اللّه عليه وآله و سلم ) شما را بدان مى خواند و قرآن شما را تعليم مى دهد حق است و شكى در آن نيست ، و بر شما واجب است كه آن را پيروى كنيد.
و معناى آيه اينست كه : اى مردم ! پروردگار شما همان اللّه است ، كه همه اين عالم محسوس - از زمين و آسمانش - را در شش روز بيافريد، و سپس (به عالم غير محسوس پرداخت ) بر كرسى قدرتش و مقام تدبيرش كه همه تدبيرها به آن مقام منتهى مى شود، قرار گرفت ، و شروع به تدبير امر عالم نمود، وقتى پروردگار شما چنين كسى است و وقتى همه تدبيرها به او منتهى مى شود، بدون اينكه كسى را به يارى و پشتيبانى خود بخواند و بدون اينكه كسى باشد كه در تدبير امور عالم دخالت و وساطت (شفاعت ) داشته باشد، و اگر شفيعى باشد، به اذن خود او شفاعت مى كند، پس ، خداى سبحان سبب اصلى است ، و كسى است كه غير او هيچ سببى اصالت و استقلال ندارد، و اسبابى كه هستند همه را او سببيت داده و او آن اسباب را واسطه و شفيع قرار داده است .
و چون چنين است پس پروردگار شما همين اللّه است كه امور شما را تدبير مى كند، نه غير او، و نه اين رب هاى موهومى كه شما براى خودتان درست كرده ايد، و به خيال خودتان آنها را شفيع و واسطه بين خود و خداى تعالى گرفته ايد.
و منظور از جمله : (ذلكم اللّه ربكم فاعبدوه افلا تذكرون ) همين معنا است ، مى فرمايد: چرا فكر شما منتقل به اين واقعيت نمى شود تا بفهميد كه اللّه به تنهائى رب شما است و ربى به جز او نيست ، و چرا اندكى به فكر خود فشار نمى آوريد تا معنا و حقيقت معناى الوهيت و خلقت و تدبير را بفهميد.
در سابق آنجا كه آيه شريفه : (ان ربكم اللّه ) را تفسير مى كرديم معناى كلماتى از قبيل (عرش )، (شفاعت )، (اذن ) و غير آن را بيان نموديم ، خواننده عزيز مى تواند به جلد هشتم اين 