د.
خود خداى تعالى هم هر جا فرزند داشتن را از خود نفى كرده ، از همه جهات مذكور نفى كرده و بر آن استدلال فرموده ، مثلا در آيه زير از تمامى جهاتش نفى كرده و فرموده : (و قالوا اتخذ اللّه ولدا سبحانه بل له ما فى السماوات و الارض كل له قانتون بديع السماوات و الارض و اذا قضى امرا فانما يقول له كن فيكون ) كه در تفسير همين آيه و آيات قبل و بعدش در جلد اول اين كتاب معنايش گذشت .
و اما آيه مورد بحث ، تنها در مساءله نفى ولد از يك جهت استدلال شده و آن جهت اخير يعنى بى نيازى خداى سبحان است ، و فرموده كه غرض از وجود فرزند اينست كه پدر در هنگام حاجت از كمك و يارى او استفاده كند، و اين درباره كسى تصور دارد كه به حسب طبع فقير و محتاج باشد، و خداى سبحان بى نيازى است كه بينيازيش آميخته با فقر و حاجت نيست ، زيرا هر آن موجودى كه در آسمانها و زمين باشد و يا فرض بشود مالكش خداست ، و معنا ندارد كه مالك ، نيازمند آن چيز باشد.
ان عندكم من سلطان ) - كلمه (سلطان ) در اينجا به معناى برهان است ، مى فرمايد شما در اين ادعايتان كه مى گوييد: (خدا فرزند گرفته )، هيچ دليلى نداريد و سخنتان از روى جهل و بدون مدرك است . و بنابراين ، حاصل معناى آيه چنين مى شود كه : نه تنها دليلى بر گفتار شما نيست ، بلكه دليل بر خلاف آن هست ، و آن اينست كه خداى تعالى غنى مطلق و بى نياز از هر جهت است ، و كسى كه براى خود فرزند مى گيرد، حتما به داشتن فرزند نيازمند است ، و اين سنخ استدلال را در اصطلاح فن مناظره (منع با سند) مى نامند.
(اتقولون على اللّه ما لا تعلمون ) - اين جمله ، گويندگان آن سخن بيهوده را توبيخ مى كند كه چرا چيزى مى گوئيد كه علمى بدان نداريد. آرى ، اين عمل از اعمالى است كه عقل بشر آن را قبيح مى داند مخصوصا اگر سخن بدون علم درباره رب العالمين - عز اسمه - باشد.
تفسير الميزان ج 10 ص 140

قل ان الذين يفترون على اللّه الكذب لا يفلحون

در اين آيه شريفه گويندگان آن سخن كفرآميز را تهديد و انذار مى كند به اينكه اين افتراء عاقبت شومى دارد. در اين دو آيه التفات لطيفى به كار رفته كه براى همه روشن است ، چون در آغاز گويندگان آن سخن را غايب فرض كرده و از آنان حكايت كرده كه چنين و چنان مى گويند: (قالوا اتخذ اللّه ولدا) و سپس همانان را با خطابى خشم آلود مخاطب قرار داده كه شما در اين نسبتى كه به خدا مى دهيد و اين افترائى كه بر او مى بنديد هيچ دليلى نداريد: (ان عندكم من سلطان بهذا اتقولون على اللّه ما لا تعلمون ) ؟ و در اين خطاب صاحب خطاب را معرفى نكرده ، و نفرموده كه خداى تعالى مى فرمايد: شما دليلى بر اين گفته خود نداريد، بلكه خداى تعالى را غايب به حساب آورده و فرموده : (اتقولون على اللّه ...)، آيا بر خدا افترائى مى بنديد كه هيچ علمى به آن نداريد؟ و نفرموده : (اتقولون على - آيا بر من افتراء مى بنديد؟) و يا اتقولون علينا - آيا بر ما افتراء مى بنديد؟) و اين به خاطر آن بوده كه عظمت مقام خود را از اينكه با مشتى نفهم هم كلام شود حفظ نمايد، و سپس بار ديگر از آنان روى گردانيده خطاب را متوجه رسول گرامى اش ‍ كرده كه تو بگو: (ان الذين يفترون على اللّه الكذب لا يفلحون )، تا با اين تغيير سياق ، هم ساحت مقدس خود را از جهل آنان منزه داشته و هم به زبان رسول گرامياش تهديدشان كرده باشد، چون تهديد و انذارشان كار رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) و وظيفه او است .

متاع الدنيا ثم الينا مرجعهم ثم نذيقهم العذاب الشديد بما كانوا يكفرون

اين آيه شريفه خطابى است به رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم )، كه در آن علت رستگار نشدن كفار چنين بيان شده كه اين كفار در مقابل كفر به خداى تعالى چيزى بدست نياوردند جز متاعى اندك و لذتى دنيائى و موقت كه سرانجامش بازگشت به خداى تعالى و عذاب شديدى است كه خواهند چشيد.
بحث روايتى 140 
چند روايت در مورد مراد از فضل و رحمت خدا در:(قل بفضل اللّه و برحمته ...) 
شيخ در امالى خود مى گويد: ابو عمرو به ما خبر داد و گفت : كه يعقوب بن زياد از نصر بن مزاحم از محمد بن مروان از كلبى از ابى صالح از ابن عباس برايمان حديث كرد كه وى در تفسير جمله (بفضل اللّه و برحمته ) گفت : فضل خدا رسول اللّه (صلى اللّه عليه و آله وسلم )، و رحمت خدا على (عليه السلام ) است .
مؤ لف : اين حديث را طبرسى و ابن الفارسى نيز از ابن عباس بدون سند نقل كرده اند، و نيز الدر المنثور آن را از خطيب و ابن عساكر از ابن عباس نقل كرده است .
و طبرسى در مجمع البيان گفته : امام ابو جعفر باقر (عليه السلام ) فرموده : فضل خدا، رسول اللّه (صلى اللّه عليه و آله وسلم ) و رحمت او، على (عليه السلام ) است .
مؤ لف : علت اينكه در اين روايات رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله وسلم ) فضل و امير المؤ منين على (عليه السلام ) رحمت خوانده شده اينست كه رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله وسلم ) نعمتى است كه خداى تعالى او را به عالميان ارزانى داشته ، چون بوسيله آن جناب پيامهائى فرستاده كه مواد هدايت عالميان است ، و على (عليه السلام ) اولين فاتح باب ولايت و فعليت دهنده نعمت هدايت است ، پس آن جناب رحمت است ، و در نتيجه اين روايات منطبق با بيانى است كه ما در تفسير آيه داشتيم .
و در الدر المنثور است كه ابن ابى شيبه ، ابن جرير، ابن منذر، ابن ابى حاتم و بيهقى از ابن عباس روايت كرده اند كه در تفسير جمله (قل بفضل اللّه و برحمته ) گفته است : منظور از فضل خدا قرآن است ، و از رحمت خدا اينست كه مسلمانان را از اهل قرآن قرار داده .
مؤ لف : اين روايت مى خواهد بگويد منظور از فضل خدا مواد معارف و احكامى است كه در قرآن آمده و مراد از رحمت خدا فعليت و تحقق آن مواد در مردم عالم است ، در نتيجه برگشت اين حديث نيز به همان بيانى است كه ما در تفسير آيه داشتيم - دقت بفرماييد - و بنابراين ، هيچ مخالفت و ناسازگارى بين اين حديث و حديث هاى سابق نيست .
در تفسير قمى در ذيل جمله (و ما تكون فى شان ...) آمده كه امام فرمود: رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله وسلم ) هر وقت اين آيه را مى خواند به سخنى مى گريست .
مولف : اين روايت را مرحوم طبرسى نيز در مجمع البيان از امام صادق (عليه السلام ) روايت كرده است .
رواياتى درباره معناى ولايت خدا و وصف اولياءاللّه  
و در امالى شيخ مفيد به سند خود از عباية الاسدى از ابن عباس روايت كرده كه گفت : شخصى از امام اميرالمؤ منين ، على بن ابيطالب (عليه السلام ) معناى آيه (الا ان اولياء اللّه لا خوف عليهم و لا هم يحزنون ) را پرسيد و عرضه داشت : اولياء اللّه چه كسانى اند؟ امام اميرالمؤ منين (عليه السلام ) فرمود: اولياى خدا مردمى هستند كه عبادت را خالص براى خدا بجا آورند، و به باطن دنيا نظر كنند، در حالى كه ساير مردم تنها ظاهر آنرا مى بينند، اولياى خدا آثار ديررس زندگى را شناختند در حالى كه ساير مردم مغرور به آثار زودرس ‍ آن شدند و به دنبال اين شناخت چيزى را كه فهميدند بزودى تركش خواهند كرد رها نمودند، و از دنيا آنچه را كه فهميدند بزودى مايه مرگ و هلاكت آنان خواهد شد از نظر انداخته 