 سرانجام قومى كه از ناحيه ما انذار مى شوند ولى اعتنائى به انذار ما نمى كنند چگونه بوده است (73)
ما بعد از نوح پيامبرانى ديگر نيز مبعوث كرده هر يك را به سوى قوم خودش گسيل داشتيم و آنان معجزاتى روشن ارائه دادند، ولى مردمشان بدانچه پدرانشان تكذيب كرده بودند ايمان نياوردند. آرى ، اين چنين بر دلهاى تجاوزكاران مهر مى زنيم (74)

بيان آيات  

اين آيات اجمالى از داستان نوح (عليه السلام ) و رسولان بعد از آن جناب - تا زمان موسى و هارون (عليهمالسلام ) - را بيان نموده و به ذكر معامله اى كه خداى سبحان با امتهائى كه رسولان خود را تكذيب كردند، مى پردازد، و فرموده : كه آن امتها را هلاك و مؤ منين به انبياء را نجات داد. و غرض از بيان اين سرگذشت اينست كه اهل تكذيب ، از اين امت عبرت بگيرند.

و اتل عليهم نباء نوح ...

كلمه (مقام ) مصدر ميمى و اسم زمان و مكان از ماده (قيام ) است ، و منظور از اين كلمه در اينجا يا مصدر ميمى است و يا اسم مكان ، و در نتيجه معناى آيه اينست كه : نوح به قوم خود گفت : اگر قيام من در امر دعوت به سوى توحيد خدا بر شما گران است ، و يا اگر مكانت و منزلت من در دعوتم به سوى خدا كه همان منزلت رسالت است بر شما گران مى آيد، من بر خدا توكل مى كنم .
كلمه (اجماع ) به معناى تصميم گيرى و عزم است ، و چه بسا كه اين كلمه با حرف (على ) متعدى نشود. راغب گفته : ماده (اجماع ) بيشتر در مواردى استعمال مى شود كه جمع و تصميم نتيجه حاصل از تفكر باشد، و در آيه (فاجمعوا امركم و شركاءكم ) به همين معنا آمده .
كلمه (غمة ) - به ضمه غين - به معناى اندوه و سختى است ، و در آن ، معناى پوشش نيز هست ، گويا كربت و اندوه روى قلب را مى پوشاند. و اگر ابر آسمان را هم (غمام ) مى گويند به همين جهت است كه ابر روى آسمان را مى پوشاند.
و كلمه (قضاء) كه جمله (ثم اقضوا) از آن گرفته شده وقتى با حرف (الى ) متعدى شود به معناى تمام كردن كار مفعول خويش است ، حال يا با كشتن و نابود كردنش باشد و يا به نحوى ديگر.
تفسير الميزان ج 10 ص 150
گفتگوى نوح (ع ) با قوم خود و... 
و معناى آيه اينست كه : اى محمد! داستان و خبر عظيم نوح را براى مردم تلاوت كن كه چگونه تك و تنها و از طرف خويش با مردم دنيا - كه فرستاده ما به سوى آنان بود - سخن گفت و در سخنش عليه آنان تحدى كرد، يعنى يك تنه در برابر همه مردم دنيا ايستاد و به آنان گفت هر كارى كه مى توانند با او بكنند، و در باب رسالت خود با آنان اتمام حجت نمود: (آن زمان كه به قوم خود گفت : اى مردم اگر مقام رسالت من و يا اينكه من در امر دعوت به سوى توحيد قيام نموده ام و اينكه شما را به آيات خدا تذكر مى دهم بر شما گران مى آيد) با اينكه مى دانم اين تذكر من باعث كشته شدنم خواهد شد، و بالاخره شما درصدد برخواهيد آمد كه خود را از دست من راحت نموده ، به اين منظور به من آسيب بزنيد، ولى من از اين بابت هيچ نگران نيستم ، (زيرا توكل من بر خداى تعالى است ). آرى ، من در قبال آن كينه هاى درونيتان كه مرا تهديد مى كند، امر خود را به خداى تعالى واگذار نموده او را وكيل خود گرفته ام ، تا در همه شؤ ون من تصرف كند، بدون اينكه خودم در آن شوون تدبيرى بكار برم ، (حال هر فكرى داريد به كار زنيد و هر كيد و نقشهاى داريد بريزيد و شركاء و خدايان خود را) كه مى پنداريد در شدايد شما را يارى مى كنند به يارى بخوانيد) و هر نقشه اى كه به نظرتان رسيد درباره من عملى كنيد.
اين امرى كه نوح (عليه السلام ) به قوم خود كرده امر و دستور معمولى نيست ، بلكه امرى است تعجيزى كه منظور از آن عاجز كردن طرف مقابل است . (و سپس امر شما بر شما غمه و كربت نباشد)، و دچار اندوه نگرديد كه چرا براى از بين بردن نوح به همه وسايل و اسباب دست نزديد، (آنگاه كار مرا يكسره كنيد)، و مرا از خود دفع كرده به قتلم برسانيد، (و مهلتى به من ندهيد).
نوح (عليه السلام ) در اين آيه شريفه قوم خود را تهديد مى كند به اينكه هر بلايى كه مى توانند بر سر او بياورند و اظهار مى كند كه پروردگارش قادر بر دفع آنان از وى است ، هر چند كه دست به دست هم دهند و همه توان خود و خدايان دروغين خود را به كار برند.

فان توليتم فما ساءلتكم من اجر...

اين آيه شريفه تفريع و نتيجه گيرى از توكلش بر خداى تعالى است ، و جمله (فما سالتكم ...) به منزله بكار بردن سبب در جاى مسبب است ، و تقدير كلام چنين است : (فان توليتم و اعرضتم عن استجابة دعوتى فلا ضير لى فى ذلك ...) يعنى (اگر از پذيرفتن دعوت من اعراض كنيد من كمترين ضررى نخواهيم ديد، زيرا وقتى از اعراض شما متضرر مى شوم كه از شما اجر و پاداشى خواسته باشم ، كه با اعراض شما آن پاداش از من فوت شود، و با اينكه من هيچ مزدى از شما نخواسته ام و پاداشم به عهده خداى تعالى است ، ديگر چه باكى از اعراض شما داشته باشم ؟)
(و امرت ان اكون من المسلمين ) - يعنى من ماءمورم از كسانى باشم كه امور را تسليم خداى تعالى كرده اند، چه آن امورى كه خداى تعالى به نفع آنان خواسته و چه به ضرر آنان ، و ماءمورم از كسانى باشم كه از امر خدا استكبار ندارند و تسليم اسباب ظاهرى نگشته در برابر آنها خاضع نمى شوند و توقع نفع و ضرر از آنها ندارند.

فكذبوه فنجيناه و من معه فى الفلك و جعلناهم خلائف ...

كلمه (خلائف ) جمع (خليفه ) است ، مى فرمايد: قوم نوح (عليه السلام ) او را تكذيب كردند و ما آنهايى را كه در كشتى نوح قرار گرفتند و نجات يافتند خليفه هايى در زمين قرار داده ، و خلف اسلافشان كرديم ، تا قائم مقام اسلاف خود باشند. بقيه الفاظ آيه روشن است .

ثم بعثنا من بعده رسلا الى قومهم ...

منظور آيه شريفه از كلمه (رسل ) پيغمبرانى است كه بعد از نوح و تا زمان موسى (عليه السلام ) آمدند. و ظاهر سياق اينست كه منظور از (بينات )، آيات معجزه آسائى است كه امتها از پيغمبران خود درخواست كردند. آرى ، امت هر پيغمبرى بعد از آمدن پيغمبرش و ادعاى نبوت كردن و به دعوت آنان پرداختن نوعا او را تكذيب مى كردند و از او معجزه مى خواستند، و او به ناچار معجزه مى آورد، و در همين معجزه ها بود كه خداى تعالى بين انبياء و امتهاى آنان داورى كرده امتهاى تكذيب كننده را هلاك مى كرد. مؤ يد اين معنا جمله بعدى است كه مى فرمايد: (فما كانوا ليؤ منوا بما كذبوا به من قبل ...)، (بعد از آن هم كه معجزه را ديدند باز به آنچه قبلا تكذيب كرده بودند ايمان نياوردند). دليل بر اين تاءييد اين است كه از جمله مذكور اين معنا به ذهن خطور مى كند كه انبياء معجزاتى روشن براى مردم خود آورده بودند، و ليكن از آنجا كه ياغيگرى در دلهاى آنان طبيعت ثانوى شده بود نمى توانستند به آنچه قبلا تكذيب كرده بودند ايمان بياورند. آرى ، خدا به كيفر همان ياغيگرى ، مهر بر دلهايشان زده بود.
و لازمه اين معنايى كه گفتيم به ذهن خطور مى كند اينست كه تكذيب امتها قبل از آمدن معجزات به دست انبياء (عليهم السلام ) بوده ، و همين طور هم بوده ، چون رسولان الهى دعوت خود را در بين مردم منتشر مى كردند و آنان را به سوى توحيد دعوت مى نمودند و امتها دعوت آنان را و دين توحيد را تكذيب مى كردند (و 