ته اند: معناى آيه اينست كه در گذشته هيچ چنين اتفاقى نيفتاد كه اهل قريه اى همگى و بدون استثناء ايمان بياورند مگر قوم يونس ، و چرا همه قريه ها اينطور نباشند؟
ليكن اين معنا براى آيه درست نيست ، هر چند كه فى نفسه معناى صحيحى است ، براى اينكه آيه شريفه با خصوصياتى كه در آن هست با اين معنا منطبق نيست .
بعضى ديگر گفته اند: معنايش اينست كه : از حال هيچ قريه اى از قرى سابقه ندارد كه نخست كفر ورزيده ، سپس ايمان آورده و ايمانش ‍ سودمند به حالش شده باشد، مگر قوم يونس كه وقتى ايمان آوردند ما عذاب را از آنان برداشته ، از زندگى برخوردارشان كرديم . اشكالى كه به اين وجه وارد است همان اشكالى است كه به وجه قبلى وارد بود.

و لو شاء ربك لا من فى الارض كلهم جميعا

يعنى اگر پروردگارت مى خواست ، تمامى انسانهائى كه روى زمينند ايمان مى آوردند،
و ليكن اينطور نخواسته و در نتيجه همه ايمان نياوردند، و از اين به بعد هم همه ايمان نخواهند آورد. پس ، مشيت در اين باب با خداى سبحان است ، و مطلب به خواست او بستگى دارد، و چون او چنين چيزى را نخواسته تو اى پيامبر نبايد چنين طمع و توقعى داشته باشى ، و نيز نبايد در اين باب خود را خسته كنى براى اينكه تو قادر نيستى مردم را مجبور بر ايمان كنى ، و ايمانى كه از روى اكراه باشد خواست ما نيست ، آن ايمانى را ما از انسانها خواسته ايم كه از حسن اختيار باشد.
و به همين جهت است كه بعد از بيان اين حقيقت ، در قالب استفهام انكارى فرموده : (افانت تكره الناس حتى يكونوا مؤ منين )، يعنى بعد از آنكه بيان كرديم كه امر مشيت و خواست به دست خداى تعالى است و او نخواسته كه تمامى مردم ايمان بياورند، و در نتيجه همه مردم به اختيار خود به هيچ وجه ايمان نخواهند آورد، با اين حال ديگر راهى براى تو باقى نمانده جز اينكه فرضا مردم را به زور و به اكراه بر ايمان واداشته و مجبور سازى ، و من اين عمل را براى تو عملى منكر كرده ام و تو نبايد دست به چنين كارى بزنى ، و نمى توانى اين كار را بكنى ، و خود من هم ايمان اين چنينى را قبول نمى كنم .
معناى اينكه هيچ كس جز به اذن خدا ايمان نمى آورد 

و ما كان لنفس ان تؤ من الا باذن اللّه و يجعل الرجس على الذين لا يعقلون

بعد از آنكه در آيه سابق فرمود (امر ايمان آوردن مردم به دست خداى سبحان است ، اگر بخواهد همه اهل زمين ايمان بياورند ايمان خواهند آورد، و ليكن اين را نخواسته ، پس جاى اين نيست كه كسى در ايمان آوردن همه طمع ببندد)، اينك در اين آيه نكته اى در بيان اين معنا اضافه كرده كه حاصلش اينست : ملك - به كسر ميم - فقط و فقط از آن خدا است ، پس تنها او است كه اصالتا و بدون نياز به موافقت و اجازه كسى مى تواند در ملك عالم تصرف كند، و كس ديگرى در اين اصالت تصرف شريك او نيست . بله ، مگر اينكه او به بعضى از مخلوقاتش در بعضى از تصرفات اجازه بدهد.
و ايمان به خدا - البته ايمان اختيارى - و راه يافتن به سوى او مانند ساير موجودات عالم و ساير امور در تحققش محتاج به سببى است خاص به خودش ، و اين سبب هر چه باشد مؤ ثر واقع نمى شود و سببيتش كار آمد نمى گردد و مسبب خود را كه همان ايمان آدمى است پديد نمى آورد مگر به اذن خداى سبحان ، ليكن خداى سبحان اين اذن را در همه موارد نمى دهد، تنها در خصوص ‍ انسانى مى دهد كه پذيراى حق باشد. و اما انسانى كه معاند حق است و در برابر حق لجاجت مى كند خداى تعالى پليدى و ضلالت را نصيب او مى كند، (چون خود او با بدى اختيارش سبب پليدى و ضلالت را كه همان عناد و لجاجت است انتخاب كرده ) پس اميدى در ايمان آوردن او و سعادت يافتنش نيست .
و اگر خداى تعالى در كارآمد شدن سبب ايمان در مورد انسانى اذن دهد غير اينگونه انسانهاى معاند و تكذيبگر است ، پس اينكه فرمود: (و ما كان لنفس ان تومن الا باذن اللّه ) حكمى است عام و حقيقى ، نه صرف اعتبار، حكمى است كه داراى ايمان شدن نفوس را منوط و وابسته به اذن خداى تعالى كرده . و در اينكه فرمود: (و يجعل الرجس ...) خواست تا استعداد دريافت اذن را از آنهائى كه تعقل ندارند سلب كند و امكان رسيدن به اذن خدا را مختص غير اين طايفه بسازد.
در آيه شريفه : (و ما كان لنفس ...) از شك و ترديد (درمقابل ايمان ) به رجس و پليدى تعبير شده است 
و منظور از (رجس ) در خصوص اين آيه چيزى در مقابل ايمان است ، و معلوم است كه مقابل ايمان شك و ترديد است . پس در اين آيه شك و ترديد، رجس و پليدى خوانده شده . به اين معنا كه شك مصداقى است كه عنوان رجس بر آن صادق است ، و اين رجس در آيه زير معرفى شده است : (و من يرد ان يضله يجعل صدره ضيقا حرجا كانما يصعد فى السماء كذلك يجعل اللّه الرجس ‍ على الذين لا يؤ منون ).
و نيز در خصوص اين آيه منظور از جمله (الذين لا يعقلون ) تكذيب كنندگان آيات خدا است ، و از اين جهت آنان را بى عقل خوانده كه تكذيب كنندگان آيات خدا يكى از طوايفى هستند كه كلمه عذاب عليه آنان محقق و حتمى شده و از كسانى هستند كه خدا بر دلهايشان مهر زده در نتيجه ديگر تعقل نمى كنند، همچنانكه در جاى ديگر در بيان وضع آنان فرموده : (و طبع اللّه على قلوبهم فهم لا يعلمون )

قل انظروا ماذا فى السماوات و الارض 

يعنى نظر كنيد بدانچه در آسمانها و زمين است از مخلوقات مختلف و گوناگونى كه هر يك آيتى از آيات خدا است ، و به ايمان دعوت مى كند. و ظاهر اينكه فرمود: (و ما تغنى الايات و النذر عن قوم لا يؤ منون ) اين است كه حرف (ما) در آن استفهامى باشد و اين جمله به انگيزه انكار و اظهار تاءسف آورده شده باشد، نظير اين گفتار يك طبيب به بيمار غير قابل علاجش كه (من مرگ را به چه چيز معالجه كنم ). جمله مورد بحث نيز مى فرمايد: اى پيامبر! ما به تو دستور داديم آنان را با اين پيام ما: (قل انظروا فى السماوات ...) انذار كنى و بترسانى ، اما انذارها و يا آيات چه تاثيرى در آنان دارد،

با اينكه ايمان ندارند و ايمان نمى آورند، (يعنى با اينكه تصميم جدى دارند بر اينكه ايمان نياورند) و اين عزمشان به خاطر مهرى است كه بر دلهايشان زده شده . چه بسا مفسرينى كه گفته اند: حرف (ما) استفهامى نيست ، بلكه نافيه است ، (و آيه مى خواهد بفرمايد: آيات و انذارها در مردمى كه ايمان ندارند تاءثيرى نمى گذارد).

فهل ينتظرون الا مثل ايام الذين خلوا من قبلهم

اين جمله - به شهادت حرف (فاء) كه بر سر آن آمده - تفريع بر حرف (ما) در جمله سابق است كه مى فرمود: (و ما تغنى الايات و النذر عن قوم لا يؤ منون )، و معنايش اين است : حال كه معلوم شد آيات و انذارها هيچ اثرى در آنان ندارد و آنها ايمان نمى آورند پس روزگار و سرنوشتى را نبايد انتظار داشته باشند مگر مثل سرنوشت و روزگارى كه امثال آنان در قرون گذشته داشتند. آرى ، اينان خود را ذخيره كرده اند براى عذاب الهى ، عذابى كه بين تو و بين آنان جدائى افكنده آنان را هلاك مى كند. براى اينكه كلمه عذاب بر آنان حتمى گشته است .
و به همين جهت رسول گرامى خود را ماءمور كرد به اينكه اين حقيقت را به آنان ابلاغ كند: (قل فانتظروا - بگو منتظر باشيد)، يعنى منتظر روزگ