كه درباره چيزهائى استعمال مى شود كه به وسيله آن چيزهاى ديگر روشن و واضح مى گردد، نظير حجت و آيت كه از آن دو، تعبير به (بينه ) مى شود. شاهدى را هم كه به نفع مدعى شهادت مى دهد از اين رو بينه مى نامند كه ادعاى او را روشن مى كند.
در قرآن كريم نيز در آيات زيادى حجت و آيت را بينه خوانده ، از آن جمله : (ليهلك من هلك عن بينة ). و در آيه زير آيت خود را بينه خوانده مى فرمايد: (قد جاءتكم بينة من ربكم هذه ناقة اللّه لكم آية ) و در حكايت كلام نوح (عليه السلام ) بصيرت خاص الهى را كه خداى تعالى آن را به انبياء خود اختصاص داده بينه خوانده و فرموده : (يا قوم ا رايتم ان كنت على بينة من ربى و آتانى رحمة من عنده ). و نيز مطلق بصيرت الهى همچنانكه آيه زير ظهور در چنين بصيرتى دارد: (افمن كان على بينة من ربه كمن زين له سوء عمله و اتبعوا اهوائهم ) در جاى ديگر خداى تعالى نيز در همين معنا فرموده : (او من كان ميتا فاحييناه و جعلنا له نورا يمشى به فى الناس كمن مثله فى الظلمات ليس بخارج منها).

بينه در آيه : (افمن كان على بينه من ربه ...) به معناى بصيرت الهى است و جملهمذكور منطبق بر رسول خدا (ص ) است 
و ظاهرا منظور از بينه در آيه مورد بحث به قرينه مقامى كه اين آيه دارد معناى اخير باشد كه اختصاص به انبياء ندارد بلكه عمومى است . قرينه و دليل اين معنا جمله بعد از جمله مورد بحث است كه مى فرمايد: (اولئك يؤ منون به )، هر چند كه از نظر مورد، تنها رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) منظور است ، چون كلام در زمينه اى است كه جمله (فلا تك فى مرية منه - پس تو اى پيامبر در آن بينه ترديد مكن ) بر آن زمينه متفرع مى شود.
در نتيجه منظور از بينه ، آن بصيرت الهيى است كه خداى تعالى به نفس رسول اللّه (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) داده بود، نه خود قرآن كريمى كه بر آن جناب نازل فرمود، براى اينكه على الظاهر اگر منظور، قرآن بود درست نبود كه جمله (فلا تك فى مرية منه )، بر آن متفرع شود، (براى اينكه اين درست نيست كه به آن جناب بفرمايد: تو داراى قرآنى هستى كه از ناحيه پروردگارت به تو داده شده پس در آن ترديد مكن ، و اين بر كسى پوشيده نيست ). خواهى گفت : آخر در قرآن كريم ، قرآن بينه خوانده شده آنجا كه فرموده : (قل انى على بينة من ربى و كذبتم به ) مى گوييم منافات ندارد كه در آيه مورد بحث به معناى بصيرت باشد نه به معناى قرآن . زيرا آيه مورد بحث در مقامى است و آيه سوره انعام در مقامى ديگر.
با بيانى كه گذشت روشن مى گردد اينكه بعضى گفته اند منظور از كلمه (من كان ...) خصوص رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) است ، به اين معنا كه اراده استعمالى ، آن جناب را مخصوص نموده به اينكه معناى كلمه خاص باشد، سخن درستى نيست ، و اگر آن جناب منظور هست به خاطر اين است كه مورد با آن جناب منطبق مى شود (و قهرا به ذهن مى رسد كه تنها آن حضرت منظور است ، در حالى كه آن جناب تنها منظور نيست ).
و همچنين اينكه بعضى گفته اند: منظور از اين جمله خصوص مؤ منين از اصحاب رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) است ، زيرا دليلى كه اين تخصيص را برساند در دست نيست .
و نيز با بيان گذشته ما فساد گفتار بعضى ديگر روشن مى شود كه گفته اند: مراد از كلمه (بينة ) قرآن است . و يا گفته اند: منظور از آن حجت ، عقل است ، و اگر به خدا نسبت داده شده و فرموده : (بينة من ربه ) از اين جهت است كه نصب كننده ادله عقليه و نقليه خداى تعالى است . وجه فساد اين گفته ها اين است كه اولا دليلى بر اين تخصيص نيست . و در ثانى بينه اى را كه از ناحيه خداى تعالى براى رسول گراميش قائم مى شود نبايد با تعريف الهى كه براى ما و از ناحيه عقول ما قائم مى شود مقايسه نمود.
معناى شاهد در: (و يتلوه شاهد منه ) و اثر شهادت در اعتماد به مورد شهادت و ايمانبه آن 
(و يتلوه شاهد منه ) - منظور از شهادت در اينجا تحمل شهادت نيست ، بلكه اداى شهادت است . ساده تر بگويم : منظور شهادت دادن است ، شهادتى كه صحت امر مشهود را افاده كند، زيرا مقام ، مقام تثبيت حقانيت قرآن است و در چنين مقامى مناسب اين است كه شهادت به معناى اداء باشد نه به معناى تحمل .
حال ببينيم آن شاهد كيست ؟ ظاهرا مراد، بعضى از افرادى است كه به حجيت و حقانيت قرآن يقين داشته ، و در اين يقين خود بصيرتى الهى دارند، و به خاطر همان بصيرت و يقين به قرآن ايمان آورده و شهادت داده اند به اينكه قرآن حق است ، و از ناحيه خداى تعالى نازل شده ، همچنانكه شهادت داده اند به يكتائى خداى تعالى و به رسالت رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم )، چون شهادت دادن چنين كسانى كه داراى يقين و بصيرت هستند، از هر انسانى كه اين شهادت را بشنود ترديد ناشى از وحشت و غريب بودن اينكه كتابى از آسمان بر فردى از انسانها نازل شود را از بين مى برد، و نيز وحشت آدمى را از اينكه چگونه جراءت كنم به اين شخص و اين كتاب ايمان بياورم را زائل مى سازد. آرى آدمى نسبت به امرى هر قدر هم ايمان داشته باشد وقتى خود را در آن ايمان تنها ببيند از اظهار ايمان خود وحشت مى كند، با خود فكر مى كند چگونه ايمان خود را اظهار كنم ، در حالى كه تمام مردم دنيا بر خلاف اعتقاد من هستند، ولى همين كه ديد ديگران نيز به آن امر ايمان پيدا كرده و نظريه و اعتقاد او را تاءييد نموده اند آن وحشت از دلش زايل گشته ،
قلبش قوى و دلش محكم مى شود، و با جراءت ايمان خود را اظهار مى نمايد. خداى تعالى به چيزى نظير اين معنا استدلال كرده و فرموده : (قل ارايتم ان كان من عند اللّه و كفرتم به و شهد شاهد من بنى اسرائيل على مثله فآمن و استكبرتم ).
و بنابراين ، پس جمله (يتلوه ) از مصدر (تلو) است ، نه از مصدر (تلاوت )، و ضمير (ها) در آن به كلمه (من : كسى كه ) بر مى گردد، البته ممكن هم هست به كلمه (بينه ) برگردد. و اگر بگوئى كلمه (بينة ) مؤ نث است ، و اگر مرجع آن ضمير باشد بايد مى فرمود (يتلوها)؟ در پاسخ مى گوييم : اين بدان اعتبار است كه بينه نور و دليل است ، و نور و دليل مذكرند و شاهد نامبرده دنبال آن نور و دليل مى رود و برگشت هر دو وجه به يك معنا است ، چون شاهدى كه دنبال (من كان على بينة - كسى كه داراى بينه است ) مى رود، قهرا دنبال نور و دليل او نيز رفته است ، و ضمير در كلمه (منه ) به كلمه (من ) بر مى گردد، نه به كلمه (ربه )، و برنگشتن آن به كلمه (بينة ) به خوبى روشن است ،
اشاره به انطباق (شاهد منه ) در آيه شريفه با امير المؤ منين (ع ) و وجوه ديگرىكه مفسرين درباره مراد از شاهد گفته اند 
و حاصل معناى آيه اين مى شود كه : آيا كسى كه خودش نسبت به امرى داراى نور و بصيرتى الهى است و كسى دنبال او مى رود كه از خود او است ، و بر صحت امر او استقامت و بر كار او شهادت مى دهد مثل كسى است كه چنين نباشد؟
و بنابراين وجه ، آيه شريفه با رواياتى منطبق مى شود كه هم شيعه آنها را قبول دارد و نقل كرده و هم سنى ، و در آن روايات آمده كه مقصود از (شاهد) على بن ابى طالب (صلوات اللّه عليه ) است ، البته اين وقتى است كه منظور روايات اين باشد كه مورد آيه با آن جناب منطبق است ، نه به اين مع