راف و نيرومندان آن را مى پذيرند، و اگر اين طبقه سخنى را رد كنند و طبقه پست جامعه يعنى بردگان و مستمندان كه بهره اى از مال و جاه و مقام اجتماعى ندارند آن را بپذيرند، آن سخن خيرى ندارد.
(و لا نرى لكم علينا من فضل ) - منظور از اينكه بطور مطلق فضيلت نوح را نفى كردند، تنها فضيلت هاى مادى نيست ، يعنى خواسته اند بگويند: تو از متاع دنيا چه دارى كه ما نداريم ؟ و نيز تو چيزى از امور غيبى از قبيل علم غيب و يا تاءييد به نيروئى ملكوتى ندارى ، كه اين عموميت نفى ، از وقوع نكره - فضل - در سياق نفى استفاده مى شود. كفار در اين سخن خود، مؤ منين را نيز شريك نوح (عليه السلام ) در دعوت او دانسته و همه را مخاطب قرار دادند كه : (ما فضيلتى براى شما بر خود نمى بينيم ) و نگفتند: (ما براى تو كه نوح هستى فضيلتى نمى بينيم ) و از اين تعبير بر مى آيد كه مؤ منين ، كفار را دعوت و تشويق مى كردند به اينكه شما نيز نوح را پيروى كنيد و طريقه ما را بپذيريد.
و معناى آيه اين است كه اين دعوت شما از ما - كه اين همه مزاياى حيات دنيوى از قبيل مال و فرزندان و علم و نيرو داريم - وقتى عمل درستى بود و اثر خود را مى بخشيد كه شما حد اقل يك مزيت بر ما مى داشتيد، يا علمتان بيشتر بود، يا از غيب آگاه مى بوديد و يا نيروى ملكوتيتان بيشتر بود كه قهرا ما را در برابر شما خاضع مى كرد، ولى ما هيچ يك از اين فضائل را در شما نمى بينيم ، پس چه علتى ايجاب مى كند كه ما پيرو شما شويم ؟
و اگر ما كلام كفار را عموميت داده و گفتيم كه همه جهات فضل را شامل مى شود، - چه جهات مادى و چه جهات معنوى از قبيل علم غيب و نيروى ملكوتى - بر خلاف بيشتر مفسرين كه كلمه (فضل ) را تنها بر برتريهاى مادى ، مانند اموال و نفرات و غيره تفسير كرده اند، براى اين بود كه ما از گفتار كفار كه كلمه (فضل ) را بدون الف و لام در سياق نفى قرار دادند عموميت فهميديم . علاوه بر اين ، از پاسخى هم كه نوح (عليه السلام ) به اين كلام كفار داد همين عموميت استفاده مى شود، زيرا اگر منظور كفار خصوص برتريهاى مادى بود كافى بود كه نوح (عليه السلام ) در جواب آنان بفرمايد: مگر من ادعا كرده ام كه خزينه هاى خدا به دست من است كه شما منكر آنيد؟ (ادعاى من اين است كه من فرستاده خدايم )، ليكن نوح (عليه السلام ) به اين اكتفا نكرد، بلكه در پاسخ آنان فرمود: (و لا اقول لكم عندى خزائن اللّه ، و لا اءعلم الغيب ، و لا اقول انى ملك ...) - نه خزينه هاى خدا دست من است ، و نه علم غيب دارم ، و نه داراى نيروى ملكوتى هستم ...) كه بيانش به زودى مى آيد ان شاء اللّه .
سومين سخن نوح (ع ) خطاب به نوح و پيروانش : ما شما را دروغگو مى پنداريم 

بل نظنكم كاذبين

كلمه (بل ) اعراض از مطالب قبل از خود را ميرساند، و در اينجا اعراض از احتجاج قبلى را مى فهماند كه قبلا نيز به آن اشاره كرديم ، پس حاصل معناى اين جمله اين است كه ما نه تنها در شما فضيلتى نميبينيم كه پيرويتان را بر ما واجب كند، بلكه مطلب ديگرى اينجا هست كه ايجاب مى كند ما شما را پيروى نكنيم ، و آن اين است كه ما شما را دروغگو مى دانيم .
و معناى آيه ، آنطور كه از سياق برمى آيد - و خدا داناتر است - اين است كه وقتى در شما - صاحبان دعوت دينى - چيزى كه صحت دعوتتان را نشان دهد ديده نمى شود، و شما با اينكه از مزاياى حيات يعنى مال و جاه ، تهيدست هستيد، مع ذلك اصرار داريد كه ما تسليم شما شده و اطاعتتان كنيم ، همين اصرار شما اين گمان را در دل ما قوى مى سازد كه شما در اين ادعايتان دروغگو بوده و ميخواهيد به اين وسيله آنچه كه از امتيازات دنيوى كه در دست ما است از چنگ ما در آوريد.
و كوتاه سخن اينكه اين اصرار شما نشانه و شاهدى است كه عادتا اين فكر را در دل آدمى مى اندازد كه دعوت شما صرف يك دروغ ، و نيرنگى براى جمع كردن و به دست آوردن ثروت مردم و به دنبالش آقائى و رياست و حكومت بر مردم بيش نيست و اين نظير گفتار ديگرى است كه خداى تعالى - در مثل اين داستان - از كفار حكايت كرده و فرموده : (فقال الملا الذين كفروا من قومه ما هذا الا بشر مثلكم يريد اءن يتفضل عليكم )).
و با اين بيان روشن مى شود كه چرا دروغگوئى را مستند به ظن كردند نه به جزم (چون گفتند: ما مى پنداريم كه شما دروغگوئيد، و نگفتيد: ما يقين داريم كه شمت دروغگوئيد، براى اينكه از اصرار نوح و يارانش اين خدس را زدند) و نيز روشن مى شود كه مراد از كذب ، كذب مخبرى است نه كذب خبرى . يعنى خواسته اند بگويند شما دروغگوئيد، نه اينكه بگويند خبرى كه مى دهيد دروغ است چون آن حضرات خبرى نداده بودند تا راست باشد يا دروغ .

پاسخ حضرت نوح (ع ) به استدلال كفار 

قال يا قوم اءرايتم ان كنت على بينه من ربى ...

اين آيه شريفه و سه آيه بعدش پاسخى را كه نوح (عليه السلام ) به استدلال كفار داده بيان مى كند، و كلمه (عميت ) ماضى مجهول از باب تفعيل ، يعنى تعميه است ، و تعميه به معناى پنهان كردن است ؛ مى فرمايد: اى قوم اگر من فرضا داراى بصيرتى از ناحيه خود به من داده و آن را بر شما مخفى كرده باشد، و شما به خاطر جهل و بى رغبتى تان نسبت به پذيرفتن حق ، آن رحمت را درك نكرده باشيد، آيا مى توانم شما را در درك آن مجبور بسازم ؟
بعضى از اساتيد قرائت ، كلمه (عميت ) را بدون تشديد و نيز به صيغه معلوم - يعنى با فتحه عين - خوانده اند كه تحدّى قرائت ، معناى كلمه اينكه واجب است اطاعت نكنيم . و چون اساس استدلال كفار اين بود لذا نوح (عليه السلام ) در صدد بر آمد تا اولا آنچه آنها مى خواستند نفى كنند اثبات كند، و آن رسالت و توابع رسالت خود بود، و ثانيا آنچه آنها ميخواستند اثبات كنند كه همان اتهام او و پيروانش به دروغگوئى بود را نفى كند.
چيزى كه هست قبل از هر سخنى اول با خطاب : يا قوم - با اضافه به ضمير تكلم - يعنى اى قوم من ، اى هموطنان من ، و امثال آن ، عواطف آنان را تحريك نمود، و اين خطاب را مكرر و در آغاز هر سخنى تكرار كرد تا بدان وسيله دل ايشان را به سوى خود جلب كرده و در نتيجه خيرخواهيهايش مورد قبول آنان واقع گردد.
آيات كريمه مورد بحث در ميان حجت نوح (عليه السلام ) تقرير و بيانى زيبا و بديع آورده ، به اين معنا كه حجت كفار را فصل فصل و قطعه قطعه كرده و از هر فصلى به دو وجه پاسخ داده ، يكى از اين جهت كه از دليل خود نتيجه گرفتند كه دليلى بر وجوب اطاعت نوح نيست ، و ديگرى از اين جهت كه نتيجه گرفتند دليل بر خلاف آن هست .
جواب نوح (ع ) به استدلال اول قوم خود گفتند: (ما نراك الا بشرا مثلنا)
اما پاسخ نوح از جهت اول حجت كفار كه گفتند: (تو بجز بشرى مثل ما نيستى ) جمله (يا قوم ا رايتم ان كنت على بينة ...) است . و پاسخش از اينكه گفتند: (نمى بينيم كسى بجز اراذل ما پيرويت كرده باشد) جمله (و ما اءنا بطارد الذين آمنوا...) است . و پاسخش از اينكه گفتند: (ما هيچ فضيلتى در شما نمى بينيم ) جمله (و لا اقول لكم عندى خزائن اللّه ...) است .
آنگاه قرآن كريم از هر حجت سابق چيزى نظير خلاصه گيرى ضميمه حجت بعدى كرده و آن را در آغاز آن حجت قرار داده ، در نتيجه حجتها در عين اينكه هر يك براى خود م